به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 25

Threaded View

  1. #12
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 30 مرداد 96 [ 01:04]
    تاریخ عضویت
    1394-10-22
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    2,070
    سطح
    27
    Points: 2,070, Level: 27
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 80
    Overall activity: 33.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    89

    تشکرشده 66 در 27 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام آقای فدایی یار؛ واقعا ممنونم از توجه شما.
    اتفاقا راستش امروز یهو به سرم زد که برم و یه بار دیگه حرف دلمو بهش بگم.
    ایستگاهی که اون پیاده میشه منم از سرویس شرکت پیاده شدم، عزممو جزم کرده بودم که یه بار دیگه ازش بخوام که اجازه بده از طریق خانوادم اقدام کنم. پشت سرش راه افتادم اما همین که خواستم صداش کنم نمی دونم چی شد که یهو دست و پام شل شد! از یه طرف دستپاچگی که چجوری بهش بگم و از چه جملاتی استفاده کنم و از طرف دیگه هم ترسیدم کاری که می کنم اشتباه باشه و گند بزنم به همه چی. به همین دلیل منصرف شدم و در حالیکه دلم بهم می گفت برو جلو اما عقلم می گفت شاید این کارت اشتباه باشه و کارو خرابتر کنی، وایسادم و رفتنشو نگاه کردم!!!
    آقای فدایی یار نمی دونم چی بگم درمورد حرفاتون.
    یکی میاد و میگه کاملا مشخصه که اون دختر از اول جواب قطعیشو داده یکی هم مثل شما می گید که تا وصال راهی نمونده! دیگه خودمم خسته شدم از این برزخ. دلم میخواد زودتر تکلیفم معلوم شه؛ اصلا یکی از دلایلی هم که امروز می خواستم بهش بگم همین بود. با خودم گفتم نهایتش دوباره جوابم کنه؛ حداقل از این برزخ درمیام. شاید ناراحت بشم، خیلیم ناراحت بشم اما حداقل تکلیفمو می دونم. می دونم که دیگه نباید امیدی داشته باشم برای رسیدن بهش. با خودم این فکرا رو می کردم که یهو تصمیم گرفتم دوباره برم جلو، تو دلم از خدا خواستم که اگه کارم اشتباهه خودش جلومو بگیره. نمی دونم؛ شایدم دعام اثر کرد و خدا خواست که منصرف بشم.
    راستی امروز برای یه ساعت مجبور شدم برم سر میزی که اون کار می کنه کار کنم. اولش فقط یه خسته نباشید گفتمو مشغول کارم شدم اما بعدش دیدم که وقتی داره با دیگران حرف میزنه به منم نگاه می کنه منم نخواستم فک کنه دارم بهش بی احترامی می کنم بخاطر همین با نگاهم حرفاشو تایید کردم و یه کوچولو تو بحثشون شرکت کردم. درضمن یکی از همکارا هم داشت از کار من تعریف می کرد که اونم تایید کرد و گفت که کار آقای فلانی خیلی خوبه و کارش حرف نداره!
    بعضی وقتا با خودم میگم: "تو زیادی حساس شدی، هر حرفی و هر حرکتی که از اون دختر می بینی فورا به چراغ سبز تعبیرش می کنی. شاید واقعا همه حرفا و حرکاتش عادی باشه و این ذهن توئه که داره جور دیگه ای تعبیرشون می کنه"

  2. 2 کاربر از پست مفید Alone boy.. تشکرکرده اند .

    mohamad.reza164 (چهارشنبه 14 بهمن 94), فدایی یار (چهارشنبه 14 بهمن 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: سه شنبه 25 تیر 92, 14:56
  2. از مادر بودن خسته شدم ("مادر بودن" برای نزدیکان و عزیزانم)
    توسط Royya در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: یکشنبه 12 آذر 91, 04:18
  3. نگران از دست دادن عزیزانم هستم.
    توسط sisili در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 34
    آخرين نوشته: جمعه 17 شهریور 91, 01:37
  4. به راهنمایی شما عزیزان احتیاج دارم
    توسط ترلان 63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: شنبه 26 شهریور 90, 11:03
  5. +امروز نیازمند مشورت با شما عزیزان هستم کمکم کنید
    توسط khalilian در انجمن تفاوت سنی در ازدواج
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: یکشنبه 23 خرداد 89, 16:57

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.