من هم یه خاطره بگم از دلخوری بین خودم وشوهرم ...
چون مسافت منو شوهرم دوره و اون یه شهر دیگه زندگی میکنه و تو عقد هستیم اون اومده بود دوشب پیشم و شب دوم دعوامون شد و اون کلی با خط و نشون باهام صحبت میکرد و حرفهاشو میزد گاهی هم دستشو به علامت اتمام حجت میبرد بالا و تهدید میکرد و خیلی عصبانی بود منم عصبانی شدم و حرفهای اون که تموم شد من شروع کردم به حرف زدن و تند تند صحبت کردن البته بی احترامی نمیکردم داشتم انتظاراتمو میگفتم و از احساسم حرف میزدم که یهو شوهرم دستمو گرفت بغلم کرد بوسم کرد منم دیگه سکوت کردم و تو شُک بودم شوهرم گفت چیشد ساکت شدی ؟ منم لبخند نازکشی زدم و گفتم یادم رفت ولش کن مهم اینه که دوستت دارماونم قربون صدقه ام شد و سانسور .........
ولی بعدا بهم گفت شما خانم ها خیلی عجیب هستید گفتم آره موقعی که ازت ناراحتم و دارم صحبت میکنم فقط بغلم کنی و سرمو بذاری رو شونت من آروم میشم و همه چی یادم میشه .
این بود که بحثمون خاتمه یافت .![]()







اونم قربون صدقه ام شد و سانسور .........
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)