سلام و تشکر از نظر شما،
راستش من فکر می کنم خیلی ایرادات دارم که باید برطرف کنم.... گاهی اوقات اونقدر در احساسات منفی خودم غرق میشم که موجب میشه زود تصمیم گیری کرده و کارهایی رو انجام بدم که بعدا عذاب وجدان بگیرم و خودمو سرزنش کنم.... امیدوارم بتونم در احساسانم تعادل ایجاد کنم... یعنی با داشتن یک حس منفی خیلی ناامید نشم و فکر نکنم دنیا به آخر رسیده و با یک احساس مثبت فکر نکنم همه چیز دیگه گل و بلبل خواهد بود فکر کنم بزرگترین ایراد من تاکنون نداشتن تعادل در احساسات هست که دوست خوبم کاوه اشاره ای به اون کرد،
از دوستان میخوام که در این راه به من کمک کنند.
یک نمونه از کار اشتباهی که در اثر غلیان احساسات منفی انجام دادم مربوط به امروزمیشه، که به خاطر اون خیلی عذاب وجدان دارم و خودم رو سرزنش میکنم...
خانم قبل از من یک خواستگار سمج داشت که با وجود پاسخ رد خانم به اون، دست بردار نبود و برای خانم ایجاد مزاحمت میکرد... ارتباط اون ها با اطلاع خانواده ها بوده و بعد از مدتی که خانواده ها با هم رفت و آمد میکنن خانم و خواستگار به نتیجه نمیرسن یعنی خانم من رد میکنند به دلایلی، بعد از اون آقا با تهدید برای خانم ایجاد مزاحمت میکنند... و این مصادف شد با خواستگاری من از ایشون، در ابتدای آشنایی خانم همه چیز رو در مورد این ارتباط و مزاحمت های اون آقا به من گفتن ... من گفتم که اشکال نداره به هر حال خواستگارت بوده که تلفنی باش صحبت کردی... ولی چون ارتباطشون از دوره دانشجویی خانم در شهرستان دور شروع شده بود بعد خانواده ها مطلع شده بودند من همیشه پیش خودم فکر میکردم که اینا حتما با هم بیرون رفتند و ممکنه خونه هم رفته باشند و این فکر مخرب همراه من بود.... البته من از پاکی و عفت خانم خودم از زمانی که میشناختمش مطمئن بودم و چون یک دختر مغرور بود فکر نمیکردم این کار رو انجام داده باشه.... من روز اول گفتم که چون خودم با هیچ دختری نبودم میخوام با کسی زندگی کنم که قبلن در زندگیش هیچکس نبوده باشه... خلاصه من با این تردید که خانم ممکنه قبلن با این آقا دوست بوده باشه و چون قصد ازدواج داشتن با هم بیرون رفته باشن و یا خونه رفته باشن... این شک من باعث شد که خیلی اذیت بشم مدام در گذشته خانم جستجو میکردم شاید سرنخی برای اثبات ادعای خودم پیدا کنم... چندبار در این مورد با خانم صحبت کردم و هربار خانم با گریه رد میکردن که من هیچوقت با این آقا بیرون نرفتم و علاقه خاصی بشون نداشتم فقط به عنوان یک خواستگار باش آشنا شدم... ناگفته نمونه هنگام آشنایی اولیه ایشون ریز صحبت هاشون با اون آقا از ابراز علاقش تا تهدیدهاش رو به من میگفت، حتی پیامک ها رو به من نشون میداد و این باعث شد که من رو این موضوع حساس بشم و بگم که اینا که حدود دوسال با هم آشنا شده بودن چطور ممکنه ی بار با هم بیرون نرفته باشن یا ممکنه خونه ای رفته باشن با هم و ارتباط جسمی با هم داشتن، این افکار خیلی منو اذیت میکرد ... برای منی که خودم پاک بودم و با هیچ دختری ارتباط نداشتم خیلی سخت بود این تصورات خودم رو بپذیرم و انگار در گذشته خانم میگشتم تا مدرکی دال بر صحت ادعایم پیدا کنم و برم بش بگم چرا به من دروغ گفتی!!!!!! خلاصه یک روز در تلفنش پیامکی از اون آقا دیدم که مال دوسال قبل بود و شماره