واسه عروسیمون هزاربار بش گفتم که دیر میشه وسالن گیرمون نمیادا بعدم میگفت باشون قهرم اگه آشتی بودم فقط اعلام میکردمو کارخودمونو میکردیم البته ناگفته نمونه همونطورکه گفته بودم ماقراره طبقه بالا خونه پدرشوهرم زندگی کنیم مستاجرشونم 3ماهه که رفته ازاونجا اما مادرشوهرم هیچ حرفی نمیزنه وکلیداروبمون نداده هنوزهمسرمم بافقط باپدرومادرش آشتی کرده وباخواهربزرگش آشتی نمیکنه هرچی بش میگم میگه توکارنداشته باش اگه الان آشتی کنم بازم همون آش و همون کاسس آخه خیلی ازدست خواهرش دلخوره ومیگه کارش بیشعوری و بی احترامی بوده ... مادرشوهرمم ازخواهرشوهرم حرف شنوی داره تواین جریانات پیش اومده هم مطمئنم ااون مادرشوهرمو پرکرده بود ....ووادارمیکنه احترام بزارن بهش خودم فک میکنم شایدچون همسرم باخواهرش آشتی نکرده مادرشوهرم پیشنهادی نمیده آخه قبله این قضایا وبحثا همش خانوادش میگفتن چراعروسی نمیکنید ومن میگفتم درسم باید یکم جلوبره وبهونه آوردمو خودمو همسرم به توافق رسیدیم بعدمحرم وصفرباشه که هواخنکه اینابهانه بود که ماآوردیم چون همسرم ازنظرمالی به حدی نرسیده بودکه بتونه عروسی بگیره ومیگه دلم نمیخادچیزی تودلمون بمونه....حالا من دراین رابطه چکارکنم؟دیگه چیزی نگم تاخودش بگه ؟یااینکه بگم اگه بخام بگم چجوری و چی بگم بهش؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)