سلام به تمام دوستان خوبم... ممنون از همه به خاطر راهنماییهای خوبتون.... فقط ای کاش زمانی که حالم بد بود اینها رو زودتر بهم گفته بودین ولی از اونجایی که میدونم ممکنه دوباره در اینده مشابه این اتفاق برام پیش بیاد سعی کردم نکات مهمی که دوستان اشاره کردن رو یادداشت کنم تا بتونم رفتار بهتری در اینده داشته باشم.ببخشید من این چند روز کمی درگیر بودم.. دیروز پستهاتونو خوندم ولی فرصت نشد جواب بدم.
از آقای رضا به خاطر راهنمایی مفیدشون واقعا تشکر میکنم... من خودم تمام تلاشم این هست که هیچوفت از موضع محکومیت باهاش برخورد نکنم مخصوصا اینکه شخصیت شوهرم کمال گراست و خودش همیشه سعی میکنه خودشو به عنوان یه مرد خوب به من معرفی کنه... حالا من بیام بگم این کارت اشتباه بود برای اینکه به من ثابت کنه که مرد خوبیه به هیچ عنوان حرفم ر وقبول نمیکنه.... برای همینه که من اصلا نمیدونم باید با این جور شخصیت ها چه جور برخورد کرد؟ اگر هم از روش همینجوری رد شم خودم عذاب میکشم و اگر به روش بیارم هیچ فایده ای نداره... این جرفتون منو به فکر انداخت.. واقعا حق با شماست...
راستش من این موردو همیشه به بقیه خانمها و دوستانم توصیه میکنم و حالا دارم میبینم خودم هم گاهی وقتا ناخوداگاه رفتارم نوعی وابستگی بیش از انداره و مخرب به همسرم رو نشون میده... که گفتین:
هیچ چیزی به اندازه ی عزت نفس یک انسان از جمله یک زن رو گیرا نمیکنه. باشه من رو این مورد کار میکنم... اول از همه هم از کلاس شنا میخوام شروع کنم..
میشل جان باید اعتراف کنم که حرفهات خیلی منو به فکر برد.... این تو خودش بودن، این حرفش که بابا من که چیزی نگفتم، این منفی نگری ها و بهانه گیری ها، صبح تا شب دانشگاه موندن ها .... یعنی تنهاست.... تنها.... می فهمی؟
خوب اگه اینطوره پس چرا یکبار نشده انتظاراتشو بهم بگه؟؟ چرا چیزی نمیگه؟؟ در مورد ترسهاش و نگرانی هاش حرفی نمیزنه؟ چون میخواد من ناراحت نشم. اره؟.... گاهی وقتا که تو جمع دوستان هستیم حرفهایی میزنه که من اشتباه کردم فلان کارو کردم یا حرفهایی که ناامید کننده است.. و من تعجب میکنم که چرا اینها رو یکبار به خودم نگفته؟... خوب راستش من ناراحت میشم وفتی این حرفها رو از ربونش میشنوم... یکبار بهش گفتم تو مردی... باید محکم باشی.... تو تکیه گاهمی....
دیروز که پستت و خوندم خیلی دلم به حال شوهرم سوخت و فورا رفتم پیشش که داشت کار میکرد (چون باهاش رفته بودم دانشگاه) وقتی میبینه من در مورد کارش میپرسم با اشتیاق برام توضیح میده... جتی بعضی از کارهاشو میده من انجام بدم... میدونمم که به کاری که داره میکنه علاقه داره و تمام تلاششو میکنه که ازمایشاتش نتیجه بگیره....
تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکنه منفی نگری های ذهنی شوهرم باعث ایجاد چنین رفتارهایی در او بشه...
پس باید تلاش کنم دیدش رو مثبت کنم...
دیروز من نویت مشاور داشتم ... برای افسردگی خودم... شوهرم اولش اومد داخل و در مرود فشارهایی که روش هست حرف زد و بعد من خواستم بره بیرون... اون هم رفت بیرون و تنهایی با مشاور حرف زدم...
علائم افسردگی دارم.... ولی نمیخوام به شوهرم فشار و ناراحتی بیارم.... به نظرتون تو این شرایط باید چیکارکنم؟ اگر فشار روی همسرم هست من هم که دارم نابود میشم.... و این در حالیه که اگه شوهرم کمی منو درک کنه مشکلم تا حد زیادی حل میشه.....
باشه اصلا من دیگه توقعی از امروز ازش نخوام داشت.... فعلا تلاش میکنم رو رفتارهای خودم کار کنم ببینم تا کجا میتونم تحمل کنم..
یاس پاییزی عزیز صحبت های شما هم خیلی خوب بودن... ممنون...
حق باشماست .. افرط و تفریط هر دو میتونه صدمه بزنه.... باید بدون اینکه قهر میکردم و اونجوری واکنش نشون میدادم بهش میگفتم از حرفت خوشم نیومده... حالا این پیام رو میدونستم با روش خیلی بهتری بهش برسوننم.....
پس دفعه بعد اگر ناراحتی پیش اومد همون لحظه بدون اینکه قهر کنم بهش میفهمونم.... مثلا یه اخم کوچیک و اگر تونستم صبر میکنم و و تو یه فرصت مناسب بهش میگم عزیزم حرفی که صبح زدی منو ناراحت کرد....
خیلی از مشکلات ما خانم ها به خاطر قهرهای بی مورد و ناخودآگاه ماست...
باز هم منتظر راهنمایی های خوبتون هستم..
در مورد مشکلاتم فعلا دارم میرم مشاوره .... بازم برام دعا کنید دوستان...مممنون از همتووووووووووون







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)