به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 58

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 22 اردیبهشت 96 [ 00:10]
    تاریخ عضویت
    1394-6-15
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    1,959
    سطح
    26
    Points: 1,959, Level: 26
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    66

    تشکرشده 52 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    درود و سلام مجدد

    قبل از شروع : همین الان داشتم تاپیک ـ خاطرات عاشقانه ی من و همسرم – رو میخوندم و نمیتونم بگم چه قدر بهم کمک کرد برای چند دقیقه حال و هوام عوض بشه و احساس خوبی پیدا کنم . از جناب به دنبال خوشبختی تشکر میکنم بابت این تاپیک جالب و ان شاالله شیرینی روزای خونه دار شدنتون!

    حالا اول از همه جا داره از اظهار ادب و متانت یکایکتون ،هم چنین به خاطر وقت باارزشی که گذاشتید صمیمانه تشکر کنم . وقتی که خودم از شما عزیزان نظرتون رو جویا شدم مسلما نه تنها ناراحت نمیشم بلکه خوشحال هم خواهم شد حتی اگر خیلی جوانتر از من باشید ، بیشک حرفتون برام باارزشه . چه بسا خیلی مسایل رو آدم از کوچکتر از خودش یاد میگیره و نیاز به تلنگر داره، تا دوباره توی مسیر درست قرار بگیره . میگن هیچگاه برای یادگیری دیر نیست حتی اگر آموزگار شما کودکی 5 ساله باشه! پس اظهار جسارت و شرمنرگی نکنید چون خودم از این موضوع بیشتر شرمنده میشم.

    اما در مورد این مبحث ! ممکن هست نظری ؛ با طبع من و روحیه ی در حال حاضرم جور در نیاد اما شاید حقیقت تلخی باشه که صدبرابر بهتر از دروغ شیرینیه که من به خودم میگم و به طبع ممکن هم هست گفته ای از شما عزیزان باشه که به خاطر شناخت نادرست بنده زده شده و من اون گفته هارو لازم میبینم تا تصریحشون کنم.

    خیلی از شما عزیزان در مورد سن بنده بهم گوشزد کردید ، در این مورد از بعضی جمع بندیها واقعا متعجب شدم. نمیخوام کسی رو به شخصه نقد و نفی کنم اما حس میکنم باید بیشتر خدمتتون توضیح بدم.
    اولا من هرگز منکر این نشدم که یه مرد جوان هستم بلکه از همون اول اذعان داشتم که 48 سالمه، وقتی که اینو گفتم خیلی خوب میدونستم که ده سال دیگه مردی 58 ساله میشم . تفکر نادرستی که خیلی از عزیزان جوان جامعه ی ما دارن اینه که یه مرد یا بانوی 50 سال به بالا به لقب نادرست *پیر و فرتوت و از کار افتاده* مزین میشه. در صورتیکه ابدا اینجور نیست. این موضوع از شخصی به شخص دیگه به دفعات متفاوته. هستن مردها و بانوان 60 یا 70 ساله ای که اگر سنشون رو نگن هرگز کسی متوجه نمیشه. کسانی که به ظاهرشون و آراستگیشون اهمیت میدن ، روحیه ی بالا دارن ، مدام ورزش میکنن و تحرک دارن . همپای جوانان ، شور و اشتیاق دارن و عمر طولانی و باعزت هم میکنن ان شاالله( البته همونجوری که بانوی جوان فرمودند عمر دست خداست!)

    من خودم به عنوان یک مرد میانسال با این تفکر که هرچه آدم سنش رو به افزایشه باید از زندگی بزنه و به آرامش و یکجا نشینی فکر کنه ؛ به خاطر تلقین فرتوت بودن و در اندیشه ی آخرت و مرگ ؛ غرق شدن ؛ سخت مخالفم. (نظر شخصی من هست!)

