سلام آقای فدایی یار؛ واقعا ممنونم از توجه شما.
اتفاقا راستش امروز یهو به سرم زد که برم و یه بار دیگه حرف دلمو بهش بگم.
ایستگاهی که اون پیاده میشه منم از سرویس شرکت پیاده شدم، عزممو جزم کرده بودم که یه بار دیگه ازش بخوام که اجازه بده از طریق خانوادم اقدام کنم. پشت سرش راه افتادم اما همین که خواستم صداش کنم نمی دونم چی شد که یهو دست و پام شل شد! از یه طرف دستپاچگی که چجوری بهش بگم و از چه جملاتی استفاده کنم و از طرف دیگه هم ترسیدم کاری که می کنم اشتباه باشه و گند بزنم به همه چی. به همین دلیل منصرف شدم و در حالیکه دلم بهم می گفت برو جلو اما عقلم می گفت شاید این کارت اشتباه باشه و کارو خرابتر کنی، وایسادم و رفتنشو نگاه کردم!!!
آقای فدایی یار نمی دونم چی بگم درمورد حرفاتون.
یکی میاد و میگه کاملا مشخصه که اون دختر از اول جواب قطعیشو داده یکی هم مثل شما می گید که تا وصال راهی نمونده! دیگه خودمم خسته شدم از این برزخ. دلم میخواد زودتر تکلیفم معلوم شه؛ اصلا یکی از دلایلی هم که امروز می خواستم بهش بگم همین بود. با خودم گفتم نهایتش دوباره جوابم کنه؛ حداقل از این برزخ درمیام. شاید ناراحت بشم، خیلیم ناراحت بشم اما حداقل تکلیفمو می دونم. می دونم که دیگه نباید امیدی داشته باشم برای رسیدن بهش. با خودم این فکرا رو می کردم که یهو تصمیم گرفتم دوباره برم جلو، تو دلم از خدا خواستم که اگه کارم اشتباهه خودش جلومو بگیره. نمی دونم؛ شایدم دعام اثر کرد و خدا خواست که منصرف بشم.
راستی امروز برای یه ساعت مجبور شدم برم سر میزی که اون کار می کنه کار کنم. اولش فقط یه خسته نباشید گفتمو مشغول کارم شدم اما بعدش دیدم که وقتی داره با دیگران حرف میزنه به منم نگاه می کنه منم نخواستم فک کنه دارم بهش بی احترامی می کنم بخاطر همین با نگاهم حرفاشو تایید کردم و یه کوچولو تو بحثشون شرکت کردم. درضمن یکی از همکارا هم داشت از کار من تعریف می کرد که اونم تایید کرد و گفت که کار آقای فلانی خیلی خوبه و کارش حرف نداره!
بعضی وقتا با خودم میگم: "تو زیادی حساس شدی، هر حرفی و هر حرکتی که از اون دختر می بینی فورا به چراغ سبز تعبیرش می کنی. شاید واقعا همه حرفا و حرکاتش عادی باشه و این ذهن توئه که داره جور دیگه ای تعبیرشون می کنه"








علاقه مندی ها (Bookmarks)