من از تجریبیات خواهرم میگم چون خیلی سیاستمداره
خودمم دارم ازشون استفاده میکنم اما اول راهم
مادر شوهر خواهرم زنی بود حسود که عروسهاش رو رقیب خودش میدید و از بیقیه عروسهاش گله داشت و
همچنین عروس هاش ازون
خواهر منکه شد عروس اون خانواده همه ی ما بهش میگفتیم وای به حالت که این زن معروفه به حسودی و زندگی خراب کنی
خواهر من اما اروم بودو میگفت کاری میکنم از دخترشم عزیزتر شم
خلاصه روزها میگذشت و این خانوم مدام در حال زخم زبون زدن بود به همه ی عروس هاش و همینطور خواهر من زخم زبونهارو که میزد عروسها یه چند هفته ای پیداشون نمیشد و میرفتن قهر اما خواهر من نه
هروقت زخم زبونی میشنید با خوشرویی جواب میداد
یادمه روز مادر بود و این خانوم از تمام کادوهایی که براش گرفتن ایراد گرفت و حتی از پیراهن زیبایی که
خواهرم براش خریده بود
گفت چرا این رنگی خریدید پولتونو ریختید توی جوب؟
همه عروسها چشم غره میرفتند جوابی میدادند یا صحنه رو ترک میکردند
اما خواهر من با لبخند و اعتماد بنفس بالا گفت ببخشید مامان جون من هنوز با سلیقه شما اشنایی ندارم چیزی رو خریدم که واقعا فکر میکردم قشنگه فردا بیاید بریم عوضش کنیم
مادر شوهر جان انگارکه برق سه فاز بهش وصل کرده بودند جا خورد تا بحال در مقابل حرف تند خوب چنین جواب نرمی نشنیده بود!
یا اینکه وقتی همه ی عروسها دور مادر شوهر را خالی میکردند خواهر من غذایی رو درست میکرد که مادر شوهرش دوست داره و میرفت اونجا
مادر شوهر سخاوتمندانه زخم زبان میزد و ایراد میگرفت از غذا و خواهر من با لبخند و خونسردی همیشگی میگفت شما بگید چیش کم و زیاده تا من اندفعه بهتر درستش کنم و همچنان همان برق سه فاز بود که اون رو میگرفت
خواهرم همیشه از مادرشوهر تشکر میکرد که پسری به این خوبی تربیت کرده و حالا اون پسر شوهر اوست
حتی گاهی شوهر خواهرم از زخم زبان مادرش به تنگ می امدو میگفت مادر بس کن!
اما خواهر من با لبخند میگفت حق دارند شاید واقعا خوب نیست...
شوهرش غرق در خوشی بود که زنش مثل بقیه عروس ها سر جنگ با مادر شوهر را ندارد و از طرفی حرص میخورد که چنین مادری دارد
خلاصه این رویه 2 سال ادامه داشت !!! خواهر من تماما زخم می خورد اما تماما محبت میکرد
این محبت یکطرفه 2 سال ادامه داشت
الان خواهر من صاحب فرزند شده
خواهر من به گفته مادرشوهرش عروس نمونست که تعریفاتش همه جارو پر کرده و فرزندش هم بهترین نوه
حتی مادرشوهر خواهرم ان زن سنگی که دوست داشت همه را حرص بدهد
ماهی چندبار خانه ما زنگ می زند و حال مادرم را می پرسد و از خوبی های خواهرم میگوید
و مادرم از خوبی های پسرش
این یه داستان واقعی ست خواهر من خیای سیاستمدار و با محبت است و من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم
مادر شوهر من ایقدر بد نیست اما من میتونستم با رفتارم اونرو بد کنم اما رویه خواهرم رو پیش گرفتم
به شما هم توصیه میکنم انجام بدید
همیشه نرمی بر سختی غلبه میکند









علاقه مندی ها (Bookmarks)