    دوست ندارم که به عزیزی جسارت بشه و یا حرفهایی که میخوام بزنم مزید بر خودستایی باشه اما لازم میبینم برای اثبات حرفهایی که زدم کمی بیشتر در مورد خودم و نحوه ی زندگیم به عنوان مردی 48 ساله توضیح بدم. شاید این توضیحات به مزاق هرکسی خوش نیاد و احتمال برداشت غلط هم از حرفهام باشه اما در مقابل یسری از جمله هاتون منم مجبورم اینهارو بگم تا ثابت کنم افکار جمعی ؛ همیشه درست نیستن!
    شخص بنده ی نوعی؛ الان 10 ساله که به صورت حرفه ای ورزش میکنم . هم باشگاه میرم ، هم شنا و پیاده روی ، اینها برنامه هایی هستن که جزیی از زندگی و عادات من شدن و هر هفته و سر تایم خودشون حتما انجام میشن و تا سالیان آتی هم همینطور خواهد بود اگه خدا بخواد. منی که با جدیت ؛ ورزش و برنامه هامو پیگیری میکنم پسر خودم و جوانهای هم سنش رو میبینم که به قول خودشون ؛ تا باد از کدوم طرف بوزه و چی بشه که به فکر یه فعالیتی بیفتن و یه تکونی به خودشون بدن! وقتی در مورد یه برنامه ی ثابت صحبت میکنم از پیگیریش طفره میرن!
    در مورد ظاهر ، همیشه به پوشش و آراستگی خودم اهمیت دادم و میدم ، بهترین و شیک ترین مارک لباسها از پیراهن و کفش، تا کت و شلوار ، اصلاح و معطر بودن و خوشتیپ بودن توی هر موقعیتی از زندگیم حرف اولو میزنه. قیافم شکر خدا مورد قبول همه بوده (از لحاظ ظاهری کاملا شبیه جورج کلونی) و قد و وزنم هم به خاطر ورزش مداوم و اهمیت شدید به تغذیه ی سالم ، نسبت به سنم خوبه و خوب خواهد موند(184 و وزن 80) . از خودم مطمینم که 10 سال و 15 سال هم که بگذره تبدیل به یه پیرمرد فرتوت عصا به دست از قیافه افتاده و رو به موت نمیشم!
    نمیگم 15 سال دیگه پیری به سراغم نمیاد و همچنان جوان و قبراقم ، هرگز اینطور نیست؛ به قول معروف این شتریست که بر در هر خونه ای میخوابد! اما میتونم جلوی عوارض پیری و تبعاتش رو تا حدود زیادی بگیرم و روحیمو هم در عین حال حفظ کنم.( حرف من اینه!)

    از حضور همگان هم بابت حرفهای رک و بی پروام و تعریف های گاها خودبینانه معذرت خواهی میکنم اما صحبت های عزیزان مجبورم کرد این یک مورد رو شدیدا تکذیب کنم.

    مورد بعدی که اشاره ای هست به یکی از فرمایشات مدیریت محترم ( که دوست نداشتم اشاره ای بهش بکنم با توجه به قوانین سایت اما چون خودشون خاطرنشان کردن ) باید اون بخش رو اینطور نفی کنم ، البته با اخذ اجازه ی اینجانب:
    بنده از زمان فوت همسرم و از وقتی تصمیم گرفتم خودم به تنهایی مسیولیت پسرم رو بر عهده بگیرم فقط با یه مشکل و کمبود توی زندگیم مواجه بودم و اون مورد ؛ عدم حضور یک جنس لطیف و ظریف توی آشیانمون بود، عدم محبتی مداوم و عشق و نگرانی که فقط از وجود پاک و لطیف یک زن میتونست سرچشمه بگیره. بزارید اینطور بگم : کمبود خانواده و محفل پر از محبت و صمیمیتی که نقطه ی عطفش حضور یه فرشته بود . من نیاز به این محبت دایم و همیشگی رو در وجودم سرکوب کردم .به خاطر پسرم و به خاطر آیندش و برای ثبات زندگیمون و نداشتن نگرانی از آینده و روابط ... چون به هرحال هر قدمی رو به جلو؛ تبعاتی رو هم در وجود خودش نهفته داره و من نمیخواستم به خاطر پسرم ریسک کنم. شاید یکی از دلایلش هم این بود که هرگز عشقی که به همسرم داشتم رو دوباره در قلبم نسبت به زن دیگه ای احساس نکردم. جناب مدیر گرامی به بحث سرکوب نیاز جنسی اشاره ای کوتاه داشتن. من اگه بخوام بگم نیازهای جنسیم رو طی 12 سال به سبب نداشتن همدم نادیده گرفتم کاملا دروغ گفتم. من به این نیاز همیشه پاسخ دادم البته نه از راههای نادرست و دوستی های الکی و بیمورد و وسوسه ی بانوان عزیز. بلکه از راههای صحیح و درستی که پیش پام قرار داشت و موقعیت هایی که فراهم بود و من طی این مدت هم هرگز نه با احساسات زنی بازی کردم و نه کسی رو وابسته کردم و نه کسی رو با وعده و وعید فریب دادم. همیشه هدفم چه توی آشنایی ها و چه توی زندگی و چه توی کارم مشخص بود و هیچ وقت به امید اینکه خدا چه تقدیر کند کاری نکردم! هرگز هم فشاری به اون شدتی که بخواد به من و روح و فکرم صدمه بزنه رو متحمل نشدم چون به خاطر کارم و شرایطی که توش کار میکردم ، احتیاج به روان آرام و فکر باز داشتم. پس این بخش از صحبت مدیر عزیز که فرمودن به این دلایل من به سمت این خانوم خانوما کشیده شدم. اللخصوص به خاطر فشارحاکی از این یک دلیل، منتفی هست.

