سلام دوباره، واقعاً از همتون ممنونم که وقت گذاشتین و جواب دادین. درمورد اینکه شاید بیشتر دوس داشته باشه با خانواده جلو برم باید بگم که فکر نمی کنم اینطور باشه. چون که وقتی می خواست بهم جواب بده چند بار گفت که بهتر بود قبل از اینکه خانوادتون رو در جریان می ذاشتین نظر منو می پرسیدین. درمورد انتخابمم باید بگم که فک می کنم کاملا عاقلانه باشه. چون که اولا تا حالا خانوادمم مخالفتی نکردن و ایرادی از خودش یا خونوادش نگرفتن، دوما از نظر طبقه اجتماعی، مالی، فرهنگی، اعتقادی کاملا در یک سطح هستیم. راستش امروزم خیلی خیلی زیاد به بهانه های مختلف هی میومد نزدیکیای اتاق ما و با یه خانوم دیگه که سرپرست یه گروه دیگه ست درمورد کار صحبت می کرد. اما خیلی غیر عادی بود، هیچوقت ندیده بودم که اینقدر زیاد اون ورا پیداش بشه. امروز خیلی پیش میومد که سرمو بر گردونم و ببینم که اونجاست. یعنی واقعاً جوابی که بهم داده جواب قطعیش نیست؟ الان من دقیقا باید چی به خانوادم بگم؟ هفته دیگه احتمالا ازم بپرسن که آماده بشن برای صحبت با پدرومادرش. من می ترسم از طریق خانواده ها اقدام کنم. چون همون موقع ازش خواستم که با خانواده خدمتشون برسیم شاید نظرش عوض شد، اما خیلی جدی مخالفت کرد و گفت که نظرش عوض نمیشه. حالا می ترسم اگه با خانواده جلو برم از دستم عصبانی بشه! وای خانوما چقدر پیچیده هستن. کاش از دلش خبر داشتم. راستی باهامم سرسنگین شده، سعی می کنه تا حد ممکن با من همکلام نشه و همش ازم فرار می کنه. البته نه اینه بی احترامی کنه ها، نه اصلاً. فقط انگار دوس نداره زیاد باهام روبرو بشه. راستی یادم رفت بگم، همسن خودمم هست و یه جوراییم مغروره. می ترسم اگه هم به قول شما نظرشم مثبت باشه بخاطر غرورش چیزی نگه و هیچ کاری نکنه که من بفهمم نظرش مثبته. الان واقعاً موندم که چی جواب خانوادمو بدم، بهشون بگم چیکار کنن؟ برن جلو یا..








علاقه مندی ها (Bookmarks)