چقدر خوشحال شدم که آقایخاله قزی برام پیام گذاشتید.شما درست میگید.مامانم متاسفانه زنگ زد و من ناراحتیمرو بروز دادم و اون هم حق به جانب بود .تازه ناراحت هم شد و باز هم گذشته رو یادآوری کرد و باز هم گفت جاریهات خیلی میفهمن به فکر مادرشون هستن و....
آقای خاله قزی متاسفانه مدت زیادیه که از تماس با مادرم چه تلفنی چه حضوری لذتنمیبرم بر عکس یه غم بزرگ رو دلم میشینه .حالم بد میشه .یه حس بد دارم .حس میکنممنو نمیخوان .انگار که من باعث سر افکندگیشونم.کاش میتونستم به عمه هم بگم دیگهچیزی برای مامانم تعریف نکنه ولی ممکنه اونم یه برداشت بد کنه در مورد خونوادم.بهمامانم میگم برای خواهرم (یه خواهر کوچیک دارم که تو مسابقات کشوری بدمینتون مقامآورده)یه هدیه کوچیک گرفته بودم میخواستم بهش بدم ،میگه چرا منت میذاری ؟ما که ازتتوقع هدیه نداریم...دلمو میشکنه...حس میکنم انگار که ازم متنفر هست دیگه منونمیخواد....از این به بعد فقط به بابام و خواهر کوچیکم هر از گاهی زنگ میزنم دیگهکاری به مامان ندارم،نظرتون چیه؟ من از ازدواج تو غربت بودم 6 سال اول به خاطرتحصیل شوهرم تهران بودم .اون موقع چون زود به زود نمی تونستم بیام شهرمون هر وقتمیومدم زیاد میموندم خیلی احمق بودم فکر میکردم هنوز تو خونه پدر و مادرم جا دارمولی مادرم بعد از این همه سال تا حرفی پیش میاد میگه همش میومدید 20 روز یکماه میموندید منم میپختم و میشستم براتون صدام هم در نیومده هیچ وقت....خیلی غصهمیخورم مگه نمیگن در خونه پدر و مادر به روی بچه هاشون همیشه بازه؟خدایا ایکاشپوست کلفت و بی عار بودم...کمکم کنید بازم لطفن با حرفاتون آرومم کنید من هیچ کسوندارم که باهاش درد دل کنم...