    در مورد دلیل دوم و اینکه من اگه همین نزدیکی احساسی رو با خانوم دیگه ای ایجاد میکردم حسی مشابه همون عشق ایجاد میشد ، نمیتونم با اطمینان خاطر بگم نه ؛ قطعا اینطور نیست! چون هرگز به زن دیگه ای اجازه ی ورود به حریم احساسم رو ندادم . همیشه فکر میکردم که این منم که باید به زنی اجازه ی ورود بدم اما اینبار ؛ احساسی که این دختر در من ایجاد کرد کاملا متفاوت بود و تفاوتشم این بود که برعکس این 12 سال که من همیشه خانوم هارو سبک ؛ سنگین میکردم و به قول کلیه ی روانشناسان عزیز ؛ منطقی با قضیه برخورد میکردم ؛ در آخر هم خییییلی منطقی میتونستم بزارمشون کنار و دیگه بهشون فکر نکنم حتی به دفعات ؛ با چندین و چند جلسه صحبت و دیدار و گرم گرفتن! . اما این دختر جوری وارد قلب و وجودم شد که حتی خودمم نفهمیدم که چی به سرم اومد و چجوری شد و اصلا از کجا شروع شد!!!

    یکی از دوستان در نظرشون فرمودن که شما به این خانوم کوچولو از اول احساس عشق و علاقه نداشتی و بعد که اون بهت ابراز علاقه کرد ؛ تو حس کردی که دوستش داری! در صورتی که من در حرفهام گفته بودم : بهش احساس بسیار خوب و شیرینی داشتم از روز اول ؛ که نمیدونستم اسمش چیه و فکر میکردم از جنس همون عشق و محبتیه که به پسرم دارم . یک جورایی با این تفکر روی احساس واقعیم سرپوش میزاشتم تا با واقعیت رو در رو نشم. همه چیز هم برای این سرپوش گذاشتن مهیا بود تا نه حس عذاب داشته باشم و نه خجالت و نه شرم. من این دختر رو میدیدم ، تمایل هم داشتم بیشتر ببینمش! . باهاش حرف میزدم و میخندیدم . کنار خودم داشتمش و به اصطلاح از حضورش کنارم دلگرم بودم ، عاری از هرگونه نگرانی یا ترسی ؛ اما اونشبی که پسرم گفت بهش علاقه منده انگار یک نفر این پرده رو به شدت ، از جلوی صورت و احساسم برداشت. انگار حس از دست دادنش و گذر این شرایط بود که باعث شد تا من تلنگری بهم بخوره.....و باعث بشه تازه اون موقع پی به ماهیت واقعی این احساس ببرم که هنوزم که هنوزه از بابتش عذاب وجدان و حس شرم دارم و روز به روز بیشتر توی آتیشش میسوزم....


    در مورد خطاهای شناختی صحبت کردید و بحران های دهه 40 زندگی آقایون. در این موارد حرفی ندارم بزنم... خودم ازشون اطلاعاتی دارم و نمیتونم ثابت کنم که در مورد من اینطور نباشه و فکر میکنم با گذر زمان بشه بقیه ی سوالهای بی جواب و شک و تردیدهارو پاسخ داد. من توی پرسشی که مطرح کردم دنبال این نبودم که ماهیت احساسم به این دختر رو شناسایی کنم. من تقریبا به یقین رسیدم که این حس ، حس دوست داشتن شدیدیه که تمام ذرات وجودمو به خودش درگیر کرده و فقط با حس تعلق اون به منه که میتونم خودمو تسکین بدم و آروم کنم.

