به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 63
  1. #51
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 16 شهریور 97 [ 17:30]
    تاریخ عضویت
    1392-9-22
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    4,299
    سطح
    41
    Points: 4,299, Level: 41
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکرها
    62

    تشکرشده 46 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنون خاله قزی، مشکلم حل نشده... وقتی باش سر یک موضوع بحث میکنم و دعوامون میشه از انتخابم پشیمون میشم ... خانمم خیلی عصبی یکدنده و انعطاف ناپذیره... محق هست...
    قبل از قهرکردن آخرش که دعوا و بحث داشتیم... یک روز دعوامون شدید شد تماس گرفتم با پدرم گفتم بیاد خانم رو اروم کنه، میدونم که اشتباه کردم و در عصبانیت این تصمیم رو گرفتم... خلاصه پدر اومد یک مقدار خانم رو دلداری داد و البته سر من و خانم هم توپ و تشر زد، اونقدر عصبانی و ناراحت بودم که بغضم پیش پدرم ترکید و به خانم چند تا حرف نامربوط زدم... و پدرم کلی منو دعوا کرد... اینو بگم که خانواده هامون با ازدواجمون موافق نبودن... پیش خانم پدرم به من گفت که چندبار بهت گفتم اینکارو نکن یا اینقدر مهریه نزن و ... منم گفتم اشتباه کردم خانم هم همینو گفت.... خلاصه بعد این جریان با هم آشتی کردیم... اون موقع چون از پدرش و خانوادش شاکی و دلخور بودم میگفتم خودت تنها برو سر بزن خونوادت من نمیام.... بعد از یک هفته خانم گفت شما خونه پدر من نمیای پس من هم نمیام خونه پدرت... بعد از چند روز پدرم بی خبر از همه جا چندبار تماس میگیره با خانم حالشو بپرسه ولی خانم عمدن جواب نمیده.... فرداش رفتم خونه پدرم گفتن چرا خانم نیومده دلیلشو گفتم اونام دلخور شدن که مگه ما چه بدی کردیم و پدرم گفت که منم چندبار تماس گرفتم جواب نداده .... دیروز خانم میگه که از دست پدر مادرت ناراحتم و خونشون نمیام میگم چرا میگه این مدتی که قهر بودم هیچ تماسی با من نگرفتن حالمو بپرسن... منم اول گفتم حق داری ناراحت باشی منم جای تو باشم همین حسو دارم اما شاید والدین من به دلیل جواب ندادن تلفن و نرفتن خونشون تو این مدت از تو دلخور باشن... خلاصه میگفت اونا نباید ناراحت باشن من کاری نکردم و باید بیان خونه من ازم دلجویی کنن تا بعد من برم خونشون!!! خلاصه من که دیدم این بعد از خواهرام یک بهانه جدید پیدا کرده که با پدر مادرم هم رفت و آمد نکنه ناراحت و عصبی شدم و گفتم که حالا چون بات تماس نگرفتن میخوای قطع ارتباط کنی اونا بزرگترن و احترامشون واجب... خلاصه گفت یک بار مادرم تماس گرفته تو جواب ندادی و با مادرم بد حرف زدی... فهمیدم جواب ندادن به تلفن پدر من به تلافی این بوده.... بعد قهر کرد خواست طبق توصیه مشاور بره خونه پدرش... من جلوشو گرفتم گفتم ببین من تو رو در روابطت آزاد میزارم دوست داشتی خونه خانواده فامیل من بیا دوست نداری نیا... اما منم آزاد هستم و حس خوبی ندارم زمانی که تو از خانواده و فامیل من بریدی با خانواده و فامیل تو در ارتباط باشم.... شما آزاد باش در روابطت منم آزادم.... کلی بش برخورد که خانواده تو با من خوب نیستن خواهرات پدرمو درآوردن ولی خانواده من با تو خوبن نمیشه هردوشون رو با یک چوب زد... درصورتیکه در دعوای اخیر پدر و مادرش آبروی منو برده بودن تو شهرستان منو بدنام کرده بودن... قبلن هم به اسم توصیه به من سبک زندگی خودشون رو سفارش میکردن یعنی دخالت....دیشب پدرم تماس گرفت که یکی از فامیلا از حج برگشته و برای تو هم کارت دعوت فرستادن.... صبح فردا من محل کار بودم تماس گرفت که من نمیام مراسم چون از پدر مادرت ناراحتم!!!!! و میرم خونه بابام، منم گفتم اشکال نداره اما خوب اگه من هم از طرف فامیل های شما دعوت بشم نمیرم.... چون دوست ندارم.... خلاصه دوباره دعواها شروع شده... میگه که چه غلطی کردم دوباره بهت اعتماد کردم و شما و فامیلاتون همش تو ارتباطین و مثل دهه پنجاه زندگی میکنین. گفت که دیگه حوصله اینو ندارم با روانم بازی کن! و اینبار با سبک جدید آزادی روابط اذیتم کنی ... غروب بعد جلسه مشاوره میرم خونه بابام... خلاصه دیشب و امروز از دستش بغض کردم دوستان خیلی ازش ناراحتم تا تقی به توقی میخوره همه ازدواج و خانواده و فامیل منو میبره زیر سوال.... میگه من میرم.... خیلی پرتوقعه انتظار داره با خانوده و فامیل من قطع ارتباط کنه ولی من همیشه دست به سینه در خدمت خانواده و فامیلش باشم... احساس میکنم غرورم داره جریحه دار میشه عزت نفسم داره میاد پایین.... دیشب کلی تو گوشش خوندم که نظر خانواده من یا خودت یا دیگران نباید برامون مهم باشه ما باید به زندگی خودمون بچسبیم و اونو بسازیم دیگران ممکنه بد مارو بخوان ما باید هوشمند باشیم و نزاریم رومون تاثیر بزاره.... اما گفتن اینا آب در هاون کوبیدنه.... اگه بخوام خواسته ای از خودم رو بگم متهم میشم به طرفداری از خانوادم و عدم پشتیبانی از اون... فکر میکنم خودشم نمیدونه چی میخواد! زندگی سنتی یا امروزی.... کلن هرجا به نفعش باشه یکی از اینا رو انتخاب میکنه.... الانم محل کارم پیام داده ناهار نداریم برو خونه بابات ناهار بخور....

