ممنون بخاطر وقتی که گذاشتید
در مورد اون اما که خانم شیدا پرسیدند باید بگم که منظورم این بود که با شرایط بوجود امده بی خیال حتی یه تعارف خشک و خالی هم می شم.
البته لازمه قبل از هر چیزی و قبل از اینکه ذهن ها از اینکه دید منفی نسبت به همسرم در نظر ها ایجاد بشه و نظر کارشناسی شما منحرف بشه بگم که در مورد توضیحاتی که دادم چه در مورد خانواده خودم و یا رفتن خود پدرم به محل کارش ، همون قدر که من اصرار بر این داشتم که ایشون با ما بیاد، همسرم هم اگه بیشتر اصرار نکردن کمتر هم اصرار نداشتن، و یا محبت همسرم به خانوادم ، و ... هیچ کدوم رو نباید نادید گرفت، یعنی به این شکل نبوده که در این مدت بی احترامی و یا حتی کم احترامی، از سمت همسرم به خانواده من انجام گرفته باشه. و من در حال انجام این کارا باشم. یعنی مادر من مثل دختر خودش با همسرم برخورد می کنه و اگه بیشتر از اون دوستش نداشته باشه کمتر هم دوستش نداره. و اینا نشانگر اینه که همسرم هیچ گونه کم احترامی هم نداشته که اگه داشت قبل از خانواده خود من عکس العمل نشون می دادم.
هدفم از عنوان این موضوع (رفتن خود پدرم ) این نبود که ما ازشون خواستیم و یا حتی اصرار بر امدنشون نداشتیم تا به اصطلاح استقلالمون حفظ بشه ، نه ، منظورم این بود که حتی زمانی که ما توی خونه پدرم اینا هم که بودیم کوچکترین محدودیت از باب اسقلالمون نداشتیم حتی در این حد.
منظورم از مطرح کردنش تفاوت شرایط بود که داشتیم و شرایطی هست که توش قرار داریم (از نظر استقلال).
(موضوع نیومدن ایشون صرفاً تصمیم خودشون بود و اواخر با اصرار ما قبول کردند)
رفتار همسرم در همه حالات از نظر من و حتی از نظر سوم شخص فردی با محبت، رفتاری سنجیده و ... بوده و من به هیچ وجه نه گلایه ای از اخلاق و رفتار همسرم دارم و نه داشتم . صحبت من چیز های دیگه ای هست که عنوان کردم حتی در مورد خصوصیات همسرم من در اون نامه اینو نوشته بودم که
"من نیز با خانواده همسر مشکل دارم اما با این تفاوت که همسر من انسانی با درک بسیار بالاست و تنها دلگرمی بنده نیز فقط و فقط این درک بالای همسرم بوده"
گفتم من این تاپیک رو ایجاد کردم تا رفتارم رو اصلاح کنم. یعنی از نظر خودم این کارایی که من برای خوشحال کردن همسرم انجام دادم غیر منطقی نیست اما با توجه به اینکه بازخورد لازم رو خانواده همسرم ندیدم پس مطمئنم ادامه این رفتارهای خودم، اشتباه هست.
و در مورد اینکه من باعث شدم که این رفتار اونا اینشکلی ادامه داشته باشه باید بگم، نه. چون اون موضوع هدیه عیدی برای همون روزهای اول عقد ما بوده و ربطی به این نداره که من مسببش بوده باشم.
اینکه بعد هر موضوع من اعتراض کنم و بعدش اونا تشکر کنن و ... که خودتو گول زدنه. من بحثم گدایی محبت و بزرگی نیست که.
برای مثال میگم بعد اون تصادف، (چون توی یه شهر دیگه اتفاق اافتاده بود 100 کیلومتری شهر خودمون) حتی همسایه های ما برای چند بار برای عیادت امدن بیمارستان.
بعد فوت مادر بزرگم دو تا از همون همسایه ها که از هفت پشت به ما غریبه ترن هر کدوم یه چک 5 میلیون تومان داده بودن به پدرم که توی روزای سخت دستش خالی نباشه و مراسمات رو رد کنه. که پدرم تشکر کرده بود گفته بود نه پول هست.
معاشرت ما با فک و فامیل و حتی با همسایه ها به گونه ای نیست که شان و منزلت پایینی داشته باشیم وضع مالی خاصی نداریم اما احتراماتمون سر جاشه.