    مابین نظرات و توصیه ها دو مورد بودن که تمام مشکل من و نگرانیم روی همونها زوم شده. اولیش پسرمه که هرگز انتظار نداشتم بگه از این دختر خوشش اومده . شاید اگه اسم هر دختر دیگه ای رو میاورد من نه تنها ناراحت نمیشدم بلکه استقبال هم میکردم چون همیشه و از وقتی به 16 ساگی رسید بهش خاطرنشون کردم که هروقت به دختری علاقه مند شد رابطه ی پنهانی در پیش نگیره و علاقش رو با من در میون بزاره تا زیر نظر خانواده ها به این علاقه شکل درستی بدیم . همیشه تشویقش کردم و پسرم هم با این دیدگاه بزرگ شد. خوشحالم هستم از اینکه انقدر با پدرش احساس صمیمیت و نزدیکی میکرده که خیلی زود احساسش رو باهام در میون گذاشته. اما در مورد این علاقه ، تنها امید و دلخوشیم به اینه که این حسی که پسرم درگیرش شده ، یک حس گذرا و سطحی و از روی احساسات زود گذر جوانی باشه. هنوز از ماهیت علاقش چیزی نمیدونم و جرعت هم نکردم چیزی بپرسم چون تحمل شنیدنش برام سخته ولی تصمیم دارم در این مورد باهاش صحبت و در وهله ی اول از این علاقه معذورش کنم . چون چه من به این دختر برسم و چه نرسم نمیتونم ببینم پسرم اونو به چشم یک عشق میبینه و این حس به شدت آزارم میده جوری که حتی نمیتونم برای چند دقیقه ی متوالی بهش فکر کنم . حتی تصورش هم برام سخته و مطمینم تحملش از عهده ی توان من خارجه. دنبال یه موقعیت مناسب هستم تا با پسرم حرف بزنم، تا الان فقط سکوت کردم و به روش نیاوردم ولی سخت از لحظ فکری درگیرم...

    مورد بعدی که واقعا برام آزار دهنده شده ، همین حس عذاب و ناراحتی وجدانه که نمیدونم از کجا داره نشات میگیره... وقتی منطقی به قضیه نگاه میکنم( از لحاظ شناسایی ماهیت این عذاب) هیچ چیز غیرعادی نمیبینم . این دخترک نه محرم منه و نه آشنا . نه شوهر داره و نه با کسی توی رابطست که بخوام بگم دارم گناه میکنم.
    خود من یه مرد کاملا آزاد و مستقل هستم . نه همسر دارم و نه تا به الان کسی رو احساسی درگیر کردم و نه به کسی وعده دادم . وقتی به آینده فکر میکنم با خارج کردن فکر پسرم و مشکلات دیگه از گود ؛ به خودم میگم این دختر نه قراره برای پسرم مادری کنه ( تا الان ازدواج نکردم که سایه ی نامادری بر سر پسرم نباشه و حالا هم که برای خودش مردیه ، اینکه من از همسرم برای پسر 20 سالم انتظار مادری داشته باشم ، کاملا بیمعنیه ! ) نه من میخوام توی شرایط سخت قرارش بدم . از طرفی به خودم میگم شاید این حس عذاب؛ به خاطر اینه که من با بچه ی صمیمیترین دوستم که مثل چشماشون بهم اعتماد دارن ؛ بدون اینکه خواسته باشم وارد رابطه ای احساسی و بحرانی شدم. یا شایدم به خاطر این باشه که تا 6 سالگی این دختر بهش حس پدری داشتم. ( هنوز یادم نمیره صحنه ای رو که برای دیدن اولین بچه ی همبازی همیشگیم ؛ همین خانوم خانومای الان ؛ رفته بودم بیمارستان و حتی عکسی هم به یادگار گرفته بودیم که عروسک خانوم نوزاد توی بغل منه 25 ساله بود و حتی اولین جمله ای که به دوست و خواهرم گفتم خوب یادمه : که چقدر دخملت موداره و چه قدر کوچولویه ) . مرور این خاطرات شدیدا اذیتم میکنه. از طرف دیگه اون حسه عشقه شدید ، برای وصال ، بهم میگه من دارم همه چیز رو بزرگش میکنم .که در موردش نیت بدی ندارم . کسی هم که باید راضی باشه خود اون دختره.... و این عذاب هم ؛ فقط جنبه ی روانی داره.

