اوضاع فرزندان توی خانواده ما از سال ها پیش و از اولین بچه خوب نبوده و مده دلیلش مادرم بوده و هست الان در حال خاضر نمیدونم این جمله درستی هست یا نه ولی تو خونه ما جنگ قدرت هست. همه عقده دارن از کمبودهای گذشته شون یا حتی الانشون. حتی از زمانی که من بچه بودم همه فکر میکردیم از اون یکی برتریم. و الان هم همینطوره
مادرمن 15 سالگیش ازدواج کرده ولی طوری بزرگ شده انگار تیو این پونزده سال معلوم نیس مادرش باهاش چیکار کرده. البته هنوز هم هست.. برای عروس مهمنی میگیرن و دختر بخصوص مادر من مثل کلفت باهاش رفتار میشه . میگن که مادر بزرگم مادرمو دوس نداشته و بدرفتار میکرده باهاش. چیزیکه تاجاالا چندبار مادرمن غیر مستقیم به خود من گفته. مثلا یه خیوونی رو دیدیم با بچه هاش یکی از بچه ها ظارا زیاد پیش مادرش نبود. مادرم میگفت مامانش اینو دوس نداره و به من نگاه های خاصی میکرد.
تمام خواهرای من با کمبود بزرگ شدن یکی میناله که به زو.ر ازدواج کرده یکی میگه که راست هم میگه زمان دانشگاه یک چندم خرجیش رو بهش فقط میدادن و به کمک یک ی از فامیل خرجیشو میداده که این مال 15 سال پیشه لااقل. اون یکی هزار تا کینه از چیزایی که میخواسته و مامانم براش نمیخردیه داره
دراصل ما هرموقع پول میخواستیم مادرم با چندتا فحش رکیک حس خجالت ما رو بیدار میکردو ما ساکت میشدیم. حالا من دیگه توی این 27 سال اینقدر شنیدم که این دو سه سال اخر برام خیلی مهم نبودن و باز خرجیمو میگرفتم ازش . چیزکیه من نمیدونستم و خواهرام خیلی حسادت میبردن یا هرصفتی که درستش هست
حاالا توی خونه ما من خیلی ساکت و خجالتی بودم و به ظاهر توسری خور. یعنی مادرم فکر میکرد من واقعا طوریم که هرکار بخواد باهام میتونه بکنه.مثلا دختر درس خوندشو بده به یه بیسواد اونم هیچی نگه.و من چون چشمم اینجوری شد اوضاعم روحی و جسمی و درسیم خیلی بهم ریخت و از اون موقعدیگه نزد مادرم ارزشم به صفر رسید چرا؟ چون دیگه کسی منو نمیگیره از نظرش. زمانیکه دانشگاهم تمام شد یعنی این دو سه سال اخیر. اینقدر سختی از همه چیز و همه جا و همه کس کشیده بودم که دیگه فحش های مادرم خیلی اثر نداشت. و برخلاف انتظارش نپریدم توی بغل اون بی سوادی که برام درنظر گرفته بود(ایتنم بگم که حتی زمانیکه چشمم اینجوری نشد بود مادرم از بین تموم پسرخاله هام اونیکه به خاطر یه عیب توی صورتش از همه افتضاح تر بود رو برام درنظر گرفته بود ).
