سلام
بله اگه همون شب به من میگفتن من جوابم منفی بود به ایشون
من واقعا نمیتونم اون جا زندگی کنم چون میدونم وابستگیشون صدبرابر میشه
تجربه دوسالم هست از ایشون و خانوادشون
اگه برم اونجا حتی واسه ناهار و شام هم باااااید باهم باشیم ولی من استقلالو دوس دارم
میدونم اگه قراره مسافرت برن ماهم باید بریم وگرنه ناراحت میشن
اگه قراره هرکار بکنیم باید باهم باشیم
باورتون میشه اگه بگم تو این دوسالی که ازدواج کردیم وقتی اونجا بودم فقط یک بار باهم واسه شام رفتیم بیرون ولی وقتی اینجاییم خیلی راااحت میریم شام بیرون بدون اینکه خانوادم بگن کجا میرید
(البته واسه شام رفتن بیرون من هییچ وقت به شوهرم نمیگم منو ببر همیشه پیشنهاد ازطرف خودشه) ولی وقتی اونجاییم این پیشنهاد دیگه نیست همون یک بارم خودم بهش پیشنهاد دادم چون واقعا حوصلم سررفته بود
ی بارم رفته بودیم بیرون پدرشوهرم زنگ زد گفت کجایین بیایین دیگه....
اوایل عقدمونم فقط آخرشبا میرفتیم پارک همیشه برادرشوهرمم باهامون میومد و اصن اونا نمیگفتن باهاشون نرو اینا میخ‌وان ده دقیقه باهم تنها باشن
برادرش رمز گوشی و لپ تاب شوهرمم داره و من دارم آتیش میگیرم چون توش عکس سرلخت و با لباس باز دارم
فک کنید دیگه تا چه حد...
برادر شوهرم وقتی شوهرم میاد پیش من هنوز دوسه روز نشده گریه میکنه که برگرد با اینکه چارده پونزده سالشه ولی مث بچه هاس و کلی لووسش کردن
وقتی با خانواده شوهرم میریم بیرون همیشه برادرشوهرم با شوهرم راه میره نه من
منم مثه یتیما یا تنها راه میرم یا با مادرشوهرم
میدونم برم اونجا افسردگی میگیرم
حتی ی دونه فامیل هم نداریم که دلش به اون خوش باشه باید بسوزم و بسازم