کارت یک خانم با اسمش رو ارسال کرده بود... با دیدن این پیامک باز اون فکرای منفی سراغ من اومد و رفتم اینترنت این اسم رو سرچ کردم دیدم همنام با یک پزشک زنان و زایمان هست.... خوب افکار منفیم تقویت شد پیش خودم فکر کردم که اینها با هم رفتن پیش دکتر زنان زایمان.... ممکنه با هم ارتباط داشتن برای ترمیم رفته باشن یا ممکنه با هم رفتن جهت گواهی سلامت خانم... خلاصه هزارجور فکر منفی اومد سراغم... خیلی اذیت میشدم از این افکار و نمیدونستم برای خلاص شدن از دستشون چکار کنم اگه به خانم میگفتم که باز باعث یادآوری روزهای سختی که این آقا براش ایجاد مزاحمت میکرد میشدم و از طرفی دلش میشکست .... هیچکاری نکردم ولی این فکر منو رها نمی کرد در دلم به همسرم شک پیدا کرده بودم موبایلشو چک میکردم سیمکارت جدید به اسم خودم براش گرفتم و از طریق سایت تماس هاشو چک میکردم... نوشته های گذشتشو بررسی میکردم... این شک زندگی رو برام خیلی سخت کرده بود... شب عروسیمون یک خانمی با خواهرام تماس گرفته بود و گفته بود که عروستون دوسال با آقای فلانی دوست بوده قرار بوده با هم ازدواج کنند حتی با اطلاع پدرش با صیغه موقت محرم شدن اما خانم یکدفعه زده زیر همه چیز... و کلی تهدید که میایم عروسیتونو به عزا تبدیل میکنیم... خواهرام با من تماس گرفتن و جریان رو گفتن من هم گفتم خانم همه مطالب مربوط به این آقا رو به من گفتن و من از خانم مطمئنم و این آقا از حسادته که تهدید کرده... البته خواهرم به خانواده همسرم تماس گرفته و واقعیت را جویا شده بودند که اونا هم انکار کرده بودند و با اون آقا تماس گرفتن و کلی تهدیدش کرده بودن.... خلاصه با شنیدن این موضوع خواهرام بدبین شدن نسبت به خانم... دیشب خواب بدی دیدم که داشتم با خواهرام دعوا میکردم که اونا میگفتن این دختره دوسال با اون رفیق بوده الان اومده واسه ما شرط میزاره که منم کلی خواهرامو دعوا کردم.... صبح که بیدار شدم ناخودآگاه اون افکار منفی اومد سراغم و یاد اون پیامک افتادم تصمیم گرفتم پیگیری کنم تا تکلیفاین پیامک و افکار منفیمو واسه همیشه مشخص کنم.. خلاصه پیگیری کردم و شماره تلفن محل کار اون خانم رو پیدا کردم ایشون کارمند دانشگاه بود و خاله خواستگار سابق خانم... پس تمام افکار مربوط به پزشک زنان اشتباه بود ... خیلی ناراحت بودم و عذاب وجدان گرفتم به خاطر گمان بدی که نسبت به خانم پیدا کرده بودم خجالت کشیدم و از خدا خواستم به خاطر گمان بدم نسبت به خانم منو ببخشه و توبه کردم... این خانم هم گفتن که اینا با اطلاع خانواده با هم صحبت کردن خانواده ها با هم رفت و آمد کردن و در نهایت به نتیجه نرسیدن، خانمت و خانوادش خیلی آبرومند و خوبن و شما هم به زندگیت بچسب و دست از گذشته بردار در شان شما و خانواده خانمت نیست که دنبال این حرفا رو بگیری... من هم ازش خواستم که این مطلب تماس من بین خودمون بمونه و کسی خبردار نشه من تماس گرفتم و ایشون هم قبول کردن...
از حرفای این خانم خیلی عذاب وجدان گرفتم گفتم که اینا از خانم و خانواده دل خوشی ندارن اینطور منو به پیگیری نکردن گذشته سفارش میکنه و شان منو یاداوری میکنه اونوقت من که باید پناه خانم باشم اینطور رفتار کردم....
امیدوارم خانم به خاطر این بدگمانی من و اذیت هایی که به این خاطر متحمل شد منو ببخشه...
