ازدواج ما كاملا سنتي بوده و اوايل من مايل به اين ازدواج نبودم...يه دليلش بخاطر تحصيلات وكار ايشون بوده...توي يه خانواده پرجمعيت با وضعيت مالي متوسط زندگي ميكردم دختري نبودم كه هرچيزي ميخواستم رو بدست مي اوردم هميشه بخاطر وضعيت مالي متوسط پدرم از خواسته هام گذشتم هيچ وقت پرتوقع نبودم وحسادت دختراي ديگه رونميكردم بيشتر حسادت محبت وصميمت يه دختر با خانواده اش روهميشه ميكردم...اينارو گفتم كه بدونيد من دوران كودكي ونوجواني چطور بزرگ شدم...چندساله خودم كارميكنم ودستم توي جيب خودم بوده اينقدر سر كارم زحمت كشيدم وبراش تلاش كردم توي اين چندسال كه كاركردم هيچ وقت نشده ازخانوادم پول بخوام وخودم نيازهاي خودم برطرف ميكردم ولي بارها خسته ميشدم وميگفتم باكسي ازدواج ميكنم كه ديگه نيازي به كاركردنم ندارم ديگه هميشه عجله عجله هشت صبح بيدارنميشم ديگه هيچكي بالاسرم زورنميگه وحقم نميخوره وخيلي چيزها
تااينكه شوهرم به خواستگاريم اومد خودش قبلا يه نامزدي بادخترعموش داشت ولي دختره چون خيلي توقعاتش بالا بودن وبه كس ديگه ي هم علاقه داشت اين نامزدي به هم ميخوره وشنيدم شوهرم خيلي ازلحاظ عاطفي به هم ميخوره
يك سا ل وخورده اي ازاين قضيه ميگره وبه خواستگاري من اومد اولش نه آوردم ولي خانوادم گفتن پسرخوبيه اهل كاره همش سرش توكار بوده خانوادش خوبن خاتواده سالمين بهشون گفتن وضعيت ماليش برام مهمه گفتن كنار بيا تواين دوره زمونه كي شغل دولتي داره مهم اينكه اهل كار باشه....خيلي فكر كردم وبخاطراينكه پسر خوش نامي بوده وخانوادش خوبن من قبول كردم به خواستگاري بيان
وقتي هم باهاش صحبت كردم از وضعيت ماليش واسم حرف زد گفت ادمي نيستم كه توفكرآينده نباشم ولي مخيوام زنم دركم كنه ومراعاتم كنه مراعاتم كنه من براش جبران ميكنم
طي چندجلسه كه باهم حرف زديم به دلم نشست فهميدم خيلي ازلحاظ اخلاقي شبيه هم هستيم خانوادش يه خانواد پرانرزي هستن وبه محبت اهميت ميدن
توي خريد عقد كمي مراعاتشون كردم توبعضي جاها قيمت مناسب انتخاب كردم ونميخواستم زياد خرج كنيم ولي توي بعضي جاها اونا بيشتر مايل بودن خرج كنن حتي بهشون ميگفتم نيازي نيست اينقدر خرج كنيد ولي اونا ميگفتن نه وقتي داريم بزار خرج كنيم
خلاصه جشن عقد خيلي به خوبي وخوش برگزار شد دقيقا چيزي كه من ميخواستم وهميشه ارزوش ميكردم
به شوهرم علاقه پيدا كردم ايام نوروز هرروز همديگر روميديدم
ولي اين چندروز يطوري شدم وباخودم يكم كلنجارميرم ...نه ميتونم اخ بگم ونه ميتونم قاه قاه بخندم باخودم ميگم ديگه اين باريه كه بايد به دوش بگيري
درضمن اينو يادم رفت بگم كه بخاطر مشكلات مالي خانوادم مجبور به كاركردن هستم ودوران عقد بايد سركارباشم يكم غصم گرفته باخودم ميگم اون موقع كه مجرد بودم ميرفتم سركار واينقدرخسته ميشدم حالا چه برسه كه الان عقدم
مواردي كه حس ميكنم باعث شده من يكم توي ذوق بخورم
شوهرم مايله بيشتر مسئوليتها رو به عهده من بزاره...درصورتيكه من مايلم شوهرم بيشتر فقط نظرم بپرسه وخودش عمل كنه دوست ندارم خودم انجام بدم
شوهرم همش مايله من خنده رو ببينه نبايد اخم به ابرو بيارم...يكم اخم كنم توي خودم باشم ازم ميخواد اينطور نباشم
ابراز علاقش هرجا كه بوديم ابراز ميكرد با بوسيدن وبغل كردن حالا چه توي خيابان بوديم چه خونشون بوديم من جلوشو ميگرفتيم وبهش ميگفتم زشته نميدونم كاردرستي ميكردم يانه...بعد بهم ميگفت يه كاري نكن كه حس كنم انگارد وست دخترمي توزنمي عيب نيست
درروباط جنسي هم وقتي ميرم خونشون براي بغل كردن وبوسيدن ازم ميخواد بريم توي اتاق وهمديگر روبغل كنيم كه من به باكلي خجالت قبول ميكردم روم نميشد جلوي پدر ومادرش وبرادرشوهرم بريم تو اتاق ودوساعت تنها سپري كنيم نميدونم كاردرستي ميكنم كه بهش ميگم زشته حالا چي ميگن وازاين حرفها؟ توي دلم ميگم حالا خانوادش چي ميگن...ميگن اين دختره فقط واسه حال كردن مياد خونمون...چون بعضي وقتها شوهرم وقتي مياره خونشون مستقيم من ميبره تو اتاق ودوست داره تنهاباشيم من قبول نميكردم
ببخشيد طولاني شد ونكات ريز گفتم ولي هرچيزي كه توي ذهنم اذيتم ميكنه دارم ميگم
دركل...
چطورميتونم رابطه خودم باشوهرم روحفظ كنم وتكراري نشه چطور ميتونم باعيوبش كناربيام...دوست دارم كارايي كنم كه شورم به م علاقمند بشه ومن تك ببينه دوستم ديروز بهم ميگه بر انرزي باش...مردها زن برانرزي رو دوست دارن چطورميتونم برانرزي باشم ؟؟؟چه كارايي بكنم؟
يه نكته ديگه توي زنددگي يه ادمهايي هستن كه همون اول متوجه شدم كه منتظر نقطه ضعفن واز رفتار شوهرم ورابطمون خورده بگيرن (خانواده دخترعموش ودخترخاله هاي دخترعموش)من تااونجايي كه سعي ميكنم چيزي اززندگيمون به اونا نميگم ولي بعضي وقتها خستم ازاينكه چرا بايد مواظب باشم
دوستان ميتونيد لينك مطالب رو برام بزاريد ممنون ميشم








علاقه مندی ها (Bookmarks)