دختر کارآموز بهیاری طبق برنامه کاری یک روز در میان ساعت شش و نیم صبح در بیمارستان حاضر می شد. شیفت کاری اش ساعت هفت صبح در بخش آی سی یو آغاز می شد. او ساعت چهار صبح از خواب بیدار می شد تا بتواند ساعت شش و نیم در بیمارستان حاضر باشد و نیم ساعت فرصت داشت تا آماده حضور در بخش شود. جایی دنج را در یکی از اتاق های رختکن بانوان پیدا کرده بود که می توانست به سرعت آماده شود. آنروز مثل همیشه مشغول آماده شدن بود که زن پرستار میان سالی وارد اتاق رختکن شد. او به پرستار سلام کرد و زن پرستار به سردی جواب داد. ناگهان پرستار شروع به اعتراض کرد :
- آه هر وقت به این رختکن می آیم می بینم کارآموز مشغول تعویض لباس است و جای مرا تنگ کرده است.
- اما به من گفته اند کارآموزها می توانند هرجا بخواهند تعویض لباس کنند و اتاق اختصاصی ندارند.
- اینجا مال پرستارها است و تو باید جای دیگری بروی.
زن پرستار مغرورانه و قلدرمآبانه حرف می زد. دختر خشمگین شده بود. اما هم دیرش شده بود و هم نمی خواست وارد درگیری شود. والدینش همیشه از او می خواستند که متین و خویشتندار باشد. برای همین گفت :
- بسیار خوب من می روم و از سوپروایزر سوال می کنم اگر حرف شما درست بود قبول می کنم.
- باشه برو سوال کن.
دختر که زودتر آماده می شود و از اتاق بیرون می رود. ناراحت و خشمگین است. آیا باید اجازه دهد که این زن از خود راضی به او بی احترامی کند؟ با خودش می گوید بهتر است از او دلجویی کنم و اسمش را بپرسم. اگر اسمش را گفت معلوم می شود حرفش پایه و اساس دارد و می تواند علیه من اقدامی کند. اما اگر امتناع کرد معلوم است که کار نادرستی کرده است و از عواقب آن وحشت دارد. به زن نزدیک می شود و با لبخند می گوید :
- آه ببخشید که باعث دلخوری شما شدم. من اصلا دوست ندارم همکاران خودم را ناراحت کنم خانم.... ببخشید باید شما را با چه اسمی صدا کنم ؟
- زن با بی اعتنایی و لحن حق به جانب می گوید :
- به اسمم چکار داری. می خوای سوال کنی برو سوال کن.
- کسانی که آنجا هستند توجه شان جلب شده و چند نفری شاهد اتفاق بین آنها بوده اند. دختر در دلش خوشحال می شود. این زن برخلاف ظاهرش آسیب پذیر است. از رختکن بیرون می آید و روی پله های خروجی خانم بازرس را می بیند. کنار او می ایستد و ماجرا را به طور خلاصه تعریف می کند. خان بازرس اسم پرستار را می پرسد. در همین موقع زن پرستار از کنار آنها رد می شود و دختر با چشم به او اشاره می کند. بازرس می گوید : او خانم نظرپور است. اگر شکایتی داری می توانی به سوپروایزر بگویی. دختر تشکر می کند و می رود به طرف اتاق سوپروایزر. سوپروایزر خانمی جدی و با ابهت است که دختر از حرف زدن با او دچار اضطراب می شود اما به خودش مسلط می شود و از مسئول دفتر مدیریت تقاضای ملاقات با او را می کند. کمی منتظر می نشیند تا اجازه ورود بدهند. به هر حال دیدار با یکی از مقامات ارشد بیمارستان کمی سخت است. بالاخره اجازه ورود به اتاق را پیدا می کند. روبه روی خانم سوپروایزر می نشیند. می خواهد شکایت کند و اسم پرستار را بگوید. لحظه ای مکث می کند و منصرف می شود. به خودش یادآوری می کند هیچ اتفاقی بی حکمت و صد در صد منفی نیست. بهتر است عجله نکنم و آرام باشم. درست است که مرتبه کاری نظرپور از بالاتر است اما او بسیار مغرور و متکبر است و حساب همه جوانب را نمی کند. من مثل نظرپور نیستم که بی گدار به آب بزنم و این برگ برنده من است. می پرسد :
- می خواستم بدانم آیا کارآموزها باید در قسمت خاصی از رختکن تعویض لباس کنند ؟
- خیر برای آنها جای خاصی تعیین نشده است.
- یعنی ممنوعیتی برای ورود آنها به قسمت پرستاران وجود ندارد؟
- نه قانونی در این مورد وجود ندارد و آنها می توانند هر جا بخواهند تعویض لباس کنند.
دختر با احترام تشکر می کند و به بخش آی سی یو می رود تا به موقع سر شیفت حاضر باشد. دوازده ساعت به سرعت می گذرد و هنگام رفتن به خانه می شود. دختر از همکاران خداحافظی می کند و به رختکن می رود. تصمیم می گیرد اینبار در قسمت بهیاران تعویض لباس کند. هر چه باشد او کارآموز بهیاری است و آنها بهانه ای برای مزاحمت ندارند. به اتاق بهیاران که وارد می شود نگاهی به اطراف می اندازد. اینجا جای بسیار بزرگتر و بهتری است و حتی جالباسی هم دارد. خیلی بهتر از اتاق مخصوص پرستاران است. چرا تا به حال به فکرش نرسیده بود که سری به اینجا بزند و جای به این خوبی را از دست داده بود. با رضایت برای رفتن به خانه آماده می شود.
دو روز بعد سرپرستار بخش آی سی یو او را برای کاری به بیرون بخش می فرستد. دختر کارآموز به بخش مجاور می رود و در حال عبور از راهرو مردی را می بیند که با پرستاری مشغول صحبت است. ناگهان متوجه می شود این زن پرستار نظرپور است. پرستار نظرپور هم متوجه او شده است. لحظه ای صحبتش را قطع می کند و به چشم های دختر نگاه می کند. کمی جا خورده است اما چیزی نمی گوید. دختر لبخندی می زند و از کنار او رد می شود. در دلش خدا را شکر می کند و خوشنود است. دنیا جای بسیار کوچکی است. دختر برای انجام کارهای خارج از آی سی یو چاره ای به جز گذشتن از بخش هفت ندارد و محل کار نظرپور هم درست همانجا است. در طی روزهای بعد چندباری از بخش هفت گذر می کند و چندبار از جلوی پرستار نظرپور رد می شود. پرستار نظرپور کمی معذب می شود و نگاهش می کند. اما خیال دختر راحت است. او از نظرپور شکایتی نکرده است و برخورد محترمانه ای هم با او داشته است . به علاوه گذاشته است که نظرپور به خواسته اش برسد و به قول خودش راحت لباس بپوشد. خیلی راحت و با گام های استوار از جلوی او عبور می کند.
اما در دلش غوغایی برپا است. این پیروزی چندان هم برایش شیرین نیست. حالا که خشمش فروکش کرده است با نظرپور احساس همدردی می کند. چه کسی از دل این زن خبر دارد. واقعا بر او چه گذشته است ؟ معلوم نیست چقدر تحقیر شده است تا نظرپور فعلی شود.. چندبار دلش را شکسته اند و غرورش را خرد کرده اند ؟ هیچ کس نمی داند. هیچ کس به یاد نمی آورد که او هم روزی یک دختر جوان کارآموز بود.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)