    - - - Updated - - -

    ممنون خاله قزی، مشکلم حل نشده... وقتی باش سر یک موضوع بحث میکنم و دعوامون میشه از انتخابم پشیمون میشم ... خانمم خیلی عصبی یکدنده و انعطاف ناپذیره... محق هست...
    قبل از قهرکردن آخرش که دعوا و بحث داشتیم... یک روز دعوامون شدید شد تماس گرفتم با پدرم گفتم بیاد خانم رو اروم کنه، میدونم که اشتباه کردم و در عصبانیت این تصمیم رو گرفتم... خلاصه پدر اومد یک مقدار خانم رو دلداری داد و البته سر من و خانم هم توپ و تشر زد، اونقدر عصبانی و ناراحت بودم که بغضم پیش پدرم ترکید و به خانم چند تا حرف نامربوط زدم... و پدرم کلی منو دعوا کرد... اینو بگم که خانواده هامون با ازدواجمون موافق نبودن... پیش خانم پدرم به من گفت که چندبار بهت گفتم اینکارو نکن یا اینقدر مهریه نزن و ... منم گفتم اشتباه کردم خانم هم همینو گفت.... خلاصه بعد این جریان با هم آشتی کردیم... اون موقع چون از پدرش و خانوادش شاکی و دلخور بودم میگفتم خودت تنها برو سر بزن خونوادت من نمیام.... بعد از یک هفته خانم گفت شما خونه پدر من نمیای پس من هم نمیام خونه پدرت... بعد از چند روز پدرم بی خبر از همه جا چندبار تماس میگیره با خانم حالشو بپرسه ولی خانم عمدن جواب نمیده.... فرداش رفتم خونه پدرم گفتن چرا خانم نیومده دلیلشو گفتم اونام دلخور شدن که مگه ما چه بدی کردیم و پدرم گفت که منم چندبار تماس گرفتم جواب نداده .... دیروز خانم میگه که از دست پدر مادرت ناراحتم و خونشون نمیام میگم چرا میگه این مدتی که قهر بودم هیچ تماسی با من نگرفتن حالمو بپرسن... منم اول گفتم حق داری ناراحت باشی منم جای تو باشم همین حسو دارم اما شاید والدین من به دلیل جواب ندادن تلفن و نرفتن خونشون تو این مدت از تو دلخور باشن... خلاصه میگفت اونا نباید ناراحت باشن من کاری نکردم و باید بیان خونه من ازم دلجویی کنن تا بعد من برم خونشون!!! خلاصه من که دیدم این بعد از خواهرام یک بهانه جدید پیدا کرده که با پدر مادرم هم رفت و آمد نکنه ناراحت و عصبی شدم و گفتم که حالا چون بات تماس نگرفتن میخوای قطع ارتباط کنی اونا بزرگترن و احترامشون واجب... خلاصه گفت یک بار مادرم تماس گرفته تو جواب ندادی و با مادرم بد حرف زدی... فهمیدم جواب ندادن به تلفن پدر من به تلافی این بوده.... بعد قهر کرد خواست طبق توصیه مشاور بره خونه پدرش... من جلوشو گرفتم گفتم ببین من تو رو در روابطت آزاد میزارم دوست داشتی خونه خانواده فامیل من بیا دوست نداری نیا... اما منم آزاد هستم و حس خوبی ندارم زمانی که تو از خانواده و فامیل من بریدی با خانواده و فامیل تو در ارتباط باشم.... شما آزاد باش در روابطت منم آزادم.... کلی بش برخورد که خانواده تو با من خوب نیستن خواهرات پدرمو درآوردن ولی خانواده من با تو خوبن نمیشه هردوشون رو با یک چوب زد... درصورتیکه در دعوای اخیر پدر و مادرش آبروی منو برده بودن تو شهرستان منو بدنام کرده بودن... قبلن هم به اسم توصیه به من سبک زندگی خودشون رو سفارش میکردن یعنی دخالت....دیشب پدرم تماس گرفت که یکی از فامیلا از حج برگشته و برای تو هم کارت دعوت فرستادن.... صبح فردا من محل کار بودم تماس گرفت که من نمیام مراسم چون از پدر مادرت ناراحتم!!!!! و میرم خونه بابام، منم گفتم اشکال نداره اما خوب اگه من هم از طرف فامیل های شما دعوت بشم نمیرم.... چون دوست ندارم.... خلاصه دوباره دعواها شروع شده... میگه که چه غلطی کردم دوباره بهت اعتماد کردم و شما و فامیلاتون همش تو ارتباطین و مثل دهه پنجاه زندگی میکنین. گفت که دیگه حوصله اینو ندارم با روانم بازی کن! و اینبار با سبک جدید آزادی روابط اذیتم کنی ... غروب بعد جلسه مشاوره میرم خونه بابام... خلاصه دیشب و امروز از دستش بغض کردم دوستان خیلی ازش ناراحتم تا تقی به توقی میخوره همه ازدواج و خانواده و فامیل منو میبره زیر سوال.... میگه من میرم.... خیلی پرتوقعه انتظار داره با خانوده و فامیل من قطع ارتباط کنه ولی من همیشه دست به سینه در خدمت خانواده و فامیلش باشم... احساس میکنم غرورم داره جریحه دار میشه عزت نفسم داره میاد پایین.... دیشب کلی تو گوشش خوندم که نظر خانواده من یا خودت یا دیگران نباید برامون مهم باشه ما باید به زندگی خودمون بچسبیم و اونو بسازیم دیگران ممکنه بد مارو بخوان ما باید هوشمند باشیم و نزاریم رومون تاثیر بزاره.... اما گفتن اینا آب در هاون کوبیدنه.... اگه بخوام خواسته ای از خودم رو بگم متهم میشم به طرفداری از خانوادم و عدم پشتیبانی از اون... فکر میکنم خودشم نمیدونه چی میخواد! زندگی سنتی یا امروزی.... کلن هرجا به نفعش باشه یکی از اینا رو انتخاب میکنه.... الانم محل کارم پیام داده ناهار نداریم برو خونه بابات ناهار بخور....

