تشکرشده 39 در 10 پست
« آنه! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت،
وقتی روشنی چشمهایت در پشت پردههای مه آلود اندوه پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت، از تنهایی معصومانه ی دستهایت...
آیا می دانی که در هجوم دردها و غمهایت، و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت، حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟
آنه... اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری، در آبی بی کران مهربانیها به پرواز در آیی و اینک،
آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست، در انتظار توست... »
شمیم الزهرا (چهارشنبه 15 مهر 94)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)