باغبان عزیز جلسه مشاوره که رفتم مشاور بهم گفت من کودک درونم غالبه......
یه کودک مطیع و گوش بفرمان که همه ش در پی راضی کردن بقیه س .....
گفت که مردم خیلی تیزن و کسی رو که کودک درونش غالب باشه زود تشخیص میدن و متاسفانه بهش بها نمیدن و دوستشم ندارن.....
دقیقا همین طوره....
خب من اگه بخام بعنوان یه میزبان یه چای واسه همسایه م بیارم......
اولا ازوقتی که در رو بازکردم و شروع به سلام و احوالپرسی میکنم...انگار یه آمپول فوق قوی استرس توی وجودم تزریق میشه.....پاهام بی حس میشن.....
فقط میخام تندتند یه چیزی بگم که یخورده استرسم کم بشه....بعدش کل وجودمو انگار وزنه ده تنی بسته باشن....گیج و منگ میشم.....
- - - Updated - - -
نفسم بشدت بند میاد ...طرف مقابلم اگه حرفی بزنه اصلا متوجه حرفاش نمیشم.....فقط سراپا گوش بزنگم و دوست دارم از اون موقعیت فرار کنم و به گوشه ای پناه ببرم.....
کارا و رفتارا و حرکاتم شتابزده س.....
با خودم فک میکنم که الان طرف مقابلم میگه این چقد بی دست و پاست.....
چقد خشک و غیر جذابه....حرف زدن بلد نیست.....
گرم و دوست داشتنی نیست.....
پذیرایی کردن رو بلد نیست.....
- - - Updated - - -
همه ش فک میکنم طرف مقابلم خیلی خیلی از من جذابتر ...کاربلدتر...اجتماعی تره.....
همه ش تو ذهنم میگم ببین الان میخای پیش دستی رو بذاری دستات نلرزه ....بعد ش با کمال تاسف موقع پذیرای رعشه میگیرم.... مغزم درگیر گریز و فرار شدیدی میشه....تمام این افکار باعث میشه که بشدت عبوس و اخمو بشم....مرتب توی ذهنم خودمو محاکمه میکنم که چرا باید یه کار ساده مثل پذیرایی کردن اینقد برام سخت باشه....
چرا من اینقد بی عرضه م که یه همچین کار پیش پا افتاده ای باید برام عذاب الیم باشه......
- - - Updated - - -
هر موقعیت مهمانی یا رویارویی اینچنینی با دیگران به اندازه یه هفته از من انرژی میبره....انگار وزنه چند تنی رو یه هفته رو کولم اینور و اونور برده باشم....
دچار سردرد شدید میشم....
مرتب تو ذهنم خودمو محاکمه میکنم که آخه چرا باید اینقد بی عرضه باشم....چرا کاری که واسه بقیه عین آب خوردنه برای من اینقد ثقیله.....
چرا نباید اعتماد بنفس داشته باشم......
در تنهایی خودمو قبول دارم....اما کافیه توی یه جمع سه نفره قرار بگیرم....
اونموقع خودمو پست ترین خنگ ترین و بی دست و پاترین موجود عالم میدونم....همه رو از خودم بالاتر و بهتر میبینم.....
- - - Updated - - -
متاسفانه حرمت نفس ندارم.....مرتب در پی اینم که بقیه ازم راضی باشن....اما هر چقد که بیشتر تلاش میکنم بیشتر پس زده میشم.....حرصم میگیره وقتیکه بیش از حد مراقب اعمال و رفتارم هستم که کسی ازمن نرنجه...کسی از من نارحت نشه....خیلی میترسم از طرد شدن.....خیلی وقتا بخاطر خوشایند اطرافیانم از حق و حقوق خودم و دخترم و شوهرم گذشتم....
اما در مقابل همون اطرافیانم خیلی راحت خودشونو اواویت قرار میدن.....و هر رفتاری که دلشون بخاد باهام دارن..و هیچوقت این وسواسو مث من ندارن که نکنه این رفتارو داشته باشم به طرف مقابل بربخوره.....
- - - Updated - - -
وای خیلی حرف زدم....
فک کنم واسه امروز کافی باشه....
منتظر راهکارا و نظرات شما دوستان خوب مجازی و بخصوص کارشناسان محترم سایت هستم......









علاقه مندی ها (Bookmarks)