ممنوم از شما. واقعا هر یک از دوستان که این متن بلند رو میخونن لطف میکنن و حوصله به خرج میدن.
هر موقع یاد اون اتفاق میافتم، همه جزئیات اون واقعه ، حتی چندین برابر بیشتر از مدت زمان اون اتفاق ذهنمو مشغول خودش میکنه. اخلاق و رفتار اون مرد یه نفرت جاودانه رو تو دلم کاشته ولی بعد از اون شب فهمیدم واقعا خدا چقدر بنده هاشو دوست داره، حتی بنده های خطاکارشو. بعدها که همه اون چند شب رو به خاطر میاوردم، میفهمیدم خدا چقدر مهربونه که به وسیله اون مرد یه تلنگر محکمی زد تا حواسم بیاد سر جاش که به چه کار احمقانه ای ادامه میدم. شاید اصلا همین روال ادامه پیدا میکرد اصلا راه برگشتی نداشتیم. از بابت اون مرد رو باید فرشته ای پنداشت که بنده ای رو نذاشته تو چاه بیوفته. شاید اتفاقی بدتر می افتاد و همه عالم و آدم خبردار میشدن.








.من کلا تاپیک ها و پست های طولانی رو نمیخونم
ولی نحوه نگارش شما باعث شد که الآن این کارو بکنم.
.

علاقه مندی ها (Bookmarks)