سلام ستاره زیبا گرامی

آره خودمم در حین جلسه فهمیدم چقدر خوب شد ، به احتمالات ذهنیم در موردشون کمی دستور توقف دادم و فرصت آشنایی دادم که اگر دست خودم بود و خانواده دخالت نمیکرد شاید دلخوری هم پیش می امد که این اتفاق و مدیون شما و دوستانم و خانواده و اطرافیانم هستم که باعث شدید من منطقی تر فکر کنم و اجازه ندم احساسات و هیجانات منفی باعث یک تصمیم هیجانی و عجولانه بشه.

نه عزیزم یک ماه دیگه 25 سالم و هم میشه ، ولی از 22 -21 دیگه خواستگار راه دادند که بهانه میگرفتم ، چون واقعا قصد ازدواج نداشتم مامانم گویا قصد عروس کردنم و نداشت خودشون هم باهام راه می امدن ولی دیگه از تابستون 94 که 24 سالم شد دیگه مامانم به راحتی در رد کردن خواستگار باهام همکاری نمیکردن البته خودمم کمی جدی تر شدم ولی نمیدونم چرا وقتی به مراحل بالاتر میرسه یک هو حالت دفاعی شدیدی میگیرم.

حالا مسله فامیل بودن و اختلاف و سعی میکنم مهارت هامو اینقدر بالا ببرم که همچین اتفاقی نیوفتاده طرف مقابلمم از من خیلی منطقی تر و با مهارت تر هستن که انشالله اتفاق نیوفته.

ولی مشکلی که باهاش مواجه شدم بحث روک بودن زیادی خودمه ، من خیلی روکم هرچی ازم میپرسند نمیتونم واضح و روک حرفم و نزنم ! ولی مشکلاتی پیش آمده که حس کردم اول مثیکه نباید خیلی روک صحبت کنم باید کمی طرف هم بسنجم که ظرفیت هر حرف روکی و دارند یا خیر.
آیا برداشت اشتباه صورت میگیره یا خیر.

ولی با خودم دچار تردید شدم ، که در آینده دچار مشکل میشم یا نه، چون من همیشه حرفامو روک میزنم.

بعد هنوزم نمیتونم به علت فامیل بودنشون باهاشون راحت اونم در خصوص مسایل ازدواج صحبت کنم ، نمیدونم با این مشکلم چکار کنم !

بازم ممنون از نظرت.