خوشم امد،
کم کم داره موتور بخش خاطرات عاشقانه روشن میشه،
![]()
حالا که بحث داره داغ میشه من یه خاطره بگم،
چند وقت پیش تولد خانومم بود و من از 10 روز قبل سعی کردم کارامو انجام بدم، برای مثال یکی از عکس های خانمم رو دادم چاپ کردن زدن روی قاب، و آوردم خونه گذاشت لای لباسا تا لو نره
، خلاصه من تاریخ رو حواسم نبود همش یه روز جلو بودم، و دو روز مونده بود به تولد فک کردم که یه روز مونده و دقیقاً اون روز هم قرار بود که یه خونه معامله کنیم، و خیلی دوست داشتم که اون خونه رو بخریم و شب تولد خوشحالیمون مضاعف بشه، من رفتم گل هم گرفتم و گذاشتم پشت ماشین ،
من غروب رفتم بنگاه همه کاراش انجام شد، چونه هامون رو زدیم، اختلافمون شد 2 میلیون، اون می گفت 124 من می گفتم 122، بنگاهی گفت که 123 بنویسم که فروشنده زد زیر همه چیزو یه دفعه 15 میلیون قیمت رو برد بالاکه منم گفتم اینجوری نمیشه (الان 4 سال پیش نیست، الان رکوده خریداری نیست که بخواید بازار گرمی کنید)و خلاصه همه چیز بهم ریخت (ما هم چون اینقدر دنبال خونه گشته
بودیم دیگه خسته شده بودیم، یه خونه خوب بود پول ما نمی رسید، یه خونه پول ما می رسید، پارکینگ نداشت، یا محلش خوب نبود، یا نور نمی گرفت، یکی دیگه اتاقاش کج و کوله بو و خلاصه این مورد خیلی نزدیک به معیار های ما بود)
از طرفی خانومی منتظر بود من زنگ بزنم بگم انجام شد، که رفتم دنبالش ، پرسید چی شد گفتم نشد و خلاصه برگشتیم خونه و خانومی سر درد گرفته بود، گرف بخوابه. من پرسیدم امروز چندمه، تازه اون لحظه فهمیدم هنوز دو روز مونده تا تولد (من فک می کردم اون شب، شب تولده) دیدم اینجوری نمی شه، رفتم یه کیک گرفتم برگشتم ، برق های خونه همه خاموش بود، خلاصه کیک و چایی و کادو ها رو گل و همه رو گذاشتم توی سینی بردم توی اتاق برق رو روشن کردن، خانومی سورپرایز شد خفن، تا 10 دقه بعدش سرش کامل خوب شد، و کلی هم اون شب خوش گذشت،
حالا امروز بنگاه با اون فروشنده قرار گذاشته و قیمت رو همون 123 تموم کرده، امروز شما هم موج مثبت بفرستید تا دیگه معامله بکنیم تموم شه و فصل جدیدی از زندگی ما شروع بشه، الان یه خورده راهمون به محل کار دورتره (خونه پدرم اینا ایم) و معمولاً به بقیه برنامه هامون نمی رسیم.
- - - Updated - - -







، و آوردم خونه گذاشت لای لباسا تا لو نره
، خلاصه من تاریخ رو حواسم نبود همش یه روز جلو بودم، و دو روز مونده بود به تولد فک کردم که یه روز مونده و دقیقاً اون روز هم قرار بود که یه خونه معامله کنیم، و خیلی دوست داشتم که اون خونه رو بخریم و شب تولد خوشحالیمون مضاعف بشه، من رفتم گل هم گرفتم و گذاشتم پشت ماشین ،
که منم گفتم اینجوری نمیشه (الان 4 سال پیش نیست، الان رکوده خریداری نیست که بخواید بازار گرمی کنید)و خلاصه همه چیز بهم ریخت (ما هم چون اینقدر دنبال خونه گشته
بودیم دیگه خسته شده بودیم، یه خونه خوب بود پول ما نمی رسید، یه خونه پول ما می رسید، پارکینگ نداشت، یا محلش خوب نبود، یا نور نمی گرفت، یکی دیگه اتاقاش کج و کوله بو و خلاصه این مورد خیلی نزدیک به معیار های ما بود)
، الان یه خورده راهمون به محل کار دورتره (خونه پدرم اینا ایم) و معمولاً به بقیه برنامه هامون نمی رسیم.
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)