سلام عزیزم، منم تقریبا زندگیم رو هواست همه کار برای حفظ زندگیم کردم البته اشتباهاتی هم داشتم مثل هر مرد دیگه، اما انگار قسمتم جداییه... دیگه حرمتی بینمون نمونده، حرمت شکنی ها و بحث و جدل های بیهوده عشق و علاقمون رو از بین برده... عشق و علاقه ای که یک روز ما به خاطرش جلوی خانواده هامون وایسادیم. انگار به سکانس های آخر زندگی مشترک دارم میرسم. شاید تقدیر ما اینه و من راضیم به رضای خدا، مطمئنن او هست تا همیشه همدم روزهای تنهاییم باشه تکیه گاهم باشه...
دوست عزیز گاهی باید یک داروی تلخ رو خورد تا شیرینی بهبودی رو بچشی... جدایی تلخه ولی تلخ تر از اون روزهاییه که یکی کنارت هست تا بجای ارامش بهت تحقیر و نا آرامی و سرزنش بده، به جای سنگ صبور بودن بلای جونت بشه، به جای محبت بهت احساس بی کفایتی رو بده... یکی که همش ایراد میگیره... این اسمش زندگی نیست شکنجه است هر روز مردن و زنده شدن هست.
خواهرم مرگ یکبار شیون هم یکبار. عزت نفس خودت و پدرت رو حفظ کن... به اعتقاد من از این مرد زندگی برای شما بیرون نمیاد چون امتحانش رو پس داده... شما فقط بهش وابسته اید. چند ماه اول سخته ولی بعدش به نبودنش عادت می کنید.
انشاالله هرچی خیره براتون پیش بیاد، بر خدا توکل کنید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)