چند روز پیش رو باجه ی روزنامه فروشی یه مجله دیدم که روش نوشته بود یه مرد 100 سانتی با یه دختر 180 سانتی ازدواج کرده . وقتی مجله رو گرفتم و مطلبش رو خوندم واقعا از خودم خجالت کشیدم . یه زن ومرد روستایی اونقدر شعورشون رشد کرده که وقتی از همدیگه خوششون اومده راحت باهاش کنار اومدن . بعد از خوندن مصاحبه ی اون مرد به همه چیز فکر کردم . مثلا من با قدی که دارم نباید انتظار این رو داشته باشم که مردم من رو بغل کنه و تو تخت بذاره (در بهترین حالت یه مرد هم قد منه) یا مثلا سروش حتی اگه با یه زن 150 سانتی ازدواج کنه باز هم یه سر و گردن از زنش کوتاه تره . اگه من واقعا دوستش دارم . باید خودم رو با شرایط اون وقف بدم . همونطور که قد کوتاه اون براش یه مساله است ، قد بلند من هم برام یه مساله است یعنی هر دومون باید به خاطر علاقه با شرایط هم کنار بیاییم . فردای اون روز به خونه ی سروش رفتم و ازش خواستم که با هم تنها باشیم . خیلی برام سخت بود تا اون روز همیشه با اون مثل یه مرد صحبت کرده بودم . خیلی برام سخت بود بهش بگم میخوام باهات در باره ی قد کوتاهت صحبت کنم . ولی بالاخره یه جوری سر صحبت رو باهاش باز کردم . رفتم جلوی آینه ی تمام قدش ایستادم و شروع کردم به درست کردن موهام . وقتی اومد کنارم ایستاد و شروع به صحبت کرد یه دفعه گفتم : اِ سروش قد تو تا ناف من هم نمی رسه ، نیگا کن . در همین حین کشیدمش جلوی خودم و هر دوتایی به آینه نگاه کردیم . شرم از چشاش می بارید . از کارم پشیمون بودم ولی به خودم گفتم این دفعه دیگه باید کار رو تموم کنم . دستام رو زدم زیر کتف هاش و بغلش کردم . آوردمش بالا تا صورتش به صورتم برسه . با این که وزنش به زحمت به 30 کیلو می رسید ولی من از اوج استرس توانایی نگهداشتنش رو دستام رو نداشتم . چند قدمی در حالی که به سینم چسبونده بودمش راه رفتم و بعد رو مبل نشستم و اون رو رو پاهام نشوندم . سرش رو پایین گرفته بود . دستم رو بردم زیر چونش و سرش رو بلند کردم و یه بوسه به پیشونیش زدم . اشکاش رو پاک کردم . بهم گفت : شرمنده ای که با من دوست شدی؟ گفتم : نه . گفتم دوسش دارم و اون روز هم برای همین رفتم اونجا . بهش گفتم تو هیچ کتابی ننوشته حتما مرد باید از زنش بزرگتر باشه . بهش گفتم شاید اون نمیتونه کارهایی رو که مردا با زنشون انجام میدن روبا من انجام بده ولی من که میتونم . اون کافیه آلت مردونه داشته باشه و من هم نقش بدن مردونه رو براش بازی می کنم . اگه زورش نرسید کاری رو انجام بده یا قدش به جایی نرسید این منم که بهش کمک می کنم . دستای کوچیکش رو دور گردنم انداخت و لبم رو بوسید . دوست داشتم از خوشحالی گریه کنم ولی به جای گریه مرد قشنگم رو که کوچیکیش به بقیه ی قشنگیاش اضافه شده بودو محکم تو بغلم فشار دادم . آره ما تا چند روز دیگه با هم ازدواج می کنیم . من هم از همتون به خاطر نظراتتون که چشم من رو باز تر کرد متشکرم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)