میخام برات یه داستان بگم ، برداشت به هر نحو آزاد !
من یکمی بنایی بلد بودم. اومدم اینجا ، دیدم بعضیا خونه هاشون خرابه ، کمکشون کردم تا خونه هاشون رو بسازن.. کمکشون کردم و بهشون یاد دادم چجوری وقتی آجرها از روی هم میفتن دوباره روی هم بذارنشون و خونه هاشونو بسازن
اما این بنا ، همین بنا ، این بنا یه روزی فلج شد. نمیتونست دیگه انگشت کوچیکشو هم تکون بده ، توی همین اوضاع ، سقف خونه ی این بنا شروع کرد به چکه کردن ، سقف خونش داشت میریخت ، از بقیه کمک خواست ، میدونی بقیه چی بهش گفتن!؟ گفتن :"تو که بنایی بلدی! اگه بلد نباشی سقف خونه ی خودتو تعمیر کنی لابد سقف خونه های ما رو هم درست تعمیر نکردی! لابد پس فردا سقف خونه های ما هم همینطوری خراب میشه! "
بنا رو ولش کردن به حال خودش... توی همون خونه ای که از سقفش آب چکه میکرد ، همون خونه ای که هر لحظه ممکن بود روی سرش خراب شه
اما نمیدونستن ، نمیدونستن که ممکنه هر کسی یه روزی زمینگیر بشه ، یه روزی زمین گیر بشه و به کمک بقیه نیاز داشته باشه. ممکنه یه روزی ، متخصصهای اورولوژی دچار بی اختیاری ادرار بشن ، اونوقت چند درصد از ماها توی دلمون میخندیم بهشون و ضرب المثل مضخرف (خیاط توی کوزه افتاد) رو میگیم؟ چند درصدمون میریم کمکشون؟
![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)