امروز که... امشب احساس خوبی دارم. چون...
داشتم برای خودم غصه میخوردم که چه فکرهای دراماتیک که در مورد مردن نداشتم اما حالا باید روی قبرم بنویسن آنفولانزا. تازه احتمالا خوکی. بمیری هستی که هم زندگیت کمدی بود هم مرگت... اما مادرم اومد و برام یه آش خوشمزه درست کرد و از مرگ حتمی نجاتم داد. زنده شدم در حدی که حتی نمیتونم بخوابم!
رئیسم "فقط یه کمی" غر میزنه و میزاره هرچقدر دلم میخواد یواش باشم. دیر که میکنم بهم زنگ میزنه، بارون که میباره میاد دنبالم. همیشه بهم شکلاتهای خفن میده... کم مونده شبا برام قصه هم بگه که یه وقت قهر نکنم برم.
احساس خوبی دارم چون اتفاقی افتاد که اگر دوسال پیش میفتاد محال بود بتونم خودم رو کنترل کنم. اما اون روز فقط خودنویسم افتاد، خم شدم برش داشتم، بغضمو قورت دادم و تموم شد. با خودم فکر کردم چقـــدر بزرگ شدی بچه! خوبه که هنوز همون هستی سابق نیستی. خوبه که عمیق دردهات توی وجودت گم میشن. گرچه به قول یکی سِر شدی؛ اما خوبه.










علاقه مندی ها (Bookmarks)