مرسی دوس عزیز , من قصد ادامه تحصیل ندارم در موردش کامل فکر کردم , در مورد کار کرد هم ایشون قبول کردن و مساله ای نیس ,
من الان با این طرز فکر پیش نمیرم که به به چه زندگیه گل ها چه گلی خواهم داشت میدونم سختی دارم اما فکر میکنم باید به خاطر دوست داشتن کسی سختیشم تحمل کنی دیگه .خیلیا هستن زتدگیشون هیییییییچ گره ای نداره اما بازم راضی نیستن یا اونایی هم هستن مشکل دارن اما باز به زندگیشون دلخوشن. دوست دارم جز گروه دوم باشم تا اول البته میدونم نوع سومی هست اما شاید واسه من پیش نیاد ,
اینکه میگم سختی واسه اختلاف تحصیل و فرهنگ نیس چون هم تا شناختی که پیدا کردم میدونم خیلی فاصله فرهنگی نداریم. (الیته به جز زبان ) و این قراره بیشتر شه ایشالا و در مورد تحصیلاتم که گفتم قبلا ,
میدونم الان میگین تو که اینقد جواب نظراتو میدی برو زنش شو دیگه چه همدردی ای میخای تصمیمتو گرفتی ! ولی خب با وجود اینکه خیلی دلم میخاد باهاش باشم و ازدواج کنیم این ترسه درونیم نمیره یهو دلم میریزه پایین ! نمیخام اینحوری زندگیمو شروع کنم البته واقعا خانوادم از هیچ کمکی برای دلسرد شدنم مضایقه نکردن ,
مثلا باهام گرم صحبت نمیکنن کم محلی میکنن بهم ! یا مثلا خواهرم اصلا باهام حرف نمیزنه
با خودم میگم اگه اون بنده خدا رو رد کنم بعدش اینا میشن خانواده گرم و صمیمیه سابق اونوقت این منم که نمیخام هیچ کدونشونو ببینم ! دلم نمیخاد بدهکار دل خودم بشم بعدا