فک کنم زیاد نوشتم؛
ولی یه خورده هم تحمل کنید
حالا برسیم سر بازخورد های بنده نسبت به این رفتار ها که خودم هم قبول دارم که بسیاریشون مناسب نیستند اما:
من و همسری وقتی با هم هستیم هیچ گونه مشکلی نداریم (مثل خیلی از زن و شوهر هاییم اگه دلخوری هم بینمون پیش بیاد کمتر از یه ساعته) اما بنده نیز انسانم وقتی این رفتار ها رو می بینم صرفاً سکوت می کنم، با خانواده همسرم جوش نمی خورم، معمولاً وارد بحث هاشون نمیشم بجز یه برادر خانم بزرگم که بچه آقایی هست با بقیه خانواده ایشون گرم و با روح صحبت نمی کنم (به خدا قسم نه اینکه از قصدم بی احترامی باشه و نخوام گرم باشم. می خوام، اما نمی تونم) چون واقعاً رفتاراشون هیچ جایگاهی رو برای من بعد از ازدواج ایجاد نکرده، با توجه به اینکه فاصلمون تقریبا200 کیلومتر هست اگه بریم بیش از یه شب نمی مونم (البته دوست هم ندارم که بمونم) و اگه نیاز باشه همسرم چند روز می مو نه و بعداً میرم دنبالش. (این پیشنهاد خودم بوده و مشکلی باهاش ندارم کلاً دوست ندارم داماد خونه مادر زن پلاس باشه.)
و خب این رفتار های بنده همسرم رو عذاب میده. و البته پدر همسرم به من میگن که تو مثل پسر مایی و چرا غریبی می کنی اما من در عمل ذره ای حرکت برای اثبات این حرفشون ندیدم و همسرم هم میگه که اونا تو رو دوست دارن و این تو هستی که باعث سردی رابطه میشی.
یعنی عذاب دو طرفه!!!
حالا باز برسیم سر نسخه شما
الان باید چی کار کنم که هم خودم رضایت از زندگی داشته باشم و هم زندگی بر این منوال ادامه پیدا نکنه که به گول همسرم ادامه اینجوریش کم کم میشه آتش زیر خاکستر.
چون الان همسرم به خاطر رفتار نادرست من نسبت به خانوادش گلایه داره و گلایه هاش نا بجا هم نیست اما دلایل این رفتار هم گلایه های منه که باعث ایجاد این رفتار شده. من توی پست قبلی عنوان کردم که خلق و خوم عوض شده. و از طرفی خودم هم خیلی از رفتار هام رو دوست ندارم.
برای مثال دوست ندارم بزرگتر حرفی بزنه و من هیچ ترتیب اثری بهش ندم نه صرفاً به خاطر حفظ احترام اون، بلکه بخاطر عقاید درونی خودم. دوست ندارم بر و بر نگاه کنم و یه تعارف خشک و خالی نزنم که خونه ما هست ، چه نیازی به خوابگاهه، اما نزدم. من یاد نگرفتم مهمون رو از خونه بیرون کنم، اما هر جور نگاه کنی طرف مقابل باید خودش متوجه باشه، پریشب توی فیلم کیمیا وقتی خانوادش می خواستن برن خرمشهر و کیمیا در مورد مدرسه برادرش پرسید و مادرش گفت یه کاریش می کنیم، کیمیا گفت شما میرید خرمشهر بزارید چند وقت بیاد پیش ما جواب مادر کیمیا این بود که نه، کجا بیاد، خونه یه زوج جوان!!!
اینا هم تیکه هایی از درد و دلم به خانومم بود
" چند روز پیش به شدت دلم تنگ این بود که ای کاش من نیز میونه خوبی با پدر همسرم داشتم (با هم رفیق بودیم) و حرف هم رو متوجه می شدیم. الان با هاش یه بیرونی می رفتیم و با هم صحبتی می کردیم، حیف نیست، مگه چند سال قراره زندگی کنیم، و یا چند روز پیش که یکی از همکارای خانوم، از روابط همسرش با پدرش صحبت می کرد و می گفت خیلی با هم رفیقند. واقعاً حسودیم شد. و یا عیضاً یکی از خانم های اداره که سن و سالش زیاده و با توجه به اینکه هم واحدی خانوم من هم هست وقتی به شوخی منو داماد واحدشون صدا می کرد و نقش مادر خانم رو واسه من بازی می کرداز ته اعماق حسرت نداشته هامو خوردم."
عذر خواهی مجدد بخاطر طولانی بودن پست ها








علاقه مندی ها (Bookmarks)