سلام و درود به هرکی اینو میخونه.
من مدتی قبل این تاپیکو زدم, متاسفانه دوستان لطفشونو شامل حالم نکردن به جز یک نفر که خیلی ازش ممنونم. حالا توی این مدت به لطف خدا من تونستم مشکلمو تا حد زیادی حل کنم. الان اون اقا پسرو توی دانشگاه میبینم بدون اینکه حس خیلی خاصی بهش داشته باشم. هرچند نمیشه گفت کاملا کاملا بی تفاوتم, بالاخره هنوز کمی حساسیت هست که فکر میکنم طبیعیه. اما خدارو هزار مرتبه شکر خبری از دلتنگی و یادآوری خاطرات و... تقریبا نیست.
اما روزای خوشی رو نمیگذرونم. علتشم اینه که زندگی من از وجود آدمها خالیه. در حقیقت فقدان آدم دارم!
خانواده عزیز و خوبم با شرایطی روبرو شده که هرکسی مجبوره درگیر کار خودش باشه. پدرم صبح تا شب بیرون, برادرم خارج از کشور, خواهرها دانشجوی شهر دیگه. دوستای زیادی دارم اما همونطور که در پستهای قبلم گفتم اصلا دوستی هام رضایت بخش نیستن و حتی حرف خاصی هم با دوستام نداریم غیر از حرفای خاله زنکی و... که من هیچ علاقه ای بهشون ندارم.
خیلی بی انرژی شدم. برای اولین بار توی زندگیم احساس تنها بودن دارم. دلم میخواد آدمایی باشن که برام مهمن و براشون مهمم, با هم حرف مشترک داشته باشیم, تفریح مشترک داشته باشیم, رشد مشترک داشته باشیم...
خودمو با کتاب و درس و دنیای مجازی مشغول میکنم. اما اینا که جای آدم ها رو پر نمیکنن.
خیلی بی انرژی شدم. مخصوصا جریان اون اقا پسر هم به این احساس دامن زد و هرچند داستانش تموم شده, اما پس لرزه هاش اینطوری روی زندگیم باقی مونده.
دوستان خواهش میکنم اگه میتونین کمک کنین. من به امید کمک اومدم این سایت و اینهمه تایپ کردم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)