سلام اخه اون ول کرده بود رفته بود کلید خونرو هم داشت.چون از داداشش راهکار میگرفت و وکیل هم گرفته بود به راحتی میتونست بیاد وسایل خودشو داغون کنه بعد بندازه گردن من چون من تنها زندگی میکردم.منم از ترس و از عواقب بعدیش جهازمو اوردم.من تو این مدت واسطه هم فرستادم ولی اون میگه من نمیخوامت.اصلا دوست ندارم عیباشو بگم ولی چن نمونه میگم تا شما در تصمیمگیری بهتر کمکم کنید:دوران عقدمون یروز باهم رفتیم بیرون میخواستیم از خیابون رد بشیم ی پراید کنار خیابون وایساده بود چنتا جوونم توش بودن اومدیم رد بشیم پراید اومد جلو ما وایسادیم اونم وایساد دوباره اومدیم رد بشیم دوباره پراید اومد جلو اومدیم از عقب پراید بریم پرایدیه دنده عقب گرفت من اعصابم خورد شد دوست داشتم شوهرم ی حرفی ی چیزی بهشون بگه ولی خیلی راحت گفت من اهل درگیری نیستمو دنبال شر نمیگردم .خداوکیلی شما بودین چکار میکردین؟؟؟؟؟این یکی از بی قیدی و بی غیرتیهاش .به من میگفت پاشو برو سر کار خواب نمونی خودش میخوابید بهونه میورد کار نیست .همه کارش شده بود تماشای تلویزیون و اخبار و فوتبال .به رنگ لباس من گیر میداد اصلا اجازه نمیداد بدون خودش برم خونه بابام ولی خودش اکثر اوقات تنها میرفت خونه باباش پرش میکردن میومد خونه میوفتاد به جون من.مامانش روزی ده دفه زنگ میزد امار میگرفت هر وقت دلش میخواست میومد خونمون بدون هماهنگی.یدفه همینجوری اومد خونمون من و شوهرم تو خلوت خودموم بودیم یدفه درو باز کرد مارو تو اون حال دید شوهرم هیچ عکس العملی نشون نداد و گفت احترام مامانم واجبه.واقعا کی میتونه این رفتارو تحمل کنه؟؟؟؟؟همش دروغ میگفت که میره دنبال کار .دیگه هنگ کردم از بس ازشون بدی دیدم و اذیتم کردن نمیدونم چطوری توضیح بدم فقط دلم میخواد بیاد باهم بشینیم دو کلام حرف حساب بزنیم اخه زندگی ارزشش بیشتر از این حرفاست خیلی افسرده و ناراحتم خیلی داغونم کاش یکی کمکم میکرد کاش هیچوقت ازدواج نکرده بودم

- - - Updated - - -

سلام اخه اون ول کرده بود رفته بود کلید خونرو هم داشت.چون از داداشش راهکار میگرفت و وکیل هم گرفته بود به راحتی میتونست بیاد وسایل خودشو داغون کنه بعد بندازه گردن من چون من تنها زندگی میکردم.منم از ترس و از عواقب بعدیش جهازمو اوردم.من تو این مدت واسطه هم فرستادم ولی اون میگه من نمیخوامت.
اصلا دوست ندارم عیباشو بگم ولی چن نمونه میگم تا شما در تصمیمگیری بهتر کمکم کنید:
دوران عقدمون یروز باهم رفتیم بیرون میخواستیم از خیابون رد بشیم ی پراید کنار خیابون وایساده بود چنتا جوونم توش بودن اومدیم رد بشیم پراید اومد جلو ما وایسادیم اونم وایساد دوباره اومدیم رد بشیم دوباره پراید اومد جلو اومدیم از عقب پراید بریم پرایدیه دنده عقب گرفت من اعصابم خورد شد دوست داشتم شوهرم ی حرفی ی چیزی بهشون بگه ولی خیلی راحت گفت من اهل درگیری نیستمو دنبال شر نمیگردم .خداوکیلی شما بودین چکار میکردین؟؟؟؟؟این یکی از بی قیدی و بی غیرتیهاش .به من میگفت پاشو برو سر کار خواب نمونی خودش میخوابید بهونه میورد کار نیست .همه کارش شده بود تماشای تلویزیون و اخبار و فوتبال .به رنگ لباس من گیر میداد اصلا اجازه نمیداد بدون خودش برم خونه بابام ولی خودش اکثر اوقات تنها میرفت خونه باباش پرش میکردن میومد خونه میوفتاد به جون من.مامانش روزی ده دفه زنگ میزد امار میگرفت هر وقت دلش میخواست میومد خونمون بدون هماهنگی.یدفه همینجوری اومد خونمون من و شوهرم تو خلوت خودموم بودیم یدفه درو باز کرد مارو تو اون حال دید شوهرم هیچ عکس العملی نشون نداد و گفت احترام مامانم واجبه.واقعا کی میتونه این رفتارو تحمل کنه؟؟؟؟؟
همش دروغ میگفت که میره دنبال کار .دیگه هنگ کردم از بس ازشون بدی دیدم و اذیتم کردن نمیدونم چطوری توضیح بدم
فقط دلم میخواد بیاد باهم بشینیم دو کلام حرف حساب بزنیم اخه زندگی ارزشش بیشتر از این حرفاست
خیلی افسرده و ناراحتم خیلی داغونم کاش یکی کمکم میکرد کاش هیچوقت ازدواج نکرده بودم