منو همسرم هردو تحصیلاتمون لیسانس
من فرزند اول خانوادم هستم و تا مدتها تک فرزندم بودم و متاسفانه همین باعث شد پدرومادرم بیش از اندازه روی من حساس باشن بهم یاد دادن همیشه باید توی هر کاری اولین باشم حتی یادم میاد کلاس اول ک بودم بابت گرفتن نمره 18 توی دیکته چنان مادرم بهم ریخت ک انگار من توی اون درس مردود شده بودم احساس میکنم از همون سالها بذر استرس تو وجودم کاشته شد اگه توی درسی بیست نمیگرفتم اون نمره ولو عالی هم ک بود برام ارزش نداشت توی مدرسه اگه نماینده ی کلاس نمیشدم وجودم بهم میریخت هرچند توی سالهای تحصیل جزو بهترین ها بودن اما حقیقتا لذتی از درس خوندن نبردم
پدرم نظامی و بنا ب شرایط کاریش محتاط بودن در برخورد با ادما رو ازش ب شدت ب ارث بردم نمیتونم خیلی راحت با ادما صمیمی بشم چون اولین قدم در صمیمیت زیاد نزدیک شدن و من همیشه از زیاد نزدیک شدن ادما ب خودم میترسم چون همیشه دوست دارم اونا فقط بهترین جنبه ی منو ببینن و خوب همیشه نمیشه بهترین بود و دقیقا مشکل منم از همینجا شروع میشه
میترسم !!!از دادن اطلاعات راجع ب خودم یا حتی ادمای اطرافم ب دیگران میترسم از قضاوت اونا میترسم
همسرم خیلی ازم تعریف میکنه از هوشم از زیباییم از همه چیز اما اعتماد برنفس در وجود من نهادینه نشده
من از اشتباه کردن وحشت دارم و وقتی اشتباه میکنم ب سختی میتونم خودمو ببخشم و خیلی خودم و اذیت میکنم
توی برزخ عجیبی گیر کردم
از اشتباهات شوهرمم ب سادگی نمیتونم بگذرم میخوام حونسرد باشم ساده بگذرم
لطفا راهنماییم کنین