نارجیس عزیز قبل از هر چیزی از لطف بیکرانت ممنون و از وقتی که برام گذاشتی.
من کاملا قبول دارم که مهارت های زندگی رو خوب نمیدونم و هیچ ادعایی د راین زمینه ندارم.اما مدتی هست که رفتارم رو در زندگی زناشویی درست کردم.
درسته که شوهرم قدرم رو نمیدونه اما مشکل اصلی من این نیست. در انتها مشکلاتم رو میگم. مهمترینش اخلاق کینه ای و ازاری که بهم میده از نظر روحی، اختلاف فرهنگی شدید. خانواده بسیار خسیس و دخالتگر و بی پولی محضش است
1- من منکر زحمات زیادی که در زندگی کشیده و کار و تلاش فراوانی که کرده نیستم. همچنین کاملا قبول دارم نقاط مثبت زیادی داره که اگه نداشت که اصلا باهاش ازدواج نمیکردم. بارها و بارها از حمایتش برای درسم تشکر کردم. هرکار کوچیکی که کرده تشکر کردم. بارها بی هیچ دلیلی فقط به خاطر کار و تلاشی که برای زندگی کرده ازش قدردانی کردم. اصلا اینطور نبوده که کارهاش بی تشکر باقی بمونه.
2- من همیشه سعی کردم بهش بفهمونم که از من برتره، بارها بهش گفتم که تو کلی مقاله داری و رزومت عالیه و ... از من خیلی بهتری. البته مستقیم نرفتم اینها رو بگم اگه بحثی چیزی پیش اوده و دیدم که جاش هست اینها رو بهش کفتم.اطرافیان رو نمیدونم (فایل اقتدار مرد رو هم دو بار گوش دادم)
3- اگه گفتم منت میذاره چون جمله خودش به پدرم این بود من اگه درسم رو ول کنم عقدش تا اخر عمر تو ذهنم میمونه و گریبان زندگیم رو میگیره.باشناختی که ازش دارم پرروتر از این خرفهاست که به فکر ول کردن هم باشه.
در مورد کمکهایی که تو منزل هم میکنه بارها جلوی همه و همه ازش تشکر کردم و ازش تعریف کردم
الان با کارهایی که داره میکنه اصلا دلم نمیخوادبه زندگی دوباره باهاش فکر کنم.با اینکه حال روحی خودم داغونه و رسما درس رو تعطیل کردم.ولی این بی اعتناهایی که میکنه، رفتارهاش، اخلاق خانوادش، پررو و پرتوقع بودنش، فدا کردن زندگیمون به خاطر خودش باعث میشه وقتی کمی نرم میشم بازم پشیمون بشم و با خودم بگم این زندگی ارزشی نداره.
الان 6 ماهه اخلاقم عوض شده بیشتر کارهایی که شما گفتی رو انجام دادم اما فقط باعث پرروتر شدنش شد. انگار من فدایی هستم توزندگی. کلا من باید ساکت باشم و مطابق نظر اون که زندکی خوب باشه وگرنه 2 هفته 2هفته با من حرف نمیزنه و شبها ساعت 11 میاد خونه و میخوابه. کار این روزهاش همهمینه. فقط منو حرص میده. باورتون نمیشه بگم وقتی ناراحتم میخواد به قول خودش ارومم کنه بدتر اعصابم رو میریزه بهم. خیلی وقتها ازش چندشم میشه. از نگاه هاش به زنهای دیگه حالم به هم میخوره. اینکه تو جمع حواسش بیشتر از اینکه به من باشه به زنهای دیگه هست که خدای نکرده چیزی کم و کسر نداشته باشن(خلاصه از شوهرای خودشون به اونها بیشتر توجه میکنه).از بی پولی و در عین حال پررویی تمام در فدا کردن زندگی برای مدرکی که فکر نمیکنم ارزش خاصی در این مملکت داشته باشه. الان هم چون بهم گفته برو از این خونه به سلامت دیگه اصلا دلم نمیخواد باهاش زندگی کنم. فقط یه ترس منو از تصمیم نهاییم بازمیداره.ترس اینده و تنهایی و غصه پدرمادرم. به خداروزی هزار بار ارزوی مرگ میکنم. زندگی که توش هیچی نباشه چه ارزشی داره. مرگ شده رویای شیرین این 5 سال زندگی من.








علاقه مندی ها (Bookmarks)