باسلام خدمت دوست عزیزم cheshmakk جون
ممنونم اما چه تبریکی همش با خودم میگم چی فکر میکردم چی شد!!!!!!!!! فکر میکردم مرده که نیست فک میکردم روی پای خودش وایمیسته و به حقوقم چش نداره که داره. فک میکردم منطقیه که نیست. فکر میکردم با این که تک پسره لوس بچه ننه نیست که هست. گفته بود نماز میخونه اما حالا که بهش میگم تو قول داده بودی نماز میخونی میگه گفته بودم میخونم نگفتم که چه زمانی!!!!!!!!!!!!!!!! ینی دروغ هم به این راحتی. ولی بازم متشکرم
دوستا توروخدا نظر بدین. از همدردی تون آرامش میگیرم به خدا. واقعا ممنونم امیدوارم همگی عاقبت بخیر باشین.
راستشو بخوای من کلا وقتی ناراحتم به قرآن و دعا و حرمو اینا رو میارم و تازگی به این نتیجه رسیدم من به جای این که عاشق خدا باشم عاشق کسی شدم که اصلا لیاقتشو نداشت. واقعا میتونم بگم اونقدر آویزون بودم در حد پرستیدن. اما حالا اونقدر ناامیدم کرده که خدا میدونه اصلا هیچ ارتباطی باهاش ندارم. البته کمی هم بخاطر ترسه. هرچی میگم میدونم به مامانش نشون میده و فوری تحلیلش میکنه. شاید خدا میخواد کمکم کنه به خودم بیام. خیلی ممنونم دوست خوبم.
در مورد عوض شدن جای منو همسرم راستش این با مامان و باباش هم قهر و دعوا میکنه و باهاشون حرف نمیزنه. کلا زن و مردی سرش نمیشه هرجا به نفعش باشه همون درسته. گفتم که از طرفی نفقه نمیده چون توی دوران عقده که حرفش قانونی نیست. ولی وقتی بهش گفتم میخوام برا عروسی خواهرت لباس بگیرم خرجشو بده میگه مگه تو برام لباس میخری که من برات بخرم!!!!!!!!!!!!!!!!!! بنظرم چون تک پسر بوده و با خواهراش و مامانش هم رابطش بهتره اصلا دختر بار اومده. وقتایی هم که من میرم منت کشی میگه چون تقصیر تو بوده تو باید بیای آشتی. میگه این دعوای این دفه صد در صد تقصیر تو بوده.منم بهش میگم توی هیچ دعوایی نمیشه یک نفر به تنهایی مقصر باشه. والا گفتم که این کارا مال دختراست. اصلا براش مهم نیست چون میدونه نقطه ضعف منه و براش ابزار خوبیه اصلا ککش هم نمیگزه با گفتن این حرف.
حیاط خلوت عزیزم از شما هم ممنونم. بازم اعتراف میکنم که من خودمو دوست نداشتم تا حالا و همش دنبال تایید شدن شخصیتم توسط دیگران هستمو میدونم آویزون بودم خیلی زیاد. خوشبختانه یا متاسفانه شرایطی پیش اومده که دارم مجبور میشم اگر خدا بخواد سعی می کنم از آویزونی در بیام. و دیگه اون کارا رو نمیتونم انجام بدم. ینی هیچی از غرور و شخصیتم باقی نذاشته امیدی بهش ندارم که بخوام برم آشتی کنم. اونم با اون شدت حماقتی که قبل داشتم.
لطفا برام دعا کنین طاقت بیارم. البته مشاورم پزشک هم هست برام داروی آرام بخش هم نوشته. ولی دعا کنین بتونم خودمو بسازم.
بازم منتظر راهنمایی ها و همدردی هاتون هستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)