سلام. چون چند نفر از آشناهامون به این تالار سر میزنن نمیتونم موضوع اختلاف رو بگم ولی انقدر بچگانه است که اگه بگم خنده تون میگیره. تازه من به خاطر همین سوتفاهم بچگانه دو بار هم عذرخواهی کردم...
دیگه یه مدته من هم به اندازه ی قبل تحویلش نمیگیرم.
به نظر من روابط حسنه داشتن با خانواده ی شوهر یک نکته ی خیلی مثبت برای یک زن محسوب میشه و من از اینکه رابطه ی خوبی با خواهر و برادرای همسرم نداریم حس بدی دارم... دوست دارم عید دعوتشون کنم خونه ام اما مطمعنم انقدر اذیتم میکنن که پشیمون میشم...انقدر رفتاراشون زننده است که اگر من هم بخام دعوتشون کنم همسرم اجازه نمیده و میگه نمیخاد دعوتشون کنی.
مادرشوهرم رو خیلی دوست دارم اما نحوه ی تربیت بچه هاش کاملا غلط بوده. بچه هاش فکر میکنن حق همیشه با خودشونه چون مادرشوهرم همه ی کارهای غلطشون رو همیشه تایید میکنه. این حالت حق به جانب بودن تا حدی توی همسر من هم وجود داره اما چون تحصیلات و روابط اجتماعی همسرم خیلی بیشتر از اونهاست تونسته کمی تعدیلش کنه. مثلا شوهرم اگه سر کارش با یک شخصی بد رفتار کنه من بهش میگم اون ارباب رجوع گناه داشته حقش نبود باهاش بد برخورد کنی اما مادرشوهرم بلافاصله میگه پسرم موقعیتش خیلی بالاست باید با دیگران بد حرف بزنه که اونا حد پایین خودشون و جایگاه بالای پسرم رو بدونن...
یا شوهرم موقع رانندگی از ماشینی که داره با سرعت مجاز حرکت میکنه سبقت میگیره و میگه بلد نیست رانندگی کنه و وقتی من میگم سرعت اون مجازه تو نباید سبقت میگرفتی مادرشوهرم بدون اینکه به مفهوم سرعت مجاز و سبقت غیرمجاز فکر کنه میگه حق داره دیگه اون ماشینه خیلی داشت آروم میرفت باید ازش جلو میزدیم...
مادرشوهرم وقتی که بچه هاش با شخص دیگه ای مشکلی پیدا میکردن جز تایید چیز دیگه ای نداشته که به بچه هاش بده و به خاطر همین بچه هاش یه جور اعتماد به نفس کاذب دارن که فکر میکنن همیشه حق با خودشونه... من توی دو سال زندگی با همسرم تونستم با عشقی که بین دوتاییمون هست تا حدی همسرم رو متوجه این مشکل کنم اما در مورد خواهرشوهرم نه اهرم پرقدرتی مثل عشق در اختیار دارم و نه فرصت زیادی حتی برای منطقی صحبت کردن...









علاقه مندی ها (Bookmarks)