همسرم بر اثر سوتفاهم و توهمات فانتزی که توی خیال خودش متصور شده بود منو بدون اینکه کامل بشناسه و با معیاراش بسنجه به عنوان همسر انتخاب کرد
ازدواجمون کاملن سنتی بود بدون شناخت و رابطه قبلی
وقتی عقد کردیم به مرور شناختش بیشتر شد وچشماش باز شد
و طبعا کم کم متوجه شد من با معیارای مدنظرش برای همسر ایندش تفاوت دارم
و به همین دلیل روز به روز نسبت بهم دلسرد شد و دچار یه حس بی تفاوتی شد
من بخاطر علاقه ای که بهش داشتم تمام تلاشمو کردم تا خودمو به ایده الش برسونم
اما با هر مشکلی حرف از جدایی میزد
اصلا روی تاثیر حرفاش فکر نمیکرد
همش حس میکردم خودمو دارم به زور بهش میچسبونم
تا اینکه ده ماهه پیش سر یه موضوع کوچیک و بهانه گرفتنش حرفمون شد
از فرداش دیگه درست جوابمو نداد و رو نشونم نمیداد
تا بالاخره باهاش قرار گذاشتم حرف زدیم
که گفت دیگه به هیچ وجه باهات ادامه نمیدم منم قبول کردم توافقی جداشیم
اما به اصرار پدرش شکایت کرد واسه مهریه
الانم راضی شده ببخشه طلاقش بدم
خیلی حرمتها بینمون شکسته و اوضاع پیچیده شده
ته دلم دوستش دارم اما نمیخام بازم با التماس و به قیمت شکستن غرورم به زور نگهش دارم‌‌‌‌...
نمیدونم کارم درسته یا نه