مهر باران عزیز شما خیلی دقیق مطالب رو میخونید و دقت کافی دارید امیدوارم که موفق بشید

عزیزم درسته که تفاوت بین خونواده ی شوهر من و شما اسمون تا زمینه اما به نظر من مشکل مشترک هستش و اونم دخالت بیش از حد خونواده ی همسر هستش به نظرم شکلش خیلی مهم نیست من براتون مثال اوردم و گفتم تا میتونید به هر شکلی که شده باید راه دخالت رو ببندید تامیتونید محافظه کارانه و زیرکانه اینکارو بکنید اما یه جاهایی هم دیدی نمیشه خیلی جدی و رک مثل همون مثال دعوت مهمونها یا مثال هایی ازین دست اما فراموش نکنید که نباید همه چیزو بسپرید دست همسرتون بهتون گفتم که مردا دوس ندارن مقابل خونوادشون بایستن حتی اگر باورداشته باشن که کاملا مقصرن

شما خودتون باید زیرک و زرنگ باشید و از کیان خونوادتون حفاظت کنید من همیشه میگم زنها باید گاهی مثل گل با طراوت ومهربون باشن گاهی مثل شیر غرنده و ترسناک

من که فکر میکنم نحوه ی رفتار خودتون موجبات اون دخالتهارو فراهم کرده اگر دیگران نمیفهمن و متوجه جایگاه خودشون و شما نیستن شما چرا میپذیرید شما که جایگاه خودتونو میدونید شما که میدونید خونت متعلق به توه زندگیت متعلق به توه پس نذارید براتون تصمیم بگیرن ابتدا محترمانه و محافظه کارانه نشد از راههای دیگه

من حرف شمارو قبول دارم و میدونم که ادمها متفاوتن رفتارشون متفاوته اما کسی زیرکه که قلق ادمارو در بیاره

شما وقتی خونواده ی همسرتو عادت میدی هفته ای دوبار بری دیدنشون معلومه یه بار نری صداشون در میاد
شما مدیریت رابطتونو از دست داده بودین کاری میکردین که بقیه (همسر و خونوادش) راضی باشن از طرفی ارتباط با خونواده ی خودتم کم کردی باز برا رضایت بقیه شما باهمین کارهای کوچیک بهشون نشون دادی که میتونن براتون تصمیم بگیرن

داشتن بچه ی کوچیک میتونست بهانه ی خوبی باشه که دیدارهارو اول هفته ای یکبار و بعدها حتی تا دو هفته یکبار بکنید اما همونطور که گفتم خوبی و سادگی و سازشکاری بیش از حد شما باعث شد میدونو خالی کنید و فرمون زندگیتونو بدین دست بقیه

وقتی میدیدید که اینقدر رابطه باهاشون اسیب زاست باید جلوشو میگرفتید و کمش میکردید
سیاست چماق و هویج خیلی جاها تو زندگی کاربرد داره

من هروقت میرفتم خونه ی خونواده ی شوهرم و بهم بی احترامی میکردن درسته جواب نمیدادم اما دفعه ی بعد دیرتر میرفتم خونشون مثلا اگه دو ماه یه بار دو سه روز میرفتیم خونشون میکردمش پنج ماه یه بار و به همسرمم اصلا نمیگفتم به این دلیله بهانه میاوردم بهانه هایی که به ظاهر منطقی باشه الان هشت ماهه که نرفتیم

چرا؟؟؟ خدا بالای سر ماو شاهد هست که من نهایت تلاشمو کردم که ارتباط محترمانه ای ایجاد و حفظ بشه وقتی دیدم رفتارشون از تحمل خارجه مجبور به کم کردن ارتباط شدم و اینکارو به هر قیمتی میکنم تا اینکه دوباره نشونه ای ببینم از خونوادش که متوجه رفتارشون هستن بعد دوباره ارتباطمو زیاد و فاصله رو کم میکنم اگر قرار باشه همه دنیا هرجور دلشون میخواد رفتار کنن و ما همیشه کوتاه بیایم و به ساز بقیه برقصیم دیگه واویلا

پس بازم این حرفها تکرار مکررات بود اما حس کردم باید بازم یه جور دیگه بیانش کنم

اما راجع به نیاوردن پسرتون درسته گفتیم زیرک و زرنگ وتیز باشید و سریع اعتماد نکنید اما قرار نشد مدامم دچار تردیدو بی اعتمادی بشید

من هرچی فکر کردم دیدم خیلی دلیل انچنانی نمیتونه داشته باشه شاید واقعا بخاطر ترس از سرماخوردگی دوبارش باشه که نمیارتش و دلیل اینکه شما بگی نباید اعتماد میکردمو نمیفهمم

شادم چون خونوادش اطلاع ندارن از این ارتباط دوباره ترسیده با اوردن پسرتون متوجه داستان بشن نمیدونم اما به نظرم خیلی رو این قضیه برا دفعه اول حساس نشید اما تو ذهنتون باشه اگر تکرار شد دلیل واقعیشو متوجه بشید

براتون بهترینهارو ارزو دارم