  2. #52
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    علت جدایی همسرتون از نامزد قبلیش چی بوده؟
    افسردگیش بعد از اون موضوع بوده؟
    مشاورتون روی این موضوع تمرکز و کار می کنه؟
    شما قبل ازدواج با روانشناس خانمتون جلسه ای داشتید؟ صحبت کردید با روانشناسش؟
    از مشکلاتش به شکل واضح خبر داشتید و دارید؟

    خانم شما بخاطر اون موضوع یه ناراحتی ها و نگرانیهایی داره که داره تو زندگی با شما منعکسش می کنه.
    ناخودآگاه می ترسه همون تجربه براش تکرار بشه

    البته شاید!
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا

  3. 2 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    ebraz eshhg (دوشنبه 13 مهر 94), اسیر سرنوشت (یکشنبه 19 مهر 94)

  4. #53
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 شهریور 96 [ 00:37]
    تاریخ عضویت
    1394-4-23
    نوشته ها
    641
    امتیاز
    12,858
    سطح
    74
    Points: 12,858, Level: 74
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 392
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    2,477

    تشکرشده 767 در 424 پست

    Rep Power
    113
    Array
    سلام اصلا نگران نباش بذار یه مدت تو خودش باشه تمام حرفهای شما رو تو ذهنش مرور کنه و بذار تنها بمونه تا بدونه بعد طلاق حلوا پخش نمیکنن ولی به هیچ عنوان باهاش بد صحبت نکن به خونوادش توهین نکن مهربونیت رو حفظ کن ولی قاطع باش بذار تا هر وقت خاست خونه پدرش بمونه اصلا واکنشی نشون نده اصلا نه حرف جدایی بزن نه هیچی اگه زنگ یا اس داد قاطع و خوب برخورد کن یادت باشه تنها با مهربونی کسی جذب ادم میشه ولی فعلا دنبالش نرو اگه خاست برگرده بذار خودش درخاست کنه بری دنبالش خیلی اس هم نده

  5. کاربر روبرو از پست مفید ستاره زیبا تشکرکرده است .

    اسیر سرنوشت (یکشنبه 19 مهر 94)

  6. #54
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 30 مهر 94 [ 22:54]
    تاریخ عضویت
    1394-7-03
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    210
    سطح
    4
    Points: 210, Level: 4
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 10 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام شیدا ی عزیز

    میشه لطف کنید به تاپیک منم سر بزنید ، ممنونم .

    آقای اسیر سرنوشت ببخشید دارم تاپیکتونو اشغال میکنم .

  7. کاربر روبرو از پست مفید ebraz eshhg تشکرکرده است .

    اسیر سرنوشت (یکشنبه 19 مهر 94)

  8. #55
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 16 شهریور 97 [ 17:30]
    تاریخ عضویت
    1392-9-22
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    4,299
    سطح
    41
    Points: 4,299, Level: 41
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکرها
    62

    تشکرشده 46 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام بر همگی، این ده روز با خانم رفتیم مسافرت مشهد و شمال... جای شما خالی خوش گذشت...

