سلام به همه دوستان عزیز
مدت ها بود که مسائلی ذهنمو مشغول کرده بود و در واقع حدود دو هفته پیش آخرین نتیجه گیری رو راجع به موضوع خودم گرفتم که یا نباید رابطه ادامه داد و یا باید با روش صحیح ادامه داد. چند روز پبش داشتم فکر می کردم شاید بد نباشه نتیجه کارامو به شما بگم، شاید تجربه ای برای بقیه در روابطی مشابه باشه!
همون روز ها پیش خودم فکر می کردم حالا چه کاریه؟! من کاری بهش ندارم بهش احساس هم پیدا نمی کنم، با وجود این همه مشکلات کاری که دارم حوصله دغدغه و بحث با اون در مورد این مسائل و ندارم، میذارم بگذره تا ببینیم چی میشه یه روزی که حوصله داشتم بهش می گم.
اما همون موقع که داشتم به این حرفا فکر می کردم درون خودم می گفتم: " داری خودتو گول میزنی، داری فرار می کنی، تو میدونی که احساس چیزی نیست که بتونی بیش از یه حدی کنترلش کنی، بهونه اینکه سرت شلوغه رو نیار خودتم میدونی هر چقدر کارات و دغدغه هات زیاد باشه بازم قدرت و زمان تموم شدن یه رابطه اشتباه رو داری و ..."
خلاصه این مکالمات و کلنجارهای شخصی تا یه چند وقت ادامه داشت، تا اینکه ازش خواستم یه زمانی رو تعیین کنه تا بتونیم با هم صحبت کنیم اما چون تقریباً متوجه شده بود من می خوام راجع به چی صحبت کنم، به طرز جالبی هیچ زمان آزادی پیدا نمی شد! منم چون درگیر همون کلنجارهای شخصی بودم خودمو با کار و... سرگرم می کردم.
تا اینکه یه شب زنگ زد و دیدم چقدر شاد و خوشحاله!! پر انرژی حرف میزد، شوخی میکرد و یه عالمه وقت برای حرف زدن داشت! دیدم فرصت مناسبی برای گفتن حرفامه اما دلم نیومد گفتم حالا بعد از مدت ها شاد شده من خرابش نکنم. شاید خودش هیچ وقت متوجه نبود که با من انقدر شاد نیست و همیشه در حال درد و دل کردنه و ممکنه که من متوجه این شاد بودن عجیبش بشم! حتی بهش گفتم چی شده امروز شادی! اما دیگه زیاد به روی خودم نیوردم.
بین حرفاش که داشت تعریف می کرد شاید حواسش نبود! بهم گفت: " راستی امروز یه اتفاق جالب افتاد، میدونی چی شد؟! اون دختره، بهم ایمیل زده حالمو پرسیده، می خواست ببینه من تونستم با مسائلم کنار بیام یا نه!"
فقط سکوت کردم! سکوت سکوت سکوت .... " پس برای همین شاده! چقدر تو ضعیفی مررررد!!! اون آدم باهات چی کار کرد و تو...؟؟؟
با سکوتم که مواجه شد تازه فهمید چی شده و من علت شاد بودنشو فهمیدم، گفت: " میدونی چرا خوشحالم؟! بالاخره عذاب وجدان گرفت! اما عجب آدم پررویه!!(احتمالاً این قسمت رو واسه شاد کردن من گفت!)"
توضیح اینکه چه احساسی داشتم یه کم سخته، ممکنه فکر کنید ناراحت شدم! اما نه ناراحت نبودم، خوشحالم نبودم! کاملاً بدون احساس بودم. بالاخره یه طرف قضیه کلنجارهای درونیم به شدت قدرت گرفت اونقدری که بعد از سکوت نسبتاً کوتاهم به حرف اومدم و بعد از کمی مقدمه چینی، یک جمله رو با قدرت تمام بیان کردم:
"از زندگی من برو بیرون"
بعد از اون شب یک باره دیگه زنگ زد و تلاش کرد تا از دل من بیرون بیاره اما من تکلیفم روشن بود وقتی دید که من اینجوریم گفت: من نمی تونم به کسی احساس داشته باشم، نمی تونم اعتماد کنم و باز هزاران حرف زد که در مقایسه من با اون دختر بود، حتی گفت اون دختر آشنا بود این کارو با من کرد چه برسه به تو که با من آشنا هم نبودی از قبل! ( چه معیار آدم شناسی خوبی!)
یه خداحافظی نصفه نیمه و پایان ماجرا...
خوشحالم که برگشتم به تنهایی خودم، این تنهایی هزاران بار مقدس تر از اون زمانیه که اینجوری سپری شد. خدارو شکر کردم که بازم تونستم خودمو بالاخره مدیریت کنم.
اونم احتمالاً میخواد ماه ها و سال ها در انتظار پیغام و سلامی از طرف دختری باشه که به بدترین نحو بهش خیانت کرده تا شااااااااااید بین لحظات افسرگی، شبی با یک ایمیل شاد باشه تا شاید زمانی یاد حرف من بیفته و پیش مشاور بره! ( همون اوایل رابطه ازش خواستم پیش یه مشاور بره تا اگه حرف های من (ساعت ها و روزها بدون هیچ چشم داشتی در این مورد باهاش حرف زدم و آرومش کردم، حتی شاید بیشتر از یه مشاور) روش تاثیری نداشته حداقل یه متخصص بهش کمک کنه.
توی این رابطه درس بزرگی گرفتم و شاید هدف اصلیم از گفتن این حرفا اینجا بیشتر گفتن همین درس و تجربه خودم و این بود که اگه یه روزی، یه زمانی، دختری یا پسری این حرفا رو تصادفاً خوند، بدونه که اگه دارید به کسی که باهاش هستید خیانت می کنید، بیرحمی شما فقط شامل حال طرف مقابلتون نمیشه این زنجیره ادامه پیدا میکنه (جالبه بدونید که اون دختر هم بهش خیانت شده بود در رابطه قبلیش، بهانه ای که برای خیانتش آورده بود این بود که دیگه نمی خواستم بهم خیانت بشه!(پس راهش اینه که تو هم خیانت کنی).
روابط انسانی خیلی پیچیدست، هر خوبی، هر بدی، هر خودخواهی و هر ضربه ای توی روابط بین ما آدما با شدت خیلی زیادی به طرف مقابل میخوره و همینطور با اومدن آدما توی زندگی همدیگه از تنشش کم میشه، بستگی به قدرت افراد مختلف گاهی با شدت بیشتر و گاهی کمتر به نفر بعدی منتقل میشه!
نمی خوام بگم آدم خیلی قدرتمندی هستم اما تمام تلاشمو می کنم که این زنجیره همین جا پیش من تموم بشه.
نکته جالب این قضیه اینه که این اتفاقات بین آدم های کم سن و سال و بی تجربه نیفتاده بلکه همه آدم های این ماجرا تحصیلکرده در سطح فوق لیسانس به بالا هستند که از لحاظ اجتماعی موقعیت بسیار چشمگیری دارند.
گاهی وقتا نگران میشم وقتی این آدما رو میبینم، آیا واقعاً آدم مناسب پیدا میشه؟! این داستان ها رو شاید بد هم نباشه اون افرادی که همیشه دختری که سنش بالا رفته و ازدواج نکرده بخونن، شااااااااااااید کمی بشه احتمال داد که اون دختر ایرادی نداره، فقط دنبال شریک مناسب میگرده.
" تنهایی خیلیییییییییییییییی بهتر از داشتن یه رابطه اشتباهه"
از همه شما دوستان گلم ممنونم که به من کمک کردید تا بهتر و مطمئن تر بتونم تصمیم بگیرم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)