    در این میان هم چندتا از بانوان گرامی لطف کردن و از احساسات به کررات متغیر و هیجان آلود و گذرای این خانوم کوچولو صحبت کردن . راستش نمیخوام اغراق بکنم که نه ، اینطور نیست و من مطمینم که اون دختر احساساتش پاکه ، بلکه باید بگم اصلا در این یک مورد مطمین نیستم و این موضوع ، نقطه ی عطفیه که در طول روز مدام ذهنم درگیرشه و بهش فکر میکنم.در مورد احساساتش مطمین نیستم ؛ اول از همه به خاطر سن کمش ؛ بعد به خاطر سادگی بیش از اندازش و مهربونی بی وصف و نظیرش.... از این لحاظ مطمینم که با وجود هیجان و علاقه ی شدیدی که نسبت بهش توی قلب منه ؛ بنده ؛ خیلی بیشتر میتونم احساساتمو کنترل کنم و اونهارو عقب برونم و براشون به دنبال علت و دلیل بگردم تا اون دختر.....
    اما به سبب آشنایی نزدیک با مادرش؛ صحبت های طولانی و بیمنظوری که تا چند وقت پیش باهم داشتیم ؛ نشست ها و برخواست ها و زیر ذربین بردن رفتارها و حتی پوشش و ظاهر و عکس العمل هاش توی مجالس مختلف ؛ در مورد بیریایی و بیمنظور بودن و در مورد سادگی و قلب آکنده از مهربونیش هیچ شکی ندارم. این دختر انقدر ساده و مهربون و یکرنگ و بی ریاست که به جرات میتونم بنویسم و پاشم امضا کنم. منی که تا به الان پا به این سن گذاشتم و با هزاران جور آدم به همه نوع رنگی برخورد کردم . فرشته ای به مثل و مانند اون ندیدم .
    از مهربونی وقلب بزرگش که از هیچ کسی کینه به دل نمیگیره . از بخشندگیش که حاضره از تمام چیزایی که دوست داره بزنه تا به دیگران کمک کنه ، از احساسات ناب که با شادی هرکسی خوشحال میشه و با کوچکترین ناراحتی چ برای خودش ، چه برای دیگران ، سریع اشکای پاکش سرازیر میشه . تااااا سادگی ظاهری و باطنیش که خدارو شاهد میگیرم تا به الان که توی هر مجلس و موقعیتی دیدمش به ساده ترین ظاهر ممکن دیدمش. نه یذره آرایش توی صورتش و نه لباسهای آنچنانی و ... خلاصه دقیقا خلاف اکثر دخترهای دهه هفتاد و تهران که دیگه خودتون بهتر میدونید! ( البته به بانوان عزیز دیگه جسارت نشه ، همیشه استثنی وجود داره) من خودم دخترها و خانوم های ساده و شیک و سنگین رو تحسین و تمجید میکنم و از دیدنشون لذت میبرم .

    معصومیت و سادگی از چهره ی این دخترک میباره و جذابیت به تمام معنای یه دختر جوان هم از چشماش. در مورد موقعیت زندگیشون ؛ پدر و مادرش و خانوادشون بسیار شریف و تحصیلکرده هستن . وضع زندگیشون خیلی خوبه . خود این خانوم کوچولو مقیم کشور فرانسه هست . از دوران راهنمایی اونجا بوده تا دبیرستان و خانوادش هم ؛ هنوز در رفت و آمدن . الان یکی از بهترین دانشگاههای تهران درس میخونه توی رشته ی مورد علاقش و خودش دلش میخواد توی سفارت فرانسه کار کنه (با توجه به رشتش) و خودش هم برای زندگی ؛ ایران رو انتخاب کرده چون عاشق کشورشه . من دلیل خاصی نمیبینم که با منظور بخواد به منه نوعی نزدیک بشه . البته باز هم در مورد احساساتش که شاید گذرا و از روی هیجان و بچگی باشه شک دارم و گذر زمان اینو مشخص خواهد کرد.

    مورد بعدی اینکه فرمودید به پسرم همه چیز رو بگم یا اینکه کلا خطم رو خاموش کنم یا اینکه رابطه با این خانواده رو به صفر ممکن برسونم:


    اینها همه جزو مواردیه که به اصطلاح میگن ، گفتنشون راحته و انجام دادنشون سخت و شایدم محال.
    همه ی اینکارا به دنبال خودش اون رسوایی و آشوب رو در پی داره و مال وقتیه که من تصمیم نهاییمو بگیرم و کار از کار گذشته باشه و *مجبور باشم* .
    با پسرم که هنوز صحبتی نکردم . خطم رو که خط ثابت هست به خاطر کارم هرگز نمیتونم ببندم یا عوض کنم! و رابطه با این خانوادرو هم نمیتونم به صفر برسونم چون باید حرفی برای زدن به دوست صمیمیم داشته باشم که چرا نمیخوام ببینمشون و اینها خودشون تبعات دیگه ای رو در پی خواهند داشت....

