منم يه خاطره دارم ازاولين روز عقدم باهمسرم
يه روز بعدازعقدمون به خونه پدرشوهرم دعوت شدم شوهرم اومد دنبالم دستش يه پلاستيك ديدمپرسيدم چيه؟گفت واسه خونه يه خوردني گرفتيم منم پيگير نشدم وراهي منزل پدر شوهرم شديم به نزديك خونشون كه رسيديم وكوچه خلوت بود يه لحظه من بوسيد و ازتوي پلاستيك يه شاخه گل دراورد ومن بوسيد ولي من خيلي غافلگير شدم وخيلي خوشحال شدم كه اينطور ساده وغافلگيرانه من خوشحال كرد







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)