اول با ارامش و سکوت خواستم بهش بفهمونم که من ارزشی برای کسی همون ادم بیسواده که برام درنظر گرفتی قائل نیستم. جواب نداد .وبعد کم کم رسید به بحث های هروزه و دعوا و پرخاشگری من چیزی که الان دوساله ادامه پیدا کرده. طوریکه من حتی از خونمون خیلی کم میرفتم بیرون تا این منو نبینه. که با کمک هایی که اینجا گرفتم. هرچند هنوز برام طبیعی نشده ولی باز خیلی بیشتر از سابق میرم بیرون
خلاصه ما از نطر مادرم بی ارزش شدیم ولی این تصور اون بود. مادرم که از قبل هم همیشه به شدت بدگویی دختراشومیکرد با صحنه غیر منتظره روبرو شد. مادرم حیلی منو پبش حتی خواهرای دیپلمه م که بلد نیستم از یهه وسیله الکترونیکی درست استفاده کنن یا حتی استفاده معمولی از کامپیوتر رو هم بلد نیستن کوچیک کرد که اونا هم باورشون شد من کوچیکم
خلاصه کلام اوضاع نامطلوبی که یکی دوتا ازخواهرام از من دیده بودن حتی یکیشون که هم تحصیل منه ولی شاغله و درامد خوبی داره عقده های قبلی و فشار شوهرای ظاهر مقدسشون که من همیشه باهاشون با احترام برخورد میکردم ولی ظاهرا چیز دیگه ای از من میخواستن وگرنه به داماد غریبه ما چه ارتباطی داره من شوهر میکنم یا نه که بهم گفته شاهزاده خانم. نمیدونم چندبار این حرفو به خواهرم زده که اینقدر اعصاب خواهرامو خورد کرده که چندین بار تاحاالا این حرفو به من زده .حرفی که همون دفعه اولی که بهم زد فهمیدم حرف شوهرشه چون قبلا که خیلی کوچیک بودم شوهرش یه بار توی تنهایی به من گفته بود جیب خالی پز عالی! به یه دختر 12 ساله یا کمتر.
خلاصه همه با هرسطحی میخوان بر من حکومت کنن طوریکه بایکیشون همون که دیپلمه ست هفته پیش دعوا داشتم و بهش گفتم فکر میکنی به خاطر حرفای مامان من زیر دست توم؟ که میخوای عقده هاتو سر من خالی کنی؟
همه اینها هم تقصیر مادرمه اینقدر دختراشو تحقیر کرد اینقدر جلوی داماد خودشو به گدایی زد که همهه ازش سوایتفاده کردن و دختراش بی اعتماد به نفس بزرگ شدن حتی اونیکه سواد و درامدش از شوهرش بیشتره و خانواده شوهرش از ما هم پایین ترن
علت سرکار نرفتن یکی دوسال اول مشکل چشمم که کار رو سخت میکرد و اوضاع بد روحیم از یکسال قبل از فارغ التحصیلی بود و اینکه فکر میکردم هیچی بلد نیستم و دلم شغل خوب میخواست که چون توی رشتم مهارت نداشتم نشد. وگرنه از دوسال پیش شروع کرده بودم حتم اتا الان خیلی یاد گرفته بودم. بعد از یکسال استراحت تصمیمای مختلفی داشتم مثلامیخواستم اول توی خونه یکم مطالعه کنم و یاد بگیرم که دوسال اول با مادرم دعوا میکردم و یکساله برادرم زندگیو ازم گرفته
در مورد هدفون دارم که البته وانو هم برادرم خرابش کرده و باید دوبار یکی بگیرم. ولی چون گوشم اذیتم میکنه و اعصابم نا اروم هست تحمل هدفون رو ندارم. از طرفی همیشه که نیمخوام پای کامپیوتر بشینم کاهی اون طرف اطاقم و میخوام اهنگ هم پخش بشه
مادرمن اهل تلویزون نیس و اعتقادات عجیبی داره اعتقاداتی که تموم خواهرام هم دارن .مثلا اگه با ذوق بشینی بپای یه برنامه مثل مسابقه خندوانه میگه عاشق ادماشی! یا اگه بگی من طرفدار فلان شخص یا کمدین هستم باز همین گمان رو دارن یا حتی بدترش مثلا میگن حتام با طرف دوست هستم یا حتی بدترش
تازشم مادرمن نه شب میخوابه.حتی زمانکیه کنکور داشتم مجبور میکرد که چراغ اطاقمو رو خاموش کنم که نورش اذیتش نکنه ومن ساده هم نه شب میخوابیدم سال کنکورم









علاقه مندی ها (Bookmarks)