نقل قول نوشته اصلی توسط هلنا60 نمایش پست ها
سلام روزتون بخیر

یه خاطره برات تعریف میکنم یکی از دوستام همچین مشکلی داشتن

تعریف میکرد یه روز میرفتن سفر یکی دوروزه با همسرش بعد مادر خانمه

باهاش تماس میگیره زمانی که در ماشین بودن خانمه جواب میده خلاصه جویا میشه که کجایین

اونم میگه در حال رفتن به سفریم اون وقت شوهرش بهش میگه

مگه شما به مادرت نگفتین که داریم میریم سفررررر

خانمه میگه نه

قرار نیست که همه از زندگیمون خبر داشته باشن لزومی ندیدم عنوان کنم

برا من تعریف کردش گفت دیگه همون شد که بره به خانوادش چیزی بگه

موفق باشین



مرسی هلنا جان که همدردی کردی من این روشم اجرا کردم اما چون اینجا پیش ایناییم فکر میکنه که همش باید بدونن
اونام پرسیدنی نمی تونه نگه کلی توضیح میده بابتش
منم میگم وقتی به نتیجه رسید کارمون تصمیمون بعدا بگو
اما....
نمیدونم شاید من خیلی رنجیدم از خانواده اش به خاطر اینه همش گذشته برام تکرار میشه زخم زبوناشون یادم می یاد اذیت میشم
حرفایی که بهم زدن پاراسال پدرشوهرم تو روم گفت ما فکر میکردیم عروس خوبی داریم ، اون اولش بود، پیش همسرم و کل خانواده اش منم گفتم اره اون اولش بود