به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 بهمن 04 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1391-6-06
    محل سکونت
    تهــــران
    نوشته ها
    438
    امتیاز
    13,948
    سطح
    76
    Points: 13,948, Level: 76
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 102
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,019

    تشکرشده 2,388 در 433 پست

    Rep Power
    64
    Array
    خب خیلی خوشحالم که انقدر خاطره های خوب و قشنگ از تک تکتون خوندم
    بی نهایت خوشحال شدم از خوشبختی بهار شادی عزیزم ایشالا زندگی هاتون پر از روز ها و حوادث عشقولانه باشه
    منم بازی
    اول خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم به خاطر حضور مهربونم
    یه وقتایی به این فکر میکنم که چه قدر روند تغییر روحیه ام و اعتماد به نفسمو مدیونشم
    مهربونم تحت هر شرایطی حمایتم میکنه و خودش مرتب میگه یکی از بزرگترین لطف های خدا بهم حضور تو بوده که هربار با گفتنش قند تو دلم آّب میشه
    حدود یک ماهه گرفتار یه مشکل کاری بزرگ شده و وقت و زندگیش خیلی تحت الشعاع این مساله است
    تو سروع مشکلش دو سه روز به شدت درگیر بود و خیلی کم میتونستیم کنار هم باشیم
    یه روز بهش گفتم خیلی دلم میخواد مثله روزهای آروم قبل بریم پیاده روی و بعد دو تایی رو به روی هم تو رستوران تا نصفه شب بشینیم و من حرف بزنم و تو هر چند دقیقه یه بار بگی چه قدر چشمات قشنگن ترانه . چه قدر ذوق میکنم که برام بلبل زبونی میکنی ترانه و منم قند تو دلم آب بشه و قربونت برم
    دو شب بعدش موقع برگشتن از محل کارم بهم زنگ زد گفت کجایی ؟ گفتم دارم میرم سمت فلان خیابون ( همون خیابون مورد علاقه ی من ) که سوار تاکسی شم برای خونه .گفت من تو اون خیابون منتظرتم بدو بیا بریم پیاده روی و گردش مثله قبل
    وقتی اینو شنیدم از خوشحالی اشکام را افتاد .چون خیلی گرفتاره و محل کارش حداقل با اون خیابون سه چهار ساعت فاصله داره و شرایط کاریش واقعا بد بود
    اینکه تو اون شرایط و وسط اون همه گرفتاری همه چیو کنار گذاشته بود که با هم باشیم انقدر مزه داد
    بعد یه ساعت پیاده روی رفتیم رستوران همیشگی و تا نیمه های شب کنار هم بودیم .بعدش منو رسوند و خودش برگشت سرکارش
    فرداش متوجه شدم که پا درد داره .....
    تمام مدت پیاده رویمون کفشی پاش بود که به شدت آژارش میداده ولی حتی به رومم نیورد و حتی بعدش هم که بهش گفتم گفت اصلا متوجه درد پام نبودم به قدری که کنار تو حالم خوبه چه قدر به خاطر این همه محبت و عشقش اشک ریختم و خداروشکر کردم
    یکی از بهترین خاطره هامونه که هر بار یادش میفتم به اندازه ی حال و هوای خوب اون شب و حس های خوب بینمون حالم خوب میشه
    خدایا ممنون که من مهربونمو دارم

  2. 7 کاربر از پست مفید taraneh89 تشکرکرده اند .

    reihane_b (سه شنبه 11 خرداد 95), skyzare (پنجشنبه 27 اسفند 94), فرشته مهربان (یکشنبه 01 فروردین 95), کلانتر جو (پنجشنبه 26 بهمن 96), گندم.م (پنجشنبه 27 اسفند 94), به دنبال خوشبختی (پنجشنبه 27 اسفند 94), صبا_2009 (چهارشنبه 18 فروردین 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 04:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.