
نوشته اصلی توسط
khaleghezey
فکر میکنم داری بهتر تصمیم میگیری برای زندگیت پیشنهاد من اینه اگهب رات مقدوره مسافرت نرو با خانواده بشین توی خونه بهونه دستش نده اون میخواد بزاره بره شما بشین واقعا فکرهات رو بکن این فرد همینی که هست خودش هم بارها اعلام کرده ببین میتوانی باهاش زندگی کنی یا نه؟
با خانواده ات برو پیش مشاور پشیبانی شان را بدست بیار بعد بزرگترها را دعوت کن بشینن حرف هایشان را بزنند ایشون خواست تغییر کنه چه بهتر نخواست اونوقت یک تصمیم قطعی بگیر خانواده ات هم پشتیبانیت میکنن.
الان بهتر میتوانی تصمیم بگیر قبلا امادگی نداشتی الان حداقلش اینه تلاشت را انجام دادی

مناسفانه راهى نيست كه نرم، مگر اينكه كلا كارامون با مشكل مواجه بشه، من واقعا قلبا راضى نبودم كه برم اما از يه طرف اصرار شوهرم كه برو من ب تنهايى و دوستام نياز دارم، از يه طرف اينكه خونوادم الان ٥ساله به ما ميگن بياين بريم جايى و من هميشه با خونواده شوهرم ميرفتم و با اونا نميرفتم، واقعا ديگه كلافه م كرده بودن. هرجور فك ميكردم وقتش بود كه تسليم بشم.
هروق تاپيك هامو ميخونم ميفهمم من هم چقد بچه گانه و وابسته رفتار كردم. شرايط با ايده الاى من خيييلى فرق داشته و من هميشه به زور ميخواستم درستش كنم و اتفاقى بيوفته كه من دوس دارم، خيلى جاها به چيزايى حساسيت نشون ميدادم كه اصلا شايد ارزش اخم و ناراحتى جفتمون روهم نداشته، عوضش خيلى جاها كه بايد اخم ميكردم خيلى سرسرى از كنار هنه چيز گذشتم.
چقد شيدا. سعى كرده بهم بفهمونه كه شوهرت عروسك كوكى نيس، اما من تازه الان فهميدم چى ميگه
.
خلاصه همه چيز از جمله خودم دست به دست هم داد كه جفتمون خسته و دلسرد بشيم از زندگى.
اين شبها و روزها بينمون فقط سكوت هست، هيچكدوم دلمون براى هم تنگ نشده و از خم حدا ميخوابيم، من هم ديگه به پدرشوهرم سر نزدم،يه مشاور ديگه ميگردم تا به اون هم مراجعه كنم و يه تصميم درست بگيرم، و با شوهرم صحبت هامو بكنم...
حيف كه يه درصدم نميتونم بهش اطمينان كنم كه چرا داره به اين سفر ميره، و اونجا چخ اتفاقايى ميخواد بيوفته.
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)