الهه جان، خانم كمال مهربان و آقاي خالقزي عزيز، خيلي ممنونم ازتون، الهي جان ممنون به خاطر اميدواري كه بهم دادين، خانم كمال ممنون به خاطر توصيه هاتون، آقاي خالقزي ممنون كه تشويقم كردين، به توصيه هاتون عمل مي كنم،
ديشب مي گفت مي خوام تا آخر عمرم تنها باشم، اصراري به جدا شدن يا پاك شدن اسم از تووي شناسنامه ندارم، مي گفت نه با تو كه دا هيچ زني نمي خوام زندگي كنم از همه زنهاي عالم فراريم،
من از حرفاش اينطوري فهميدم كه خسته است فقط، از مشكلات مالي، مي ترسه از مسووليت زندگي، مي ترسه با اين مشكلاتي كه براش پيش اومده نتونه زندگي رو اداره كنه يا من در آينده از وضع نا مساعد ماليش ابراز نارضايتي كنم يا غر بزنم بهش....
الان رفت مشهد، رفت اونجا آروم بشه( جالبه كه اصلا آدم مذهبي نيست و ٢ ماه پيش مدام يه كتابايي مي خووند كه در ضديت با اسلام بود و منم با اينكه اصلا آدم مذهبي نيستم اما به شدت با كتابهايي كه مي خووند و تاثيري كه مي ذاشت روش مخالفت كردم و اصلا راستش شروع غر غر كردنهاي من كه الان كار رو به اينجا رسونده مخالفت من با خووندن اين كتابها بود) بگذريم ، براي ١ يا ٢ روز رفته مشهد تا اونجا پيش امام رضا آرامش بگيره، منم بهش گفتم مي گن امام رضا ضامنه، ديشب در كمال نااميدي از امام رضا خواستم كه خودش ضامنم بشه و ضمانت قولهايي كه به همسرم دادم در خصوص اينكه ديگه واكنش سريع نشون ندم، عصبي نشم و هيچ كاري نكنم كه آزرده بشه رو بكنه، بهش گفتم حالا كه هر چي دارم قول مي دم باورت نمي شه كه مي خوام تغيير كنم، هر چي ازت فرصت مي خوام براي زندگيمون فرصت نمي دي، از امام رضا مي خوام ضمانتم رو بكنه و اگه اونجا لحظه نابي، حال خاصي داشتي بدون كه امام رضا ضمانتم رو قبول كرده، قرآن دستم بود كه از زير قرآن ردش كنم، به همون قرآن تووي دستم قسم خوردم و قول دادم بهش، رفت.... نرم شده بود اما تووي اين ٢ هفته هر موقع نرم مي شه، مي ره بيرون، بعد كه مياد دوباره همون آدم سرد و بي روح قبلي مي شه... خدا كنه اين بار به حرمت حرم و نام امام رضا برگرده و دوباره كنار هم زندگي كنيم، برام دعا كنين لطفا، دوستان دعام كنيد لطفا ، خواهش مي كنم تنهام ندارين و باز هم راهنماييم كنين








علاقه مندی ها (Bookmarks)