    شیدا جان ممنون از اینکه به این تاپیک سر زدی... نامزد نبوده فقط چندبار رفته خواستگاریش... اونطور که خانم میگفت که خانوادش راضی بودن ولی پسره عصبی بوده و زور میگفته بهش و اینکه از خواهراش خوشم نیومده....!! که این تنفر الان به خواهرای من منتقل شده...
    قبل از اون موضوع هم سابقه افسردگی داشته به علت اینکه دکترا بش گفته بودن که سرطان رحم داره یکماه افسرده شده بود البته بعدش پیش دکتر دیگه رفته و فهمیده که سرطان نداره.... کلی منو اذیت کرد سر این بیماریش...
    قرار شده طی هفته های اتی مشاور با خانم جلسات خصوصی داشته باشه تا در مورد ناراحتیاش صحبت کنه....
    من قبل از ازدواج پیش همین روانشناس میرفتم و کامل در جریان آشنایی ما بود.... همون وقت با اتفاقاتی که بین ما پیش اومد و انتظارات و رفتارات مشکوکی که خانم من انجام میداد مشاور به من گفت که این مورد نمیتونه برای شما گزینه مناسبی باشه قابل اعتماد نیست... ولی من که عاشق بودم و حرف هیچکسو گوش نمیدادم خودمو انداختم توی این زندگی پراسترس ....
    کلن اعتماد به نفس پایینی داره... وقتی میریم بیرون یا مهمونی یک ساعت معطل میکنه و کلی به خودش میرسه تا ظاهرش در چشم مردم خوب به نظر بیاد.... کلن خیلی استرس داره شخصیتش مضطربه.... تاب انتقاد و شکایت از خودش و کاراش رو نداره و زود به هم میریزه .... اگه کسی از سبک زندگیش و سبک چیدمان منزل یا افکارش انتقاد کنه بهش برمیخوره و سعی میکنه رابطش رو قطع کنه... به قول خودش مکانیزم رفتاریش فراره... قادر نیست در جلسه ای حضور پیدا کنه که ممکنه چند نفر که باشون مشکل داشته اونجا باشن مثل خواهرام میگه من کلن اونجایی که خواهرات باشن نمیام... دیروز حتی مشاور بهش میگفت که تو باید به مرحله ای برسی که تو همچین جلساتی بتونی حاضر بشی و اگه ازت ایراد گرفتن و حتی بهت توهین کردن بتونی به خودت مسلط باشی و به هم نریزی و اوضاع رو کنترل کنی... کلن از جایی که احساس کنه با ایده الاش نخونه یا مورد انتقاد قرار بگیره و یا گلایه ای بشه ازش فرار میکنه... خودش میگه در دوران ارشد تو خوابگاه یک هم اتاقی داشته که نسبت به شهر و استان ما با نیش و کنایه حرف میزد که خانم باش دعوا میکنه و خوابگاه رو ترک میکنه میره بیرون خودش تنهایی خونه میگیره.... در مقابل خواستگار قبلش تا دید با معیاراش نمیخونه ازش فرار کرد... در زندگی با من تا بحثی دعوایی پیش میومد سریع وسایلو جمع میکرد بره خونه باباش و مدام از طلاق و جدایی حرف میزد.... این اواخر هم در یکی از شبکه های اجتماعی با فامیلش سر یک مسعله دعواش شد به همه بد و بیراه گفت و از به اصطلاح روم خارج شد .... کلن مدلش اینه یعنی تا چیزی ناراحتش کنه و عصبی بشه میزنه زیر همه چیز و این اخلاقش منو میترسونه اعتمادمو بهش از دست دادم و میگم این الان نره ممکنه چند سال دیگه که بچه دار شدیم سر یک مسعله بزاره بره اونوقت چکار کنم.... الان چون قبلن با خواهرام دعوا کرده میگه تا ابد نمیرم خونشون... این اواخر میگه چون پدر مادرت بام تماس نگرفتن و حالمو نپرسیدن دلخورم و نمیام خونشون در صورتیکه قبلن پدرم چندبار باش تماس گرفته بود اما خانم جوابشو نداده بود وقتی دلیلشو پرسیدم میگه چون تو قبلن یکی دوبار جواب مامان منو ندادی منم این کارو کردم تا ببنی چه حس بدی داره!! و اینکه نمیمد خونه بابای من علتشو پرسیدم گفت چون تو نمیای منم نمیام.... خوب پدر من هم سر این مسایل ازش دلخوره و باش تماس نگرفت این مدت...
    دیروز هم بعد از اینکه از مسافرت برگشتیم گفت دوشنبه بریم خونه بابام اول خواستم بگم من نمیام دوباره فکر کردم که این میشه لج بازی چون اون خونه بابای من نمیاد منم خونه باباش نرم.... خلاصه گفتم 5 شنبه ناهار بریم من عصر برگردم شما واسه خودت بمون... به نظر شما برم یا نه؟؟؟

    ستاره جان مرسی از نظرت... اون روز که بحثمون شد رفتم خونه باش حرف زدم و عصری هم رفتیم مشاوره خلاصه براش جا انداختم که من دنبال لجبازی نیستم... فرداش رفت خونه بابش وسایلشو برای مسافرت بیاره...

  9. #56
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    خودتون هم معترفید که اشتباه کردید با کسی که این همه مشکلات روحی داره ازدواج کردید.
    با آدم سالم ازدواج می کنی هزار تا مشکل از توش در می آد.

    ولی حالا که گذشته.
    باید ریشه مشکلش را پیدا کنید و سعی کنید کمکش کنید تا زندگیتون بهتر بشه.
    علت این همه اضطراب و ترسش چیه؟ از کجا نشات می گیره؟
    به مشاورهاتون ادامه بدید و اگر فکر می کنید بی نتیجه است یا فرد ماهرتری لازمه کمکتون کنه، مشاور را تغییر بدین.

    فکر کنم اگر بتونه به شما اعتماد کنه و کنارتون احساس امنیت بکنه، راحت تر توی جمع ها حاضر می شه و ترسش کمتر می شه.

    جاهایی که دوست نداره برید، ببریدش ولی سریع تر برگردید تا زمان کمتری را در اضطراب باشه.
    تو اون مدت هم سعی کنید کنارش باشید و بهش حس امنیت بدید شاید کم کم بهتر بشه و زمان را هم بتونید طولانی تر کنید.

    برای دیدن خانواده تون در حد یک عصر و برای چای و میوه برید و برگردید.
    نرید دو روز بمونید که کنتاکت و مشکل پیش بیاد.
    یا بخاطر اضطرابش ازش انرژی بگیره و بالاخره یه جا با یکی بحث کنه و فرار کنه از شرایط.

    این عادت را هم از سرش بندازید که تا تقی به توقی می خوره می ره تو پناهگاه.
    با کمک پدرش و مشاور، این موضوع فرار کردن به خونه پدر را حلش کنید.

    ------------------------------------------
    سوالی که پرسیدید،

    بگو عصری که از خونه شما برگشتیم بریم یه سر به بابام اینا بزنیم یه چای می خوریم و از اونطرف برای شام با هم بریم بیرون (دوتایی)
    یا مثلا سینما یا خرید یا هر چی که به برنامه تون میخوره.