- - - Updated - - -
سلام و تشکر از نظر شما،
راستش من فکر می کنم خیلی ایرادات دارم که باید برطرف کنم.... گاهی اوقات اونقدر در احساسات منفی خودم غرق میشم که موجب میشه زود تصمیم گیری کرده و کارهایی رو انجام بدم که بعدا عذاب وجدان بگیرم و خودمو سرزنش کنم.... امیدوارم بتونم در احساسانم تعادل ایجاد کنم... یعنی با داشتن یک حس منفی خیلی ناامید نشم و فکر نکنم دنیا به آخر رسیده و با یک احساس مثبت فکر نکنم همه چیز دیگه گل و بلبل خواهد بود فکر کنم بزرگترین ایراد من تاکنون نداشتن تعادل در احساسات هست که دوست خوبم کاوه اشاره ای به اون کرد،
از دوستان میخوام که در این راه به من کمک کنند.
یک نمونه از کار اشتباهی که در اثر غلیان احساسات منفی انجام دادم مربوط به امروزمیشه، که به خاطر اون خیلی عذاب وجدان دارم و خودم رو سرزنش میکنم...
خانم قبل از من یک خواستگار سمج داشت که با وجود پاسخ رد خانم به اون، دست بردار نبود و برای خانم ایجاد مزاحمت میکرد... ارتباط اون ها با اطلاع خانواده ها بوده و بعد از مدتی که خانواده ها با هم رفت و آمد میکنن خانم و خواستگار به نتیجه نمیرسن یعنی خانم من رد میکنند به دلایلی، بعد از اون آقا با تهدید برای خانم ایجاد مزاحمت میکنند... و این مصادف شد با خواستگاری من از ایشون، در ابتدای آشنایی خانم همه چیز رو در مورد این ارتباط و مزاحمت های اون آقا به من گفتن ... من گفتم که اشکال نداره به هر حال خواستگارت بوده که تلفنی باش صحبت کردی... ولی چون ارتباطشون از دوره دانشجویی خانم در شهرستان دور شروع شده بود بعد خانواده ها مطلع شده بودند من همیشه پیش خودم فکر میکردم که اینا حتما با هم بیرون رفتند و ممکنه خونه هم رفته باشند و این فکر مخرب همراه من بود.... البته من از پاکی و عفت خانم خودم از زمانی که میشناختمش مطمئن بودم و چون یک دختر مغرور بود فکر نمیکردم این کار رو انجام داده باشه.... من روز اول گفتم که چون خودم با هیچ دختری نبودم میخوام با کسی زندگی کنم که قبلن در زندگیش هیچکس نبوده باشه... خلاصه من با این تردید که خانم ممکنه قبلن با این آقا دوست بوده باشه و چون قصد ازدواج داشتن با هم بیرون رفته باشن و یا خونه رفته باشن... این شک من باعث شد که خیلی اذیت بشم مدام در گذشته خانم جستجو میکردم شاید سرنخی برای اثبات ادعای خودم پیدا کنم... چندبار در این مورد با خانم صحبت کردم و هربار خانم با گریه رد میکردن که من هیچوقت با این آقا بیرون نرفتم و علاقه خاصی بشون نداشتم فقط به عنوان یک خواستگار باش آشنا شدم... ناگفته نمونه هنگام آشنایی اولیه ایشون ریز صحبت هاشون با اون آقا از ابراز علاقش تا تهدیدهاش رو به من میگفت، حتی پیامک ها رو به من نشون میداد و این باعث شد که من رو این موضوع حساس بشم و بگم که اینا که حدود دوسال با هم آشنا شده بودن چطور ممکنه ی بار با هم بیرون نرفته باشن یا ممکنه خونه ای رفته باشن با هم و ارتباط جسمی با هم داشتن، این افکار خیلی منو اذیت میکرد ... برای منی که خودم پاک بودم و با هیچ دختری ارتباط نداشتم خیلی سخت بود این تصورات خودم رو بپذیرم و انگار در گذشته خانم میگشتم تا مدرکی دال بر صحت ادعایم پیدا کنم و برم بش بگم چرا به من دروغ گفتی!!!!!! خلاصه یک روز در تلفنش پیامکی از اون آقا دیدم که مال دوسال قبل بود و شماره کارت یک