با سلام
من دختری 25 ساله هستم که 3 سالی است که ازدواج کرده ام.
من عاشق یک زندگی گرم شاد و صمیمی هستم اما شوهرم انسان فوق العاده مغرور و بدبین و خودخواهی است که بیشتر به دنبال علاقه مندی های خود است. بیشترین زمان در منزل را صرف کار با کامپیوتر یا تلویزیون میکند.من بارها از او خواسته ام که وقتی در منزل است سعی کند زندگی را شاد کند و بیشتر وقت را با هم بگذرانیم اما اصلا گوش نمیکند شبها تا دیر وقت پای کامپیوتر یا تلویزیون است.
من با گریه و دعوا و قهر و خواهش و التماس از او خواسته ام که این کارها را نکند اما او وقتی من حرف میزنم سکوت مطلق میکند و اگر هم خیلی خسته شود به من حرفهای بد میزند و خودش گریه میکند.
رابطه او با خانواده خودش واقعا خوب است. پدر و مادرش را می پرستد و اگر کاری از او بخواهند در جا انجام میدهد. اما اگر من همان کار را بخواهم اخم میکند و انجام نمیدهد.
مادرش زن بدبین و گنده گویی است. از همه بد میگوید و به هیچ کس اعتماد ندارد. شوهر من هم خیلی از اخلاقیات مادرش را گرفته با اینکه با خانواده خودش اینقدر خوب است دشمن خونی خانواده من است و همیشه به آنها اخم میکند و چون میداند من از اخم کردن متنفرم همیشه این کار را انجام میدهد.با اینکه خانواده من واقعا به او احتراممیگذارند.
من چون زندگیم را خیلی دوست دارم هر چه قدر هم که او تقصیر کار باشد باز هم من جلو میروم و با او آشتی میکنم اما همیشه میگوید کارت را میکنی بعدهم معذرت میخواهی. با اینکه من واقعا در آن کار هیچ تقصیری نداشتم و بد بینی های او باعث چنین طرز فکرهایی شده.
من قبل از ازدواج دختر مستقل با اعتماد به نفس بالا بودم اما اینقدر به من امر و نهی کرد و از من ایراد گرفت که تبدیل شده ام به یک دختر بدبختی که همیشه دلواپس است.
کار هر شب من مخفیانه گریه کردن است درد دلم را به هیچ کس نمیتوانم بگویم. چند بار به پدر و مادرش گفتم اما بدجوری من را سر جایم نشاندند و فقط طرف پسرشان را گرفتند با اینکه پدر و مادر من همیشه طرف او هستند . من واقعا به آخر خط رسیده ام تو را به خدا یک راهی جلوی پای من قرار دهید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)