    با خانواده ات هم صحبت کن که تیکه نندازن، سر به سرش نذارن، به خاطر شما و زندگیتون، مراعاتش را بکنند.
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا
    ویرایش توسط شیدا. : یکشنبه 19 مهر 94 در ساعت 16:19

  10. کاربر روبرو از پست مفید شیدا. تشکرکرده است .

    اسیر سرنوشت (دوشنبه 04 آبان 94)

  11. #57
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 شهریور 96 [ 00:37]
    تاریخ عضویت
    1394-4-23
    نوشته ها
    641
    امتیاز
    12,858
    سطح
    74
    Points: 12,858, Level: 74
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 392
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    2,477

    تشکرشده 767 در 424 پست

    Rep Power
    113
    Array
    سلام خوشحالم که خوش بودین دقیقا درکت میکنم نگران اینده باشی ولی سعی کن مشاور خانومت رو ادامه بدی و بهش اعتماد بنفس بده وقتی خوشین کلا همیشه درخاستهات رو کن در غیر اینصورت اصلا
    همون موقعیتها از زیباییش تعریف کن بگو لازم نیست مثلا یک ساعت جلو اینه باشی تا بعد بریم بیرون بگو باید سعی کنی حرف مردم برات کم کم مهم نباشه و رو این تمرین کن الان شوهر من با همین روش حساسیتهاش کمتر شده باید ازش تعریف و تمجید کنی و طوری وانمود کنی که دیگران اصلا مهم نیستن مهم نظر خودتونه مهم اینه که همسرت از نظر شما زیباست بقیه اصلا مهم نیستن هرکسی در خور فهم خودش درمورد دیگران فکر میکنن پس نظر هرکی برا خودش مهمه نه ما با این حرفها کم کم اعتماد بنفسش بالا میره و نظر دیگران کمتر براش مهم میشه
    البته برای اینکه دراینده همسرت برا قهر نره خونه مادرش باز تو خوشیا بگو من و تو به بلوغ رسیدیم نباید فرار کنیم باید هردو مشکلمون حل کنیم و هرگز تحت هیچ شرایطی نذاریم دیگران از زندگیمون مطلع بشن تابعدا خودمون و بعدتر بچهامون تحقیر نکنن وسغی کن با مادرش رابطه خوبی پیدا کنی تا مادرش بیشتر نصیحتش کنه و ایشون بگه دیگه برا قهر اینجا نیا من همین کارو کردم البته همسرم خداروشکر عملا برا قهر نرفتهچون بهش گفتم مگه میشه مردی زنش رها کنه بره پس غیرت چی میشه و ایشون نرفته بنابراین شما هم با حرفای ی که فکر میکنی زنت حساسه نذار بره
    برای بچه دار شدن هم فکر میکنم بعد یه مدت مثلا سه ماه تا شیش ماه دیگه اگه دیدی زنت قابل اطمینان برای زندگی هست اقدام کن مادر بخاطر بچه زندگیش رو نمیپاشه ولی اول اطمینان پیدا کن تو این مدت خیلی مواظب رفتارات باش تا همسرت هم بتونه حرفای مشاور رو انجام بده وقتی دیدی رو به بهبودی براش مادو بگیر و کلا خیلی تو این را ه تشویقش کن نقاط ضعفش رو کوچیک نشون بده و برعکس یه کار کوچیک مثبت کرد کلی تشویق کن دنهایت همون چیزی میشه که شما میخای
    در ضمن خونه پدرش برو خیلی مودب باش حتی اگه تیکه ای شنیدی که به دلت خوش نیومد اصلا بروت نیار بنظر من تا میتونی رابطت رو با خونوادش خوب کن تا اونا حمایتت کنن مثل من و دیگه نذارن برا قهر دخترشون بره اونجا یعنی مادرش نصیحتش کنه درمورد خونوادت

  12. کاربر روبرو از پست مفید ستاره زیبا تشکرکرده است .

    اسیر سرنوشت (دوشنبه 04 آبان 94)

  13. #58
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 شهریور 96 [ 00:37]
    تاریخ عضویت
    1394-4-23
    نوشته ها
    641
    امتیاز
    12,858
    سطح
    74
    Points: 12,858, Level: 74
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 392
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    2,477

