سلام بخشید چند روزی کار داشتم.

وضعیت مالی قبلا خیلی خوب بود یعنی تا پارسال.جفتمون ماشین داشتیم اما امسال چون ولخرجی های شوهرم خیلییییییی زیاد بود یکم از سرمایه حدر رفته.خدا رو شکر لنگ نیستیم ولی مثل قبلم نیستم جدیدا خیلی حساب کتابی شده قبلا اینجوری نبود این کارش خیلی اذیتم میکنه.

رابطه جنسیمون خوبه مشکلی نداریم

ولی این گیر دادناش داره دیوونم میکنه
من به این روند زندگی عادت ندارم.
از وقتی که به پیشنهاد خودش میرم کلاس خیلی تو مضیقه پولی منو میزاره

مثلا چند روز پیش بدجور مریض بودم اصلا عین خیالشم نبود باز قبلنا مریض میشدم یه زنگ میزد.اصلا......

فرداش منتظر بودم بیاد با هم بریم دکتر مثل همیشه اما نه زنگ زد نه پولی بهم داده بود خودم یکم پول داشتم رفتم دکتر اما پولم به دارو ها نرسید زنگ زدم بهش میگم یکم به حساب من پول میریزی دارو هامو بگیرم؟؟؟
گفت من دارم آماده میشم شب برم شهرستان ندارم زنگ بزن از بابات بگیر!!!!!!بعد خدافظی کرد

با خجالت زنگ زدم بابام گفتم که پول لازمم واسه دارو ها چند تومن خواستم اون طفلی هم 250هزار ریخت حسابم به شوخی گفت میزنم به حساب شوهرت.
اما شب که وحید اومد خونه وقتی فهمید بابام چقد بهم پول داده گفت کارتتو بده من گفتم چرا پس من چکار کنم یه دادو بیدادی کرد که نگووووووووووو

گفت این پولی که بابات بهت داده قراره من بهش برگردونم در صورتی که بابام از اخلاقا نداره که پول به من میده پس بگیره.(یکی دوبار ازش قرض کردم)

خلاصه با جنگ کارتمو گرفت گفت چشم دست داداشم نقدش کرد میگم یه مقدار واست بیاره
به داداشش گفته بود 50تومن از پولای چک بده لیلی داداششم 150تومن واسم آورد فرداش که فهمید گفت دست به پوله نزن لازم میشه میگم آخه خب منم به چندتا وسیله احتیاج دارم با داد میگه چه وسیله ای نمیخواد با همین سر کن.اما من یه مقدار از پولو خرج کردم نمیدونم آخه عددی نیست این پول.یعنی قبلا که عددی نبود تازگی اینجوری شده

قراره بریم کربلا میگه اون 100تومن رو واس کربلا نگه دار....واااای خدایا مگه 100تومن چقدر تو سفرمون تاثیر داره؟

دوباره صبح گفت اون وپول رو خرج نکن

از نظر مالی تو شرایط بدی موندم

گیر دادنش یه طرف پول ندادنش یه طرف

شیطونی میگه کربلا رو بی خیال شو.این که این همه منت میزاره سرت.هی داره هزینه ی کربلا رو به روم میاره خودش با میل خودش من وپسرم و مامانمو اسم نوشت حالا....

مثلا چند روزه قهریم 3روز بامن حرف نزد قبلا 1روز بیشتر قهر نمیموندیم اگه بحث میکردیم. دیشب دیگه طاقت نیوردم.رفتم جلو وبقلش کردم و آشتی کردیم.

اصلا احساسات منو در نمیگیره

احساس میکنم یه رباطم صبح پا میشم صبحانه آماده میکنم خونه رو مرتب میکنم میرم آموزشگاه میام دوباره خونه و بچه و شام بشور و بپز اینا......

کاملا بی اعتماد به نفسم از خودم بیزارم انقدر که دوست دارم برم گم گور بشم

چند وقته قفسه سینم خیلی تیر میکشه انقدر که نفسم بند میاد کمرم قفل میکنه میترسم سکته کنم
ولی اگه بهش بگم یا اهمیت نمیده. یا میگه پول نیست تحمل کن.پر خوریه عصبیم دوباره شروع شده هی میخورم انقدر که رودل میکنم.

یه پا فرعونه واس خودش همشم اخماش تو همه.

مثلا یه حرف رو که میخواد من بدونم به من نمیگه به پسرم تعریف میکنه با صدای بلند که من بشنوم
خب بیا بهم بگو دیگه مثلا بگو لیلی امروز اینطوری شد.ولی میره پیش پسرم با صدای بلند ماجرا رو میگه اون طفلکم که اون که تعریفش تموم میشه با هیجان میاد به من تعریف میکنه...
یه چیزیم که خیلییییییی آزار میده اینه که حتی یکبار تو چشمام نگاه نمیکنه با من حرف زدنی چشماش اونور اونور خونه رو نگاه میکنه یا من باهاش حرف میزنم اصلا حواسش نیست باید چندذبار یک چيزو بگم تا متوجه بشه چون اصلا گوش نمیده

همیشه تو خونه آرایش میکردم لباس تمیز و قشنگ میپوشیدم به دلم مونده از در میاد تو بگه چقد خوشگل شدی. یا حداقل میاد از در تو نگام کنه اصلا یادم نمیاد یکبار بهم گفته باشه چقدر خوشگل شدی یا چقد این لباس بهت میاد یا موهات چقدر قشنگه.
از خودم تعریف نمیکنم ولی حرف زیبایی و قد بلند من همیشه تو فامیل هست جاریام و خواهرشوهر خیلی ازم از قیافم تعریف میکنن خواهر شوهرم همیشه همش میگه کاش قد لیلی مال من بود


من نیاز دارم این تعریفارو از زبون مردی که دوستش دارم بشنوم مردی که شوهرمه نه فک وفاميل
کلا این مرد مشکل احساسی هم داره
دست پختم خیلی معروفه همیشه همه تعریف میکنن.چون علاوه به دستپخت خوب دیزاین غذام هم خوبه مهمون که بیاد حسابی. تدارک میبینم که شان سفره خونمون بالا بره اینجوری دوست دارم
وحیدم مشکلی نداره کلی هم جلو مهمونا باد تو قبقب ميندازه اما یکبار نشده از دستپختم تعریف کنه یا بعد مهمونی بگه خسته نباشی

پاس مامانش که ميخواست شام بیاد خونمون 3مدل غذا درست کردم و چون مادر شوهرم عاشق ماهی هایی که من درست میکنم منم که. یه ماهی سفارشی درست کردم واسش کلی هم به به و چه چه کرد مادر شوهرم و با ذوق خورد ولی وحید یکبارم تشکر نکرد...

انگار مجبوره با من باشه. خب منم زنم میخوام شوهرم ازم یکم تعریف کنه.
بعد این همه تغییراتی که من تو این چند سال کردم حقمه بخوام اونم تغییر کنه ولی همیشه اخمو میاد خونه

باور کنید خیلی ضعیف شدم سرم داد میزنه
روم حمله میکنه که منو بزنه یا مثلا یه وقتایی 4تا حرف هم بارم میکنه ولی هیچی نمیگم میاد کتفمو فشار میده که دعوامون شده باشه من فقط هولش میدم.دیگه حتی گریمم نمیگیره فقط بهش لعنت میفرستم

زندگی یکنواخت بدون عشق فایده نداره اگه بچم نبود میگفتم کاش بمیرم ولی دلم نمیاد
اون طفلکم بی مادر بشه...

چکارش کنم؟؟؟؟؟