سلام به وقت ما شبتون بخیر
اولا جسارت منو ببخشید چون خواستین کسانی که تجربه جدایی ندارن در این تاپیک چیزی ننویسن. اما خب حقیقتش من تجربه جدایی ندارم چون ازدواج نکردم و از انجایی که ممکنه ازدواج کنم و ممکن تر اینکه جدا بشم ( دقیقا به همون اندازه که ممکنه احتمالهای دیگه رخ بده ) پس مجوز نوشتن رو برای خودم صادر کردم.
دوما اینکه بیان اینها دلیل بر توصیه یا نداستن شما نیست بیشتر بیان خودم هست. من واقعا نمی خوام شعار بدم تجربیات خودم هست. از هر جایی که حس میکنید "عدم همدلی " و عدم درک و شعار وجود داره میتونین نخونین. من قصد ازردن خاطر شما رو ندارم.
و مورد اخر اینکه شاید من و امثال من جدایی به مفهومی که شما در ذهن دارین رو تجربه نکردند اما تجربه "جدایی" به مفهوم عام رو کردند:
مثل کسانی که به هر دلیلی عزیزترین عزیزانشون رو خ ساده از دست می دهند ( جدایی از پاره تنشون )
مثل همسرانی که در سانحه ای همدیگر رو از دست میدن.
مثل کسانی که خ اتفاقی بیمار میشن و بهشون میگن بیماری لاعلاج دارید
مثل کسانی که عاشق می شن و تمام وجودشون پر از عشق میشه اما نمیرسن
و یه عده هم خیلیهاش رو با هم دارند.
از دید من همه این ها "جدایی" محسوب میشن که البته میزان دردشون قطعا متفاوته. خیلیهاش به هیچ عنوان نمیشه جبران بشه. خیلیهاش انسان رو شدیدا زیر و رو میکنه.
و اما هیچ کس در ابتدای امر از سقوط لذت نمی بره.
اما متاسفانه گاهی سقوط لازمه. گاهی باید اتفاقاتی رخ بدن که میزان اگاهی افزایش پیدا کنه.
همین مقدار که طرد شدن از جانب یک شخص انقدر روح و روان ادم رو بهم میریزه خودش اغاز یک خودشناسیه.
واقعا چرا باید وجود انسان به وجود شخص دیگری که خودش هم مشکلات خودش رو داره انقدر وابسته بشه که در نبودش انقدر بشکنه.
چرا انقدر باید متاثر بشه . من منکر حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن و نیاز اصلی بودن این موارد اصلا نیستم . من منکر اون امید بستنها و لحظات و تجربیات و خاطرات خوب نیستم.
ایا منطق حکم نمیکنه انقدر زندگی ما مرهون یک عامل نباشه تا در صورت از بین رفتنش انقدر حس نقصان نکنیم؟
ایا در پیدا کردن مفهوم زندگی دچار مشکل نشدیم؟ ایا شایسه نیست دوباره مفاهیم و عمق افکار و زندگیمون رو به چالش بکشیم؟ چرا در اوج خوشبختی یک درصد احتمال باز نمیکنیم که اگر نشد چه؟
و چون خودم درد رو زمانی حس کردم و ابتدای امر فقط انکار بود و ناله و شکایت.
و بعد بی حسی. و بعد تر متولد شدن. واقعا به جرات عرض میکنم خدمتتون که اگر قدردان این سقوط ( ببخشید این لفظ رو استفاده میکنم. به این نوع تجربه ها بصورت عام سقوط میگن) و این درد باشین شاهد هدیه هاش خواهین بود. من به شما نوید روزهایی رو میدم که
از شمای کنونی یک شمای اگاه تر و قویتر خواهد ساخت. نوید روزهایی رو بهتون میدم که قدردان همسر کنونیتان هستید بخاطر ویران کردن و ساخته شدن های جدید.
و یقین بدونین اون روز چیزی هایی که بدست اوردین می ارزیده به چیزهایی که از دست دادین. هر چند امروز متمایل نباشین به انجام این کار.
اینها رو نمیتونم به اقای تنهای نود و سه و .. بگم ( قطعا برخورد خواهند کرد اما شما به دلیل سطح کنونیتون حس میکنم حرفهای من رو درک خواهین کرد.)
دوستانه به شما توصیه میکنم دو کتاب زیر رو بخونین. کتاب اول قابل دانلود هست در نت
و حکایت افکار مردی است که در زندانهای هیتلر علی رغم سختی های زیاد و از دست دادن افراد خانوادش توانست تاب بیاورد
و کتاب دوم. که من واقعا با کلمه کلمه اش پرواز میکنم.
کتاب اول :
انسان در جستجوی معنا .
کتاب دوم :
Awaking the Heroes Within
Twelve Archetypes to Help Us Ourselves and Transform Our World.
Carol S. Pearson
مجددا شبتون بخیر![]()







.

علاقه مندی ها (Bookmarks)