    تشکرشده 767 در 424 پست

    Rep Power
    113
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ستاره زیبا نمایش پست ها
    سلام خوشحالم که خوش بودین دقیقا درکت میکنم نگران اینده باشی ولی سعی کن مشاور خانومت رو ادامه بدی و بهش اعتماد بنفس بده وقتی خوشین کلا همیشه درخاستهات رو کن در غیر اینصورت اصلا
    همون موقعیتها از زیباییش تعریف کن بگو لازم نیست مثلا یک ساعت جلو اینه باشی تا بعد بریم بیرون بگو باید سعی کنی حرف مردم برات کم کم مهم نباشه و رو این تمرین کن الان شوهر من با همین روش حساسیتهاش کمتر شده باید ازش تعریف و تمجید کنی و طوری وانمود کنی که دیگران اصلا مهم نیستن مهم نظر خودتونه مهم اینه که همسرت از نظر شما زیباست بقیه اصلا مهم نیستن هرکسی در خور فهم خودش درمورد دیگران فکر میکنن پس نظر هرکی برا خودش مهمه نه ما با این حرفها کم کم اعتماد بنفسش بالا میره و نظر دیگران کمتر براش مهم میشه
    البته برای اینکه دراینده همسرت برا قهر نره خونه مادرش باز تو خوشیا بگو من و تو به بلوغ رسیدیم نباید فرار کنیم باید هردو مشکلمون حل کنیم و هرگز تحت هیچ شرایطی نذاریم دیگران از زندگیمون مطلع بشن تابعدا خودمون و بعدتر بچهامون تحقیر نکنن وسغی کن با مادرش رابطه خوبی پیدا کنی تا مادرش بیشتر نصیحتش کنه و ایشون بگه دیگه برا قهر اینجا نیا من همین کارو کردم البته همسرم خداروشکر عملا برا قهر نرفتهچون بهش گفتم مگه میشه مردی زنش رها کنه بره پس غیرت چی میشه و ایشون نرفته بنابراین شما هم با حرفای ی که فکر میکنی زنت حساسه نذار بره
    برای بچه دار شدن هم فکر میکنم بعد یه مدت مثلا سه ماه تا شیش ماه دیگه اگه دیدی زنت قابل اطمینان برای زندگی هست اقدام کن مادر بخاطر بچه زندگیش رو نمیپاشه ولی اول اطمینان پیدا کن تو این مدت خیلی مواظب رفتارات باش تا همسرت هم بتونه حرفای مشاور رو انجام بده وقتی دیدی رو به بهبودی براش مادو بگیر و کلا خیلی تو این را ه تشویقش کن نقاط ضعفش رو کوچیک نشون بده و برعکس یه کار کوچیک مثبت کرد کلی تشویق کن دنهایت همون چیزی میشه که شما میخای
    در ضمن خونه پدرش برو خیلی مودب باش حتی اگه تیکه ای شنیدی که به دلت خوش نیومد اصلا بروت نیار بنظر من تا میتونی رابطت رو با خونوادش خوب کن تا اونا حمایتت کنن مثل من و دیگه نذارن برا قهر دخترشون بره اونجا یعنی مادرش نصیحتش کنه
    درمورد خونوادت
    هرگز انتقادات خونوادت رو بهش نرسون برعکس ازطرف اونا کلی ازش تعریف کن بذارفکر کنه خیلی قبولش دارن و دوستش دارن اینطوری اونم سعی میکنه برااینکه خودش نشون بده همون حرفا رو عملی کنه و رفت امد داشته باشه

  14. کاربر روبرو از پست مفید ستاره زیبا تشکرکرده است .

    اسیر سرنوشت (دوشنبه 04 آبان 94)

  15. #59
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 16 شهریور 97 [ 17:30]
    تاریخ عضویت
    1392-9-22
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    4,299
    سطح
    41
    Points: 4,299, Level: 41
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکرها
    62