    پی نوشت:

    اما در مورد به حداقل رسوندن ، این همون کاریه که دارم انجام میدم چون دیدن این دخترک توی این شرایط به طور بسیار ناجوری حالمو به هم میریزه و نمیتونم بگم چه احساسی پیدا میکنم . کاری که الان کردم اینه که شبکه ی اجتماعی که توش با این خانوم کوچولو ارتباط داشتم رو برای مدتی گذاشتم کنار ؛ تا فکر کنم و بیشتر از این هم به احساسات اون فرشته دامن نزنم . بعد ؛ خیلی جالبه . از صبح تا شب ؛ فقط تصویر اون و حرفاش جلوی چشمامه و یک لحظه از فکرش بیرون نمیام و به شدت دارم عذاب میکشم . دو سه بار به موبایلم پیغام داد که جواب ندادم و تازه به این نتیجه رسیدم که :

    سخت ترین کار دنیا -----------» بیمحلی کردن به کسیه که تمام دنیاته

    از درون واقعا دارم زجر میکشم . ثانیه ای نیست که این دختر از فکرم بیرون بره،چنتا پرونده ی حقوقی خیلی مهم قبول کرده بودم که تا میام بهشون رسیدگی کنم . میبینم روی یه صفحه ؛ ساعت ها زوم کردم بدون اینکه متوجه چیزی بشم ، انگاری توی یه عالم دیگه ای دارم سیر میکنم و این برام یعنی زنگ هشدار و خطر. هم برای خودم ؛ هم برای کارم و هم برای پسرم.
    چیزی که الان بهش احتیاج دارم فقط خلوت کردن با خودم و فکر و فکر و فکره.... الان فقط همینو دارم که بگم.
    از بین نظرات , نظر مهرااد عزیز برام از همه جالب تر بود . من این فیلم رو ندیدم اما حتما پیداش میکنم و میبینمش ( ای کاش لااقل اسم کارگردانش رو میگفتی برادر من:/ ). در مورد هلن فیشر صحبت کردی که این خانومه استاد رو خیلی خوب میشناسم و مقالاتشون رو هم به زبان اصلی خوندم و اتفاقا خیلی هم برام جالب توجه بوده. همیشه از دور نحسینشون کردم. ترفند کنترل افکار رو هم با توجه به حرف شما و مقاله ی بسیار مفید مدیر همدردی دارم به کار میگیرم گرچه شاید درصد موفقیتم به زور به 10 درصد برسه اما دارم تلاشمو میکنم .
    شاید اگه پای پسرم وسط نبود و در مورد احساسات این خانوم کوچولو هم شک و شبهه ای نداشتم بدون مشورت با کسی به ندای قلبم گوش میدادم و مسایل دیگرو به جون میخریدم تا اون دختر رو به دست بیارم اما الان ....

    به قول احسان خواجه امیری عزیز که چه زیبا میگه :

    یه حسی رفته از قلبم که پشتم کوهی از درده // چجوری از دلم کندی؟ که اون حس برنمیگرده

    نه دنبال یه تسکینم نه فکر کندن از این درد // تو دنیا با یه دردایی فقط باید مدارا کرد

    از تو برام خاطره موند از من یه دیوونگی // این حق ما بوده از ، تمام این زندگی

  2. 3 کاربر از پست مفید Farzam_48_vekaalat تشکرکرده اند .

    فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 19 شهریور 94), گیسو کمند (چهارشنبه 18 شهریور 94), شیدا. (سه شنبه 17 شهریور 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 اردیبهشت 96, 00:33
  2. درخواست راهنمایی در خصوصی شدت بالای حساسیت بین فردیی (راه حل پرسشنامه کمالگرایی هیل)
    توسط آقای ام در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 13 خرداد 95, 19:05
  3. برای گرفتم تصمیم نهایی برای جدایی دور شدن کوتاه مدت مفید است یا مضر؟
    توسط فرخ رو در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 21 خرداد 93, 22:39
  4. تنهایی - 24 سالمه، نمی خواهم با کسی دوست بشم، تنهایی اذیتم می کنه
    توسط sara19 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 30
    آخرين نوشته: پنجشنبه 23 آذر 91, 01:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:48 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.