نقل قول نوشته اصلی توسط namname-baran نمایش پست ها
ببین عزیزم خواهر شوهرات با دوستاشون میرن یا با خانواده شوهر اگه بدون اونا میرن همون خواهرای خودشو مثال بزن بگو بنظرت اگه ما نریم اونا نمیرن؟؟ یا حتما همه باید با هم برن، بهتره نظر خودتونو به شوهرتون بگید اگه گفت مگه مستقل نیستیم بگو یه بار دلم خواست جایی که میریم نظرمنم بپرسی منم ازدواج کردم که با شوهرم سهیم باشیم با هم بیرون بریم بگردیم نه فقط وابسته به دیگران باشیم
عزیزم از این راه قبلا وارد شدم،خودشم نظر منو میدونه،ولی اگه به خواهراش زنگ نزنه یک الم شنگه ای به پا میکنن که شوهرم ببشتر از قهر کردن دعوا کردنشون میترسه،فوق العاده زبون درازن که حتی شوهرم جلوشون کم میاره.الان یه مثال بزنم از مستقل نبودن ما(از نظر شوهرم ما کاملا مستقل هستیم).خونه ما بزرگ هست اما اصلا عایق صدا نداره بطوری که از پایین که خونه مادرشوهرمه صدا قشنگ و واضح میاد تو خونه ما.دیروز ظهر دخترمو خواب بود که برادر شوهرم که واحد روبرویی ما هستن در خونش و محکم کوبید بهم و با سروصدا رفتن بیرون یربع بعدشم با همون سروصدا برگشتن.دختر من خوابش سبک ه و بیدار شد دیگه تا شب بدقلق بود وبهونه میگرفت و گریه میکرد،.دیشب شوهرم ساعت 6عصر از سرکار اومد خیلی خسته بود تا8خوابید،منم دخترمو بردم تو اتاقش تا باباش بیدار نشه با بازی سرگرم بود،ساعت 11صدای خواهر شوهرم و شنیدم که با دوتا بچه کوچیک اومد خونه مامانش،داشتم دخترمو میخوابوندم صدای در اومد،مادرشوهرم دوتا بچه شیطون و چون خونه ش ریخت و پاش نشه آورده بود پیش من،من گفتم شوهرم خوابه،با لحن زشتی گفت حالا باشن میام دنبالشون و رفت.حالا من موندم و دوتا بچه شیطون و دختر خودمو که واسه بار دوم بد خواب شده بود .بعد یه ساعت دیدم واقعا نمیشه کنترل شون کرد.بردمشون پایین گفتم ناراحتم شدن که شدن .منم آدمم.آخه از صبحم کار کرده بودم(آرایشگر هستم)خلاصه اینارو که بردم حالا دخترم که بدخواب شده بود از ته سر جیغ میکشید و آروم نمی‌شد با هیچی،شوهرم از خواب پرید و دوتا فحش رکیک داد اربده کشید که چته (آخه بچه دوساله چه میفهمه فحش چیه)دخترم طفلی هنگ کرده بود و فقط گریه میکرد ایندفه از ترس اربده باباش،خلاصه تا ساعت سه شب نخوابید از ترس بچم،همش تقصیر مادرشوهره مه،خوب تو که بچه نمیتونی نگه داری چرا به دخترت زنگ میزنی بیاد؟اگه بچه ها رو نمیاورد دخترم همون سرشب می خوابید و شوهرم اینقد اربده نمیکشید که دخترم از ترس بلرزه،من که واگذارشون کردم به خدا،دلم کمی آرامش میخواد.فقط...