به خدا دارم دیوونه میشم... اره خانم من دارای اخلاق خاصیه.... گیج شدم.. دایم دارم به این فکر می کنم که فرار کنم از این زندگی برم یک جای دور به صورت ناشناس زندگی کنم.... از این زندگی خسته شدم.... از اینکه دو روز خوبیم بعد سر یک مسعله جزیی دعوامون اونقدر بالا میگیره که دیوونه میشم و هردو به نتیجه جدایی میرسیم اما یک روز بعد دوباره اوضاع بهتر میشه و این زندگی نوسانی من ادامه دار و خسته کننده شده... خیلی دلم ارامش طولانی مدت میخواد... دلم همسری میخواد که اگه خواست کاری رو بر خلاف میلش به خاطر من انجام بده بدون منت ازخودگذشتگی کنه... کسی که اگه یه روز عصبی و بی حوصله بودم بیاد ارامم کنه نه اینکه اگه من از روی بی حوصلگی پیشش نرم اونم نیاد کنارم و یا اگه از روی عصبانیت داد زدم اونم بدتر تلافی کنه و منو به هم بریزه... اعتراف می کنم هنوز نشناختمش، گاهی اوقات فکر میکنم روانیه... مشکل عصبی داره.... دیروز میگفت دیوونه شدم گریه میکرد و اینو میگفت خیلی دلم براش سوخت رفتم بغلش کردم و ارومش کردم... دیروز و دیشب خوب بودیم... اما خدا بخیر کنه روزای آینده رو...
همسرم قطعا در ارتباط با دیگران مشکل داره نمیتونه مدیریت کنه.. ضعف شدید اعتماد به نفس داره... یدفه از کوره در میره.. الان از استرس و اضطراب دست و پام داره میلرزه.... فقط میدونم که اخلاقش منو دیوونه کرده ... نمیدونم چکار کنم جداشم، بمونم .... امیدی به این زندگی ندارم.... به همسرم اعتماد ندارم نمیتونم تصور کنم بخواد مادر بچه هام بشه... این که نمی تونه رفتار خودش رو در مواقع حساس کنترل کنه و یدفه میزنه به سیم آخر چطور بهش اعتماد کنم... منم کلن یه مقدار زودجوشم... اما الان خیلی عصبی و ناامیدم... دلخوشی ندارم... شاید از نوشته هام حال منو درک کنید، یه روز امیدوار بعد روز دیگه وقتی به واکنش هاش و اتفاقای گذشته فکر میکنم ناامید میشم... از زندگی دلسردم... انگار خودمو سپردم دست سرنوشت، احساس میکنم توان هیچ کاریو ندارم...
الانم فقط دارم با توکل بر خدا ادامه میدم وگرنه دلخوشی از طرف همسرم و ایندم ندارم... همینطور دارم میگذرونم ببینم بعدن چی پیش میاد....
عزیزان برام دعا کنید... تکلیفم با خودم مشخص بشه... دارم از لحاظ روحی مریض میشم...
ممنون دوستان








علاقه مندی ها (Bookmarks)