    تشکرشده 46 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوستان،
    ممنون از توصیه های ارزشمند ستاره زیبا و شیدا و بقیه دوستان
    خیلی از دست خانم و خانوادش عصبانی هستم، خشم زیادی نسبت به او و خانوادش دارم... چند روزی بود آروم بودیم... تازگی ها فهمیدم که خانمم علاوه بر خصوصیات منفی قبلیش داره برا رسیدن به خواسته هاش دروغ میگه... تا الان فکر میکردم آدم صادقیه... 5 شنبه عصر به بهانه داشتن مراجع در مرکزشون رفت شهرستان خونه باباش، در صورتیکه از طریقی فهمیدم پاشو تو مرکز نزاشته و اینو بهانه کرده واسه رفتن خونه پدرش... منم شام رفتم خونه پدرم و شب اومدم خونه خودم و تا ظهر اونجا بودم دم ظهر پیام فرستاد کجایی منم که از چک کردناش عصبی بودم گفتم که خونه پدرم، اونم کلی ناراحت شد و گفت تو به حرف مشاوره گوش نمیدی و با رتن خونه پدرت استقلالمونو حفظ نمیکنی... منم گفتم که حفظ استقلال باید دوطرفه باشه نمیشه شما بری بشینی تو خونه بابات بعد به من بگی نکنه تو بری استقلالمون به هم بخوره!!!!! کلن وقتی حرف حقی میشنوه که با منافعش سازگار نیست به هم میریزه، به هم ریخت و باز شروع کرد به اینکه تو هنوز برا ازدواجت زود بود و مستقل نیستی بچه پدر مادرت هستیو اعصاب منو به هم ریخت... یاد حرف مشاور افتادم زمانی که بهش گفتم که کلن حق به جانبه و با این رفتاراش فکر نمیکنم زن زندگی برای من بشه و من باید چکار کنم گفت که شما چند وقت رو باش راه بیا نه این که صددرصد تسلیم خواسته هاش شو ولی خواسته هاشو تا حد امکان انجام بده و صبر کن اعتمادش به تو جلب بشه اما اگه بعد از اون خواسته های غیرمنطقیش ادامه پیدا کرد اون موقع فکر اساسی برای جدایی بکن.... بله به خاطر این حرف بش اس دادم که من نرفتم خونه بابام و دلم برات تنگ شده و زود برگرد و اون گفت پس بهم دروغ گفتی منم پیش خودم گفتم که این عجب رویی داره با دروغ رفته خونه باباش حالا منو متهم میکنه، گفتم شما دروغ گفتی مراجع داری و با این بهانه رفتی خونه پدرت ... هیچی خلاصه زیر بار نمیرفت میگفت رفتم حتی حاضر بود گوشیو بده باباش برای اثبات دروغش. خلاصه باز قاط زد.... گفت میرم به دوستم که تازه وضع حمل کرده سر بزنم... خیلی از دستش عصبی بودم که از اینطرف اینقدر نسبت به رفتن من به خونه بابام حساسه و از اونطرف خودش به هر بهانه ای میخواد اونجا بمونه.... غروب تماس گرفتم با لحن عصبی گفتم کجایی چرا برنمیگردی؟ اونم که کلا آدم عصبیه گفت چی از جونم میخوای ولم کن و ... در نهایت تماس گرفت گفت که خانوادم متوجه دعوای ما شدن پاشو بیا دنبالم منم گفتم الان شبه نمیام... گفت که اگه نیای دیگه پامو تو اون خونه نمیزارم گفتم نزار تا هروقت میخوای خونه پدرت بمون.... بعد شروع کرد به اس دادن و اون حرفای همیشگی ... دوباره وقتی دیدم خیلی ناراحته دلم به حالش سوخت تماس گرفتم مثلن از دلش دربیارم وسط حرفا میگه مگه من نوکر اجدادتم اینطوری باهام حرف میزنی میگی چرا نیومدی... باز من عصبی شدم گفتم بی تربیت دهنتو آب بکش و تلفونو خاموش کردم.... آخر شب گوشیمو روشن کردم دیدم باز پیام فرستاده که اشتباه کردم بهت اعتماد کردم انگار به من منت گذاشته اومده سر خونه زندگیش.... دیدم داره همه چی خراب میشه بهش اس دادم که من از رو دلتنگی گفتم برگردی اگه داد زدم ببخشید... فردا ظهرش پیام داده که هروقت من میام خونه بابام بدعنقی میکنی باعث میشی من با ناراحتی از اونجا بیام اینا دوست داشتن نیست اگه دوسم داشتی باهام اینطور برخورد نمیکردی.... بعد من هم با کلی ببخشید گفتم دیگه این دعوا رو فیصله بدم و اونم از من بابت حرفاش عذرخواهی کرد. علی رغم قرار قبلی گفتم که میام سراغت اونم گفت که به شرطی که اومدی نباید مثه غریبه ها دم در باشی بیا تو ... گفتم باشه... خلاصه رفتم خونشون وقت برگشتن دیدم مامانش میگه من میخوام ازت گلایه دارم توی اون جلسه سرم داد زدی و بام بد حرف زدی منم گفتم شمام حرفای خوبی به من نگفتی و گفتم به هر حال شما جای مادر منی اگه بزنی تو گوشم سرمو بالا نمیارم اگه حرفی زدم ناراحت شدی ببخشید البته اونم گفت منم ازت معذرت میخوام اگه باعث ناراحتیت شدم... بعد حرفو برد رو خواهر بزرگم که اون شبی که اومدیم خانمو ببریم و شرحشو قبلن دادم، خواهر من با خانم و مادر خانم بحث شدید کرد و کلی به هم حرف زدن... اخیرن یکی از همسایه هاشون دخترش در آستانه طلاق گرفته بود و بر حسب اتفاق دامادشون رفیق شفیق داماد بزرگ ما (شوهر همین خواهرم) و البته واسطه بین ما و پدر خانم بودن هنگام قهر خانم، مادر خانم گفت که خواهر و دامادتون آبروی من و تو رو بردن و باعث شدن زندگی فلانی به خطر بیفته... با اینکه قبلن خانم به من گفته بود، گفتم چکار کردن .... گفت که داماد شما رفته به داماد همسایه ما که رفیقشه گفته: مادر خانمت رفته پیش همسایشون (مادر خانم من) گفته که دامادم دخترمو کتک میزنه و در ضمن هروقت میاد خونمون کلی مواد غذایی و حبوبات براش میزارم اینم به جای قدردانیشه... و این حرفا رو فلانی یعنی من براش گفتم... و به خاطر این حرفا دامادشون به غرورش برخورده و به خاطر حرفای مادرزنش خواسته دخترشو طلاق بده، و این وسط من و تو شدیم مفسد.... مادر خانم به من گفت یا خودت برو بگو به خواهر و دامادت که بس کنن یا من و شوهرم میریم محترمانه بشون میگیم. منم گفتم چون این وسط اسم منم بد در رفته و به منم مربوط میشه خودم با دامادمون صحبت میکنم.
    از اینکه باز حرف دعوای قبلی شد ناراحت شدم و جوابشو ندادم گفتم بگذرم ولی خوب دست خودم نبود عصبی شدم... در دعوای قبلی اینا خودشون اول اسم طلاق و سکه و مهریه رو ادعا کردن بعد که تو جلسه خواهر من که از دست حرفای اینا عصبی شده بود گفته بود دخترتونو قسطی طلاق میدیم بشون برخورده و تا الان تو دلشون مونده اما حرفایی رو که خودشون زدن فراموش کردن. اون موقع مادر خانم و پدرخانم پشت سر من و به واسطه ها چه بدگویی هایی که نکردن... مثلا اگه واسه دختر خودش سبزی یا لوبیا بی اطلاع من گذاشته گفته بود هر موقع دامادم اومده پر صندوق عقب ماشینش خوراکی گذاشتم... یا اینکه با وجود اینکه من راضی نبودم و به خانمم گفتم واسش جهیزیه گرفتن شاید 20 میلیون هم نشه سر جمع.... پدرش گفته بود 50 میلیون جهیزیه گرفتم....
    به خدا از دست این خانواده و خانمم نمیدونم چکار کنم خیلی کینه ای هستن و خاله زنک، همش دنبال اینن که فلانی چی گفت و زود بشون برمیخوره و یک حرفو کوهش میکنن.... مثلن من بعد چندماه رفتم نشستم خونشون نگفتن حرف گذشته رو پیش نکشیم دوباره حرف زدن در این مورد.
    و یا قبلن به خانم گفتم حق نداری دیگه از خونه بابات چیزی بیاری خونه من هرچی خواستی بگو خودم برات تهیه میکنم... باز دیروز میبینم که با خودش سبزی آورده دیگه جلو مادرش چیزی بهش نگفتم اما تا الان از این کارش عصبیم... میخوام بش بگم از اینا استفاده نکنه و یادآوری کنم که دیگه از خونه باباش چیزی نیاره...

    به خدا دلم خونه ازشون... همش تو فکر اینن مردم دربارشون چی میگن احساس میکنم کنار اینا درجا میزنم و دارم فرسوده میشم...
    ولی خوب به قول مشاور فعلن تا مدتی باید دندون رو جگر بزارم ببینم چی پیش میاد...

  16. #60
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 مرداد 04 [ 05:11]
    تاریخ عضویت
    1393-11-15
    نوشته ها
    823
    امتیاز
    36,526
    سطح
    100
    Points: 36,526, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,683

    تشکرشده 2,882 در 761 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    237
    Array
    سلام

    من جای شما بودم این کارهارو میکردم : (نمیدونم از نظر تخصصی درسته یانه و خوب شخصیتها هم باهم فرق دارن ولی طبق شناختم از شما و همسرت)

    1- مشاور گفته بود مدتی اعتماد همسرمو جلب کنم ، مدتی 2هفته و 1ماه نیست بلکه حداقل 4-6 ماهه

    2- توی اون مدت هرگز روی نقاط ضعفش دست نمیزاشتم (قرار بوده خونه پدرتون نرید ، شما هم نرفتید ، پس چرا به دروغ میگی رفتم که بعدش دوباره بابت کار نکرده عذر خواهی میکنی) و اعتمادشو جلب میکردم

    3- وقتی خطایی از همسرم دیدم (مثل دروغی که گفته بود) با سیاست تمام توام با احترام و محبت نه اینطوری مثل برخورد شما ، که نه گردن گرفت و نه چیزی درست شد رفتار میکردم، متوجه اشتباهش میکردم و هم شرمندش میکردم و هم بهش نشون میدادم که من
    احمق نیستم که بخواد بهم دروغ بگه ، مثلا(بهش پیامک میزدم و بهانه ای می آوردم که عزیزم من دارم میریم به اون مرکز شده به بهونه سورپرایز و.. بعد هم که مثلا تازه متوجه دروغش شدم از دستش ناراحت میشدم و بهش این ناراحتی رو نشون میدادمو دست پیش رو میگرفتم تا یکم ازم خجالت بکشه (خجالت وقتی اتفاق می افته که شما زیر سوال نرید و با احترام و محبت برخورد کرده باشید)و بهش نشون میدادم وجهه اش در نظرم کمی به خطر افتاد تا برای حفظ اون وجه تلاش کنه و به کارش فکر کنه ازم عذرخواهی کنه و بفهمه همیشه هم بخشش به راحتی نیست )

    4- به مادر همسرم بعد از عذرخواهی که کردم میگفتم وقتی یکی زوجین قهر میکنه میره خونه پدر و خواهر و برادر و حرف زندگیش نقل محافل میشه و غریبه ها میشن واسطه زندگیشون ، مشکلات اینچنینی هم به وجود میاد ، خودم رو با درایت نشون میدادم و میگفتم این مشکل به وجود اومده از جانب من نبوده و من دوست ندارم توش دخالتی کنم و خودمو بیش از این زیرسوال ببرم نمیخام دیگه حرف زندگیم بشه حرف خونه مردم ، میخوام با آبرو زندگی کنم و توی این مدت هم که همسرم اینجا بوده من اجازه اظهار نظر هم به خانوادم ندادم چه برسد به اینکه اونها رو در جریان بگذارم فقط به خاطر حفظ زندگیم ، حالا خواهش میکنم شما هم به من کمک کنید تا برای حفظ زندگیم بیشتر از این وارد این مسائل نشم چون همین حالا هم کوچکترین اشتباهی از جانب من یا همسرم زندگی ما رو تحدید میکنه.

    5- در یک کلام میشدم الگوی همسرم ، مزیتش این بود که هم من به وظیفم عمل کردم و فردا پیش وجدان خودم سربلندم ، هم همسرم نقاط ضعفش مرتفع میشه و هم همسرم از من یاد میگیره

    6- بعد از اینکه در اون مدت تلاشم را کردم اون وقت میام مینشینم و خصوصیات مثبت و منفی زندگی مشترکم رو بررسی میکنم و تصمیمم رو میگیرم ، شما الان وسط راه وسط تلاش کردن هم داری همسرت رو رصد میکنی هم میخوای زودتر تصمیم گیری کنی

    راستی این مشاور نظر خاصی نداره؟
    ای خواجه درد نیست... وگرنه طبیب هست

    ای بی خبر.. از خورشیدِ پشتِ ابر !



  17. کاربر روبرو از پست مفید گیسو کمند تشکرکرده است .

    اسیر سرنوشت (دوشنبه 04 آبان 94)


 
صفحه 6 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. اختاپوس وسواس فکری- عملی (اختلال وسواس اجباری)
    توسط مدیرهمدردی در انجمن وسواس
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 26 فروردین 95, 08:31
  2. وسواس من به قد و ظاهر همسرم (2)
    توسط جوادیان در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 64
    آخرين نوشته: یکشنبه 22 آذر 94, 02:31
  3. وسواس ظاهری دارم ، زندگیم داره تباه میشه
    توسط omidsss در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: چهارشنبه 10 دی 93, 21:36
  4. وسواس فکری دارم
    توسط Milad1 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: چهارشنبه 23 مرداد 92, 11:08
  5. وسواس روانیم کرده
    توسط اسناء در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: دوشنبه 13 خرداد 92, 17:29

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:57 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.