ای بابا همه که دارن خاطره بازی میکننآدم روحیه میگیره.
27 مرداد دهمین سالگرد ازدواجمون بود،منم فکر کردم شوهرم مثل سالهای پیش چیزی نمیخره برام .چند روز قبلش خونه مادرم اینا بودیم و چون مادرم پاش شکسته بود یه شب پیشش موندیم که مثلا کمکش کنم.صبح که شد شوهرم به بهونه اینکه میخواد هانیه سادات رو ببره بیرون ،رفت.منم هر چی زنگ میزدم که کجایی کی میایی جواب درست نمیداد تا اینکه اومدن خونه.ظهر خوابیده بودن که واسش اس اومد خواستم ببینم کیه(میخواستم بد خواب نشن) دیدم اس قبلیش از بانک ملیه حدود یک میلیون از حسابش رفته بود .منم نگران و عصبانی
کلی سین جیم کردم بنده خدا رو ...همسر گلم گفت میخواستیم غافلگیرت کنیم از بس من حدس زدم بالاخره فهمیدم برام گوشی خریده خیلی ذوق کردمتازه هانیه سادات رو هم تهدید کرده بود که اگه به مامان بگی چی خریدیم دیگه با خودم نمیبرمت بیرون.دیگه همون شب گوشی رو بهم داد و من فضول نقشه اش رو خراب کردم ولی خیلی خوشحال شدم
![]()







آدم روحیه میگیره.
تازه هانیه سادات رو هم تهدید کرده بود که اگه به مامان بگی چی خریدیم دیگه با خودم نمیبرمت بیرون.دیگه همون شب گوشی رو بهم داد و من فضول نقشه اش رو خراب کردم ولی خیلی خوشحال شدم
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)