موفقیتهای من در زمینه های هنری و تحصیلی تا اوایل دبیرستان ادامه پیدا کرد ولی یهو دیگه بریدم هنوز داشتم تلاش می کردم ولی خودم می دونست که دارم کم میارم.
وقتی خیلی کوچیک بودم یادمه که زندگی خیلی مرفه و لوکسی داشتیم تا اینکه درست سالی که من می خواستم به دبستان برم همزمان با نامردی هایی که عموهام و پدر بزرگم و کم عقلی خود پدرم ، پدرم ورشکست شد و زمین بدی خورد که متاسفانه دیگه از جاش بلند نشد.
ورشکستگی رو اون موقع ها درک نمی کردم و چندان تاثیری روم نذاشت ولی تحقیرها و حکم های جلب پدرم و فرار کل اقوام ازما که گویا طاعون داریم خیلی روم تاثیر میذاشت که البته الان بیشتر می فهمم که چقدر اون لحظه ها دردناک بود.
بازم میرم قبل تر به همون موقعی که هر دو مادر بزرگهام دست به دست هم دادن و بزرگترین اشتباه رو انجام دادن و مادر 12 ، 13 ساله منو خیلی به زور و با کتک به پسر خاله 30 ساله اش دادن به مردی که فکر می کنم علاقه ای به تشکیل خانواده نداشته و فقط بخاطر اینکه بعد از کلی خوش گذرونی اومده دختر خاله آفتاب مهتاب ندیده اشو گرفته . دامادی که شب عروسی عروس گذاشته و 1 هفته بعد برگشته خونه
مادرم هیشه از پدرم متنفر بوده. اینو من دقیقا تایید نمی کنم و لی طبق گفته های مادرم و خواهر بزرگترم که مادرم تو سن 14 سالگی بدنیا آورده مادرم از خواهرم هم چندان خوشش نمی آید.
من شده بودم قهرمان مادرم که می خواست به هر چیزی که نرسیده رو من داشته باشم.
ولی صد افسوس که نشدم
با یه مدرک پوشالی لیسانس که به هیچ دردم نمی خوره و یه هنر که جرات و اعتمادبنفس ارائه شو ندارم موندم بی کار .
سر کوفتای مادرم از دبیرستان شروع شد هنوز درسم خیلی خوب بود ولی سر کوچکترین اشتباهات شروع به تحقیر می کرد که تو هم هیچی نمی شی تو هم بی عرضه ایو ..... که حقم داشت واقعا هیچی نشدم
مادرم عادت داره هیچوقت از زبونش کلام مثبت در نمیاد به یاد ندارم که اشتباهی کرده باشیمو مادرم دلداریمون بده همیشه سرزنش کرده و تحقیر. هرقت می خواد کسی رو به کاری وادر کنه بجای تشویق و انرژی مثبت اونقدر آدمو می کوبه که بلکه طرف از حرصش تحریک شه او اون کارو انجام بده.
هنوزم هم هز صبح که از خواب که پا میشه این پوچی و بی عرضگی آدم و یادآوری می کنه و ساعت ها به سرکوفتش ادامه می ده ولی چه کنم هز روز بجای اینکه به خودم بیام دارم از زندگی دور می شم
برگردیم رابطه مادرم با پدرم که هرروز خونه ما با دعواهای مادرم با پدرم شروع می شد البته پدرم فقط سکوت می کرد .
به هر حال تو با این وضع و حال و یکسری اتفاقات دیگر 30 سال سپری شد و الان به نقطه ای رسیدیم که خواهرم با یه بچه طلاق گرفته و بلاتکلیف مونده و البته داستان خودشو داره که چطور مادرم به زور فرستادش خارج و به اینجا رسید. مادرو پدرم حدود 12 سال پیش از هم طلاق گرفتن . پدرم از من و خواهرم متنفره مخصوصا خواهرم که حتی راضی نیست بچه شو ببینه.
به جرات می تونم بگم که ما محبت کردن بلد نیستیم چون کسی بهمون یاد نداده به یاد ندارم که پدرم به مادرم یا مادرم به پدرم محبت کرده باشن یا حتی یک بار به هم عزیزم گفته باشن.
اینم بگم که تا اونجایی که می دونم کاری نکردیم یا حداقل انقدر کار وحشتناکی نکردیم که بخوان اینطور از ما متنفر باشن . شاید اشتباه می کنم ولی هرچی باشه اونا پدر مادرمونن نباید اینطور از ما متنفر باشن. باز یکم به مادرم حق می دم چون هرچی که بوده یه زن تنها بدون کار بدون کمک پدرم مارو از 20 سال پیش به دوش می کشه . و از اینکه ما هیچی نشدیم و نمی تونیم بهش هیج کمکی کنیم خیلی ناراحته از ما بدش میاد که حق داره. 10 سال پیش با پسر محشری آشنا شدم که اون موقع قدرشو ندونستم ولی الان خوشبختانه همسرم هست.تقریبا 1 ماهه. که مادرم از انتخاب همسرم خیلی ناراضیه و از همسرم خیلی خوشش نمیاد و این یعنی سرزنش هر روزه و تحقیر هر روزه همسرم پیش من . حداقل خوشبختانه تو روی خود ش بهش نمی گه.
از نظر من پسر خیلی خوبیه چون برای من ایمانش به خدا خانواده دار بودنش ( حتی اگه پدر مادر تحصیل کرده نداشته باشه) مسئولیت پذیریش و اینکه از 18 سالگی خودش رو پای خودشه و اینکه اشتباهات منو بخشیده و همیشه پشتم بوده ، اینکه مطمئنم اهل خیانت نیست و مرد چشم پاکیه ، و اینکه برای شادیه من هر کاری می کنه و اینکه پیشش احساس امنیت و آرامش می کنم و برام مهم نیست که شغلش آزاده و لباس فروشی داره
اما بنظر مامانم تمام این حرفا هیچ ارزشی نداره و برات نون و آب نمی شه و از کجا معلوم که تو آینده هم همینطور باشه نه شغلش خوبه نه تحصیلات بالا داره من روم نمیشه به کسی بگم دامادم بوتیکیه
نمی دونم از دور حرفهای مادرم منطقی بنظر می رسه
تورو خدا اگه این متنو خوندین حداقل در مورد آخرش نظر بدین هرچی باشه شما ها خیلی باتجربه این .لظفا بگین که تو انتخابم اشتباه نکردم. و اینکه اون یه رئیس بانک نیست زیاد اهمیتی نداره ولی اینکه واقعا خدا ترسه خیلی مهمه. تورو خدا نگین کیه اینا فقط حرفه.













علاقه مندی ها (Bookmarks)