خانم با اسمش رو ارسال کرده بود... با دیدن این پیامک باز اون فکرای منفی سراغ من اومد و رفتم اینترنت این اسم رو سرچ کردم دیدم همنام با یک پزشک زنان و زایمان هست.... خوب افکار منفیم تقویت شد پیش خودم فکر کردم که اینها با هم رفتن پیش دکتر زنان زایمان.... ممکنه با هم ارتباط داشتن برای ترمیم رفته باشن یا ممکنه با هم رفتن جهت گواهی سلامت خانم... خلاصه هزارجور فکر منفی اومد سراغم... خیلی اذیت میشدم از این افکار و نمیدونستم برای خلاص شدن از دستشون چکار کنم اگه به خانم میگفتم که باز باعث یادآوری روزهای سختی که این آقا براش ایجاد مزاحمت میکرد میشدم و از طرفی دلش میشکست .... هیچکاری نکردم ولی این فکر منو رها نمی کرد در دلم به همسرم شک پیدا کرده بودم موبایلشو چک میکردم سیمکارت جدید به اسم خودم براش گرفتم و از طریق سایت تماس هاشو چک میکردم... نوشته های گذشتشو بررسی میکردم... این شک زندگی رو برام خیلی سخت کرده بود... شب عروسیمون یک خانمی با خواهرام تماس گرفته بود و گفته بود که عروستون دوسال با آقای فلانی دوست بوده قرار بوده با هم ازدواج کنند حتی با اطلاع پدرش با صیغه موقت محرم شدن اما خانم یکدفعه زده زیر همه چیز... و کلی تهدید که میایم عروسیتونو به عزا تبدیل میکنیم... خواهرام با من تماس گرفتن و جریان رو گفتن من هم گفتم خانم همه مطالب مربوط به این آقا رو به من گفتن و من از خانم مطمئنم و این آقا از حسادته که تهدید کرده... البته خواهرم به خانواده همسرم تماس گرفته و واقعیت را جویا شده بودند که اونا هم انکار کرده بودند و با اون آقا تماس گرفتن و کلی تهدیدش کرده بودن.... خلاصه با شنیدن این موضوع خواهرام بدبین شدن نسبت به خانم... دیشب خواب بدی دیدم که داشتم با خواهرام دعوا میکردم که اونا میگفتن این دختره دوسال با اون رفیق بوده الان اومده واسه ما شرط میزاره که منم کلی خواهرامو دعوا کردم.... صبح که بیدار شدم ناخودآگاه اون افکار منفی اومد سراغم و یاد اون پیامک افتادم تصمیم گرفتم پیگیری کنم تا تکلیفاین پیامک و افکار منفیمو واسه همیشه مشخص کنم.. خلاصه پیگیری کردم و شماره تلفن محل کار اون خانم رو پیدا کردم ایشون کارمند دانشگاه بود و خاله خواستگار سابق خانم... پس تمام افکار مربوط به پزشک زنان اشتباه بود ... خیلی ناراحت بودم و عذاب وجدان گرفتم به خاطر گمان بدی که نسبت به خانم پیدا کرده بودم خجالت کشیدم و از خدا خواستم به خاطر گمان بدم نسبت به خانم منو ببخشه و توبه کردم... این خانم هم گفتن که اینا با اطلاع خانواده با هم صحبت کردن خانواده ها با هم رفت و آمد کردن و در نهایت به نتیجه نرسیدن، خانمت و خانوادش خیلی آبرومند و خوبن و شما هم به زندگیت بچسب و دست از گذشته بردار در شان شما و خانواده خانمت نیست که دنبال این حرفا رو بگیری... من هم ازش خواستم که این مطلب تماس من بین خودمون بمونه و کسی خبردار نشه من تماس گرفتم و ایشون هم قبول کردن...
از حرفای این خانم خیلی عذاب وجدان گرفتم گفتم که اینا از خانم و خانواده دل خوشی ندارن اینطور منو به پیگیری نکردن گذشته سفارش میکنه و شان منو یاداوری میکنه اونوقت من که باید پناه خانم باشم اینطور رفتار کردم....
امیدوارم خانم به خاطر این بدگمانی من و اذیت هایی که به این خاطر متحمل شد منو ببخشه...








علاقه مندی ها (Bookmarks)