به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 35

Threaded View

  1. #34
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    منو خواهرم مدتیه کلا کاری به کارش نداریم مادرمم باهاش حرف نمیزنه الان فقط با پدرم حرف میزنه گاهیم چیزی بخواد به من پیام میده که تصمیم دارم منم بی محلش کنم حتی جواب پیاماشم ندم

    حمایت همه جانبه ی ما مخصوصا شخص خودم باعث شده واقعا متوقع بشه شما راست میگین یه کم طرد بشه ممکنه سر عقلش بیاره البته امیدوارم

    امروز از یه روانپزشک وقت گرفتم برا سه هفته دیگه! شاید تا اونموقع برم پیش دوست همسرم که روانشناسه چون تا اونموقع از استرس میمیرم


    راستی نمیدونم باوراین قضیه سخته یا اطرافیانم بخاطر شناخت بیشترشون از خواهرم موضوع بیماری رو قبول ندارن از بس نگران بودم با خواهر بزرگم این قضیه رو مطرح کردم که گفت من یه درصدم احتمال نمیدم چون خواهرمون از بچگی این اخلاقای گندو به شکل خفیف داشت و هرچه بزرگ شد شدیدتر شد و اونم مدام میگه تقصیر پدره خیلی بهش بله چشم میگه نمیدونم چرا

    باور کنید روی لحن حرف زدن منو خواهرمم خونوادمون حساس بودن حتی اگه با لحن بد حرف میزدیم مادرم دعوامون میکرد اما خواهرم حرفای خیلی بد میزنه مادرم فقط روشو اونور میگیره در حالیکه اگه ماها بودیم حکم اعداممون حتمی بود البته خواهرم از بچگی رودارو گستاخ بود یادمه سال اول دبیرستان بود شیمی افتاد مادرم و پدرم دعواش کردن فرداش کلی خودشو زد به موش مردگی که دارو خوردم و خودکشی کردم جلد داروهارو گذاشته بود کنار تختش و ادای بیهوشی دراورد

    مادرم نزدیک بود سکته کنه زنگ زد اورژانس بردنش بیمارستان ازش ازمایش گرفتن شستشوی معدش دادن وقتی اوردنش خونه بعدا به خواهرم گفته بود من قرص نخورده بودم خواستم حال مامان بابا رو بگیرم که چرا دعوام کردن وقتی خواستن معدمو شستشو بدن خواستم بگم بخدا دروغ گفتم دارو نخوردم ولی گفتم بیخیال دیگه بذار تا اخرش برم !!!!!
    من حرفشو باور نکردم اما وقتی به مادرم گفتم مادرم گفت اتفاقا پزشکشم گفته دارو توی خونش نبوده!!!!

    این از اول رودار و سرتق بود
    دوستان از همتون ممنونم
    شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
    زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید
    ویرایش توسط sahar67 : چهارشنبه 08 مهر 94 در ساعت 15:03


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 اسفند 92, 10:36
  2. موفقیت از آن كسانی است كه ذهنیت موفق دارند
    توسط ani در انجمن موفقیت و شادی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 24 آبان 88, 18:19

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:50 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.