[quote=اسیر سرنوشت;402260]سلام خواهرم،
نزار اول زندگی به خاطر این مسایل پیش پا افتاده زمینه اختلاف با شوهرت مهیا بشه... من خودم یک مرد هستم، آرزو داشتم وقتی ازدواج می کنم همسرم به عنوان یک عضو جدید به خانوادم اضافه بشه، عضوی که در کنار خانوادمم اولویت اول باشه ... دوست داشتم همسرم به خانوادم احترام بزاره باشون گرم باشه رفت و آمد کنه... اگه اینطور بود و صبوری و گذشتشو در مقابل اشتباهات خانوادم می دیدم براش از جون مایه میزاشتم به اندازه همه کسم دوسش داشتم ولی افسوس که آدم از هرچی بترسه سرش میاد... الان به خاطر رفتارایی که همسرم در مورد خانوادم داشته ازش متنفر شدم...[/quote
سلام... من این روزا به خاطر کمبود وقت متاسفانه زیاد نمیتونم بیام همدردی...امروز اتفاقی این تاپیکو خوندم تصمیم گرفتم تجربه شخصیمو در اختیار دوستان بذارم... مخصوصا وقتی نوشته اقای اسیر سرنوشت رو خوندم ... پس امیدوارم مفید دوستان واقع بشه.
سه ساله از زندگی مشترکمون میگذره و میتونم بگم مهم ترین موضوعی که از اول زندگی تا به الان ذهن من رو به خودش مشغول کرده نحوه ارتباط شوهرم با خانوادش و نحوه برخوردش با اونها در دفاع از من.
اقای اسیر سرنوشت من به عنوان یک خانم و کسی که به خاطر نداشتن اطلاع کافی بهترین روزهای زندگیم فدای ندونم کاری هام شده بهتون میگم...
نه فقط من بلکه خیلللللللللی از خانم ها وجود این جس در وجودشون کااااملا طبیعیه..... چقدر دلم برای خانمتون میسوزه وفتی که میبینم حرفهایی که اون بهتون زده دقیقا حرفهای دل من به شوهرم بود ولی جیف که شوهرم هیچوفت نتونست عمق حرفهای منو بفهمه.... و الان من تنها با بالا بردن شناخت خودم نسبت به این موضوع دارم برخورد میکنم...
خانم ها چرا بیشتر با مادرشوهرها و خواهرای شوهرشون مشکل دارن؟؟ تا حالا به این موضوع فکر کردین؟ چون اونا هم مثل خودشون هستن.... چون من دقیقاااااا جس مادرشوهرمو به خودم و شوهرم میفهمم... چون میتونم بفهمم کجاها مادرشوهرم برام نقش بازی میکنه و کجاها جدی جدی دوستم داره....
جالا سادگی و اشتباه من این بود که با صداقت تمام اینها رو به شوهرم میگفتم.... چرا؟ چون هدف اونها رو میدونستم چیه.. زن ها حس حسادت همدیگه رو خوب میتونن متوجه بشن.... خواهر شوهر اگه حرفی میزنه چون حسادت میکنه... و خانم وچون وابستگی شدیدی به شوهر داره در واقع به خاطر ترس از دست دادن شوهر میخواد اونها رو کنار بذاره.... دلش میخواد رابطه کم بشه... میدونید چرا؟.. چون رن میترسه ... چون داره میبینه چطور اطرافیان شوهر تلاش میکنند اونو به سمت خودشون جذب کنند.... خوب اگه شوهر به سمت اونا بره که ....خیلی بد میشه... چرا؟.. چون حمایتش از خانم کم میشه و به سمت اونا میره.............. پس تمام اینها به خاطر ترسیه که تو وجود اون خانم وجود داره.... هر چند خود من میدونم که اصلا نباید ترسید.... ولی کنترل این ترس کار خیلی سختیه....
پس اقای به دنبال خوشیختی فکر نکنید اگه خانمتون رو طلاق دادین کس دیگه ای خیلی راحت میتونه کنار بیاد با همه چیز.... خیلی مطمئن بهتون میگم که نقش مرد اینجا خیلی مهمه.... حالا تصور کنید با وجود تمام این ترسها و دلهره خانمتون شما بیاین بهش بگید: من خانوادمو تحت هیچ شرایطی ترک نمیکنم... وااااااااااااای خیلی سخته این حرف برای یه خانم تو چنین موقعیتی....
خواهش میکنم اقایون محترم توجه کنن اگه ما خانم ها میگیم نرو خونه پدرت یا خواهرت هدفمون این نیست که بگیم اونا بدن.... بله شاید در ظاهر به شما بگیم که اونا بدن... ولی باااااااااااااااااااااااا اور کنید اصلا اینطور نیست.... ما خانم ها احساس خطر میکنیم و به خاطر از بین بردن این خطر به چنین راههای اشتباهی متوسل میشیم...
پس اقایون تو این شرایط فقط باید بگن: باشه چششششششم هرچی شما بگی.... مگه ار خانمم مهم تر کسی هم هست...زن تو این شرایط منتظر شنیدن چنین حرفهاییه.... نه اینکه واقعا هدفش این باشه که اونا بدن و نباید بریم خونشون و ... اون وقت تو یه زمان دیگه بهش بگی خانمم عزیزم به نظرت درسته من اصلا باهاشون نخوام رفت و اومد کنم؟ بهش بگی: من تو رو خیلی دوست دارم و میدونم اونقدر قلب بزرگی داری که راحت میتونی ادما رو ببخشی و به خاطر این بخششت ممنونم و ...
من قوووووووووووول میدم اگه اقا این کارها رو بکنه اصلا خود به خود اون خانم چه بسا خودش بعدا پیشنهاد بده
پس خواهش میکنم از اقایون که اینجور حرفهای خانمشون رو دلیل بر اینکه ادم بدی باشند ندونن.... اونا فقط کمی احساس خطر کردند و وظیفه شما اینه که این احساس رو از بین ببری با روش درست.
و شما خانومی که تاپیک ردی امیدوارم منو ببخشی که زیاد حرف زدم... ولی دوست خوب از من به شما نصیحت ... اینقدر سادگی نکن.... مردا مثل ما فکر نمیکنن... اگه بگی فلانی نیاد خونمون سربعا فکر میکنن تو ادم بدی هستی... پس لطقا کمی سیاست به خرج بده.... مثل من که تازه الان بعد سه سال زندگی فهمیدم باید چیکار کنم ...
- - - Updated - - -
[QUOTE=اسیر سرنوشت;402260]سلام خواهرم،
نزار اول زندگی به خاطر این مسایل پیش پا افتاده زمینه اختلاف با شوهرت مهیا بشه... من خودم یک مرد هستم، آرزو داشتم وقتی ازدواج می کنم همسرم به عنوان یک عضو جدید به خانوادم اضافه بشه، عضوی که در کنار خانوادمم اولویت اول باشه ... دوست داشتم همسرم به خانوادم احترام بزاره باشون گرم باشه رفت و آمد کنه... اگه اینطور بود و صبوری و گذشتشو در مقابل اشتباهات خانوادم می دیدم براش از جون مایه میزاشتم به اندازه همه کسم دوسش داشتم ولی افسوس که آدم از هرچی بترسه سرش میاد... الان به خاطر رفتارایی که همسرم در مورد خانوادم داشته ازش متنفر شدم...[/QUOTE
سلام... من این روزا به خاطر کمبود وقت متاسفانه زیاد نمیتونم بیام همدردی...امروز اتفاقی این تاپیکو خوندم تصمیم گرفتم تجربه شخصیمو در اختیار دوستان بذارم... مخصوصا وقتی نوشته اقای اسیر سرنوشت رو خوندم ... پس امیدوارم مفید دوستان واقع بشه.
سه ساله از زندگی مشترکمون میگذره و میتونم بگم مهم ترین موضوعی که از اول زندگی تا به الان ذهن من رو به خودش مشغول کرده نحوه ارتباط شوهرم با خانوادش و نحوه برخوردش با اونها در دفاع از من.
اقای اسیر سرنوشت من به عنوان یک خانم و کسی که به خاطر نداشتن اطلاع کافی بهترین روزهای زندگیم فدای ندونم کاری هام شده بهتون میگم...
نه فقط من بلکه خیلللللللللی از خانم ها وجود این جس در وجودشون کااااملا طبیعیه..... چقدر دلم برای خانمتون میسوزه وفتی که میبینم حرفهایی که اون بهتون زده دقیقا حرفهای دل من به شوهرم بود ولی جیف که شوهرم هیچوفت نتونست عمق حرفهای منو بفهمه.... و الان من تنها با بالا بردن شناخت خودم نسبت به این موضوع دارم برخورد میکنم...
خانم ها چرا بیشتر با مادرشوهرها و خواهرای شوهرشون مشکل دارن؟؟ تا حالا به این موضوع فکر کردین؟ چون اونا هم مثل خودشون هستن.... چون من دقیقاااااا جس مادرشوهرمو به خودم و شوهرم میفهمم... چون میتونم بفهمم کجاها مادرشوهرم برام نقش بازی میکنه و کجاها جدی جدی دوستم داره....
جالا سادگی و اشتباه من این بود که با صداقت تمام اینها رو به شوهرم میگفتم.... چرا؟ چون هدف اونها رو میدونستم چیه.. زن ها حس حسادت همدیگه رو خوب میتونن متوجه بشن.... خواهر شوهر اگه حرفی میزنه چون حسادت میکنه... و خانم وچون وابستگی شدیدی به شوهر داره در واقع به خاطر ترس از دست دادن شوهر میخواد اونها رو کنار بذاره.... دلش میخواد رابطه کم بشه... میدونید چرا؟.. چون رن میترسه ... چون داره میبینه چطور اطرافیان شوهر تلاش میکنند اونو به سمت خودشون جذب کنند.... خوب اگه شوهر به سمت اونا بره که ....خیلی بد میشه... چرا؟.. چون حمایتش از خانم کم میشه و به سمت اونا میره.............. پس تمام اینها به خاطر ترسیه که تو وجود اون خانم وجود داره.... هر چند خود من میدونم که اصلا نباید ترسید.... ولی کنترل این ترس کار خیلی سختیه....
پس اقای به دنبال خوشیختی فکر نکنید اگه خانمتون رو طلاق دادین کس دیگه ای خیلی راحت میتونه کنار بیاد با همه چیز.... خیلی مطمئن بهتون میگم که نقش مرد اینجا خیلی مهمه.... حالا تصور کنید با وجود تمام این ترسها و دلهره خانمتون شما بیاین بهش بگید: من خانوادمو تحت هیچ شرایطی ترک نمیکنم... وااااااااااااای خیلی سخته این حرف برای یه خانم تو چنین موقعیتی....
خواهش میکنم اقایون محترم توجه کنن اگه ما خانم ها میگیم نرو خونه پدرت یا خواهرت هدفمون این نیست که بگیم اونا بدن.... بله شاید در ظاهر به شما بگیم که اونا بدن... ولی باااااااااااااااااااااااا اور کنید اصلا اینطور نیست.... ما خانم ها احساس خطر میکنیم و به خاطر از بین بردن این خطر به چنین راههای اشتباهی متوسل میشیم...
پس اقایون تو این شرایط فقط باید بگن: باشه چششششششم هرچی شما بگی.... مگه ار خانمم مهم تر کسی هم هست...زن تو این شرایط منتظر شنیدن چنین حرفهاییه.... نه اینکه واقعا هدفش این باشه که اونا بدن و نباید بریم خونشون و ... اون وقت تو یه زمان دیگه بهش بگی خانمم عزیزم به نظرت درسته من اصلا باهاشون نخوام رفت و اومد کنم؟ بهش بگی: من تو رو خیلی دوست دارم و میدونم اونقدر قلب بزرگی داری که راحت میتونی ادما رو ببخشی و به خاطر این بخششت ممنونم و ...
من قوووووووووووول میدم اگه اقا این کارها رو بکنه اصلا خود به خود اون خانم چه بسا خودش بعدا پیشنهاد بده
پس خواهش میکنم از اقایون که اینجور حرفهای خانمشون رو دلیل بر اینکه ادم بدی باشند ندونن.... اونا فقط کمی احساس خطر کردند و وظیفه شما اینه که این احساس رو از بین ببری با روش درست.
و شما خانومی که تاپیک ردی امیدوارم منو ببخشی که زیاد حرف زدم... ولی دوست خوب از من به شما نصیحت ... اینقدر سادگی نکن.... مردا مثل ما فکر نمیکنن... اگه بگی فلانی نیاد خونمون سربعا فکر میکنن تو ادم بدی هستی... پس لطقا کمی سیاست به خرج بده.... مثل من که تازه الان بعد سه سال زندگی فهمیدم باید چیکار کنم ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)