بالاخره مشاوره رفتیم
خانمم به مشاور گفت که میخوام تنها صحبت کنیم ، مشاور هم گفت اگه دوست داری تنها صحبت کنیم اما در نهایت همه صحبت ها با باهم باشه ، حدود بیست دیقه صحبت کردن ، بعد من رفتم و جوری صحبت کردم که خانمم شکوکه شد و اکثر مسائل را با توجه به حضور ذهنم گفتم ، در نهایت مشاور گفت شما باید 10 جلسه مشاوره بیایید.
از جلسه مشاوره به خاطر اینکه حرفهام را به گوش خانمم رسوندم راضی بودم بعد از مشاوره خیلی شاکی بود و شروع کرد به غرغر کردن منم محل نزاشتم تا حرفهاش را بشنوم و البته حرفهاش بی پایه و اساس بود و کلی تهدید کرد اما چون برای خرید عید کارش گیر بود بشدت کوتاه اومد
خواسته اصلیش این بود که هرچی میگه من چشم بگم و اگه بعدش انجام هم نمیدم چشم را بگم ، دروغ میگه امتحان کردم اگر چیزی را چشم گفتم منا میکشه تا انجامش بدم و دیگه بیخیال نمیشه
خانمم بشدت سلطه گره ، منم دوسش دارم اما باج نمیدم ولی وظایف مادی و معنویم را در حد توانم انجام میدم
خانمم بیشتر حرفش این بود که نقش خانوادش را در زندگیمون پررنگتر بکنه منم خیلی محکم مقاومت کردم و حرفهام را گفتم
بعد شروع کرد به گله از مادر و خواهرم ، که این حرفشم بی پایه و اساس بود چون خودش که نبود خداش بود مادر و خواهرم بهش دید خیر دارن و برای جنجال تحریکم نمیکنن و گفتم اونا که از موضوعات ما خبر ندارن و برای دعواهای شما دائم خانواده تو دخالت میکنن
اول مهارت نداره و بچه بازی در میاره ، کوتاه فکره چون توی جامعه نبوده
تازگیا یخورده کوتاه اومده دیده با زور نمیتونه کاری پیش ببره و منم دیگه اجازه دخالت خانوادشو توی زندگیمون نمیدم
فکر میکنم به ارامی داره زندگی در مسیر درستری پیش میره و راه طولانیه ، به راهنمایی شما بزرگان محتاج
من اعضای دلسوز این سایت را در فضای واقعی نمیشناسم اما دعاگو هستم








علاقه مندی ها (Bookmarks)