مرسی از راهنماییات.
آره خیلیییییییییییییی حساس شدم اینطوری نبودم که هرکی هرچی بگه زود بهم بربخوره ولی حالا چرا.وحشتناک شده اخلاقم. به شدت مثل همسرم پرتوقع شدم و با کوچکترین حرف و ناراحتی ای زود بهم میریزم و دست و پام یه لرزش میفته. حرفاتو قبول دارم در مورد خودم.نقش زن آویزان رو هم قبول دارم. فکر میکردم فرار میکنه از دستم....[IMG]file:///C:/Users/1393/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image001.gif[/IMG] همه رو قبول دارم ولی خیلی بچه بودم موقع ازدواج. خب اینم خیلی تاثیر داره (میدونم من خودمو پشت سن کمم موقع ازدواج پنهان کردم)
من: خیلی حساس و الان نازک نارنجی، بدون احساس به همسرم ، سردی در رفتار پیدا کردم، دیدن و ندیدنش دیگه برام فرقی نمیکنه، دوست دارم انتظاراتمو برآورده کنه ولی نمیکنه،تازگیا نه ولی قبلا خانوادش رو خیلی دوست داشتم براشون از جون و دل مایه میذاشتم اما الان به زور میرم دیدنشون چون در حقم بدی خیلی کردن(نه این که بگین تو باز حساسیت به خرج دادی نه..رفتار خوبی با خانواده من تو جمع نداشتن و در یک کلمه یه بار دعوتشون کردیم آبرومون رفت و کارای دیگه...) ولی به شدت مهربون هستم.دوست ندارم کسی ازم ناراحت بشه(اینا رو دیگران میگن) خوش اخلاقم . از اول ازدواجم همسرم رو خیلی دوست داشتم و هر لحظه دیدنش برام آرزو بود اما الان احساس پشیمونی دارم تو ازدواجم و فکر میکنم با موقعیت و خانواده من مورد خیلی بهتری برای ازدواج میتونستم داشته باشم.
همسرم: پرتوقع، اگر یه ذره خلاف میلش عمل کنی آبروریزی میکنه براشم فرقی نداره کی دور و برته، بسیار بددهنه موقع عصبانیت زودم عصبانی میشه، همیشه منو از خانوادش جدا دیده و هرچی سعی کردم براشون مثل دختر باشم میگفت تو برای ما غریبه ای، کلا سعی میکرد باهم خیلی نباشیم مثلا هرجا میخواستیم بریم من دوست داشتم باهم بریم ولی اون میگفت نه من نمیتونم بیام با تو خودت برو بعد من میام، یا مثلا مسافرت های خانوادم رو اصلا محل نمیذاشت و منو مجبور میکرد میرفتم ولی موقعی که نبودم اونقدر غر میزد که من از رفتنم پشیمون میشدم ولی خودش کلی بهانه میاورد که نیاد اما برای خانواده خودش هنوز حرف از دهنشون در نیومده کارو بار ش رو مرتب میکرد که بره سفر و من خیلی ناراحت میشدم. بسیار خانواده دوسته ولی خانواده خودش.خواهرش جلوی خودش بری یه شوخی من به من بی احترامی کرد ولی انگار نه انگار .من جا خوردم ولی این آقا اصلا بهش بر نخورد در حالیکه من مدتی بعد از این ماجرا از کار خواهرش انتقاد کردم به من میگفت تو چیکاره ای که حرف میزنی!!!!!!!!!!!!!!! پدر و مادرش رو تخم چشماش جا دارن خونه خودشون اگر حتی یه کار کوچیک باشه میگه بدین دنیا انجام میده در حالیکه من یه بار تو خونه خودمون یه کاری ازش خواستم گفت بده خواهر و برادرت انجام بدن!!! به شدت مغروره.نمیدونم شاید من صمیمیت رو اشتباه گرفتم ولی تا باهاش صمیمی میشم زود پسم میزنه و دوست داره دور باشه. تو جمع خانوادگیشون همه با همسراشونن ولی این آقا با اوناست نه با من.... دیگه تا اینجا یادم اومد. امیدوارم به درد بخوره این حرفا.......مرسی از راهنماییات.
آره خیلیییییییییییییی حساس شدم اینطوری نبودم که هرکی هرچی بگه زود بهم بربخوره ولی حالا چرا.وحشتناک شده اخلاقم. به شدت مثل همسرم پرتوقع شدم و با کوچکترین حرف و ناراحتی ای زود بهم میریزم و دست و پام یه لرزش میفته. حرفاتو قبول دارم در مورد خودم.نقش زن آویزان رو هم قبول دارم. فکر میکردم فرار میکنه از دستم....[IMG]file:///C:/Users/1393/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image001.gif[/IMG] همه رو قبول دارم ولی خیلی بچه بودم موقع ازدواج. خب اینم خیلی تاثیر داره (میدونم من خودمو پشت سن کمم موقع ازدواج پنهان کردم)
من: خیلی حساس و الان نازک نارنجی، بدون احساس به همسرم ، سردی در رفتار پیدا کردم، دیدن و ندیدنش دیگه برام فرقی نمیکنه، دوست دارم انتظاراتمو برآورده کنه ولی نمیکنه،تازگیا نه ولی قبلا خانوادش رو خیلی دوست داشتم براشون از جون و دل مایه میذاشتم اما الان به زور میرم دیدنشون چون در حقم بدی خیلی کردن(نه این که بگین تو باز حساسیت به خرج دادی نه..رفتار خوبی با خانواده من تو جمع نداشتن و در یک کلمه یه بار دعوتشون کردیم آبرومون رفت و کارای دیگه...) ولی به شدت مهربون هستم.دوست ندارم کسی ازم ناراحت بشه(اینا رو دیگران میگن) خوش اخلاقم . از اول ازدواجم همسرم رو خیلی دوست داشتم و هر لحظه دیدنش برام آرزو بود اما الان احساس پشیمونی دارم تو ازدواجم و فکر میکنم با موقعیت و خانواده من مورد خیلی بهتری برای ازدواج میتونستم داشته باشم.
همسرم: پرتوقع، اگر یه ذره خلاف میلش عمل کنی آبروریزی میکنه براشم فرقی نداره کی دور و برته، بسیار بددهنه موقع عصبانیت زودم عصبانی میشه، همیشه منو از خانوادش جدا دیده و هرچی سعی کردم براشون مثل دختر باشم میگفت تو برای ما غریبه ای، کلا سعی میکرد باهم خیلی نباشیم مثلا هرجا میخواستیم بریم من دوست داشتم باهم بریم ولی اون میگفت نه من نمیتونم بیام با تو خودت برو بعد من میام، یا مثلا مسافرت های خانوادم رو اصلا محل نمیذاشت و منو مجبور میکرد میرفتم ولی موقعی که نبودم اونقدر غر میزد که من از رفتنم پشیمون میشدم ولی خودش کلی بهانه میاورد که نیاد اما برای خانواده خودش هنوز حرف از دهنشون در نیومده کارو بار ش رو مرتب میکرد که بره سفر و من خیلی ناراحت میشدم. بسیار خانواده دوسته ولی خانواده خودش.خواهرش جلوی خودش بری یه شوخی من به من بی احترامی کرد ولی انگار نه انگار .من جا خوردم ولی این آقا اصلا بهش بر نخورد در حالیکه من مدتی بعد از این ماجرا از کار خواهرش انتقاد کردم به من میگفت تو چیکاره ای که حرف میزنی!!!!!!!!!!!!!!! پدر و مادرش رو تخم چشماش جا دارن خونه خودشون اگر حتی یه کار کوچیک باشه میگه بدین دنیا انجام میده در حالیکه من یه بار تو خونه خودمون یه کاری ازش خواستم گفت بده خواهر و برادرت انجام بدن!!! به شدت مغروره.نمیدونم شاید من صمیمیت رو اشتباه گرفتم ولی تا باهاش صمیمی میشم زود پسم میزنه و دوست داره دور باشه. تو جمع خانوادگیشون همه با همسراشونن ولی این آقا با اوناست نه با من.... دیگه تا اینجا یادم اومد. امیدوارم به درد بخوره این حرفا.......








علاقه مندی ها (Bookmarks)