منو خواهرم مدتیه کلا کاری به کارش نداریم مادرمم باهاش حرف نمیزنه الان فقط با پدرم حرف میزنه گاهیم چیزی بخواد به من پیام میده که تصمیم دارم منم بی محلش کنم حتی جواب پیاماشم ندم
حمایت همه جانبه ی ما مخصوصا شخص خودم باعث شده واقعا متوقع بشه شما راست میگین یه کم طرد بشه ممکنه سر عقلش بیاره البته امیدوارم
امروز از یه روانپزشک وقت گرفتم برا سه هفته دیگه! شاید تا اونموقع برم پیش دوست همسرم که روانشناسه چون تا اونموقع از استرس میمیرم
راستی نمیدونم باوراین قضیه سخته یا اطرافیانم بخاطر شناخت بیشترشون از خواهرم موضوع بیماری رو قبول ندارن از بس نگران بودم با خواهر بزرگم این قضیه رو مطرح کردم که گفت من یه درصدم احتمال نمیدم چون خواهرمون از بچگی این اخلاقای گندو به شکل خفیف داشت و هرچه بزرگ شد شدیدتر شد و اونم مدام میگه تقصیر پدره خیلی بهش بله چشم میگه نمیدونم چرا
باور کنید روی لحن حرف زدن منو خواهرمم خونوادمون حساس بودن حتی اگه با لحن بد حرف میزدیم مادرم دعوامون میکرد اما خواهرم حرفای خیلی بد میزنه مادرم فقط روشو اونور میگیره در حالیکه اگه ماها بودیم حکم اعداممون حتمی بود البته خواهرم از بچگی رودارو گستاخ بود یادمه سال اول دبیرستان بود شیمی افتاد مادرم و پدرم دعواش کردن فرداش کلی خودشو زد به موش مردگی که دارو خوردم و خودکشی کردم جلد داروهارو گذاشته بود کنار تختش و ادای بیهوشی دراورد
مادرم نزدیک بود سکته کنه زنگ زد اورژانس بردنش بیمارستان ازش ازمایش گرفتن شستشوی معدش دادن وقتی اوردنش خونه بعدا به خواهرم گفته بود من قرص نخورده بودم خواستم حال مامان بابا رو بگیرم که چرا دعوام کردن وقتی خواستن معدمو شستشو بدن خواستم بگم بخدا دروغ گفتم دارو نخوردم ولی گفتم بیخیال دیگه بذار تا اخرش برم !!!!!
من حرفشو باور نکردم اما وقتی به مادرم گفتم مادرم گفت اتفاقا پزشکشم گفته دارو توی خونش نبوده!!!!
این از اول رودار و سرتق بود
دوستان از همتون ممنونم
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید
ویرایش توسط sahar67 : چهارشنبه 08 مهر 94 در ساعت 15:03
علاقه